ایستاد و کیسه را بر روی زمین گذاشت. تابی به دستش داد و کتف راستش را مالید. در حال نرمش، برگشت و به پست بازرسی نگاه کرد. سه راهی خلوت شده بود. به جاده های سه گانه خیره شد:

-         جای خوبی رو انتخاب کردن، هر سه تا جاده رو میشه کنترل کرد!

تا مسافت زیادی از جاده های سنندج، بیجار و دیواندره، در دید مستقیم او قرار داشت. چرخید و با یک حرکت، کیسه را بر روی شانه ی چپش گذاشت:

-         یاعلی

و به راه افتاد.

به یاد «شیفته» و لحظه های سخت و تلخ جدایی، در ایستگاه راه آهن مرکزی تهران، افتاد. چهره اش درهم رفت. پاهایش را به زمین کوبید و خاک نرم را به اطراف پاشید:

-         یا خدا! یعنی چقدر طول میکشه تا دوباره ببینمش!...تو پادگان مشهد که میگفتن: دوماه! اما علی و بابی، از سه چار ماه حرف می زدن...اَه، چقدر طولانی! (به محسن و محبتی که در چشم های او دیده بود، فکر کرد) خوبه که محسن، مواظبشه!

یک آن، صحنه ی فریاد کشیدنش را هنگام خداحافظی، به خاطر آورد:

-         وای، چه دادی زدم!

پژواک صدای خودش را شنید:

-         دوستت دارم

احساس خجالت کرد و با عجله به اطراف نگاه کرد:

-          اینجا که کسی نیستجدی، من بودم که این کار رو کردم؟!

به خودش خندید و با این کار، خنده ی مامور قطار را در زمان سوار شدن، به یاد آورد.

هنگامی که درب واگن پشت سرش بسته شد، پیرزنی که در بین دو واگن ایستاده بود، آستین او را کشید. چشم های نمناکِ آبی رنگش را به وی دوخت و به زبان آذری، برایش دعا کرد:

-          آللاه سنی ساخلاسین ایری گردیسن، آللاه ایستسین اوتاخ     

سربازان داخل راهرو، کوچه دادند. به شانه و کتفش کوبیدند و با او، ابراز همدردی کردند:

-          ایشاللا به مرادت برسی!

-          خدا، یار عاشقاس!

-          سرباز عاشق، دمت گرم!

-          نترس! خدا، عاشقا رو دوس داره!

-          قطارمون، قطار عشقه! ...

بابک، جلو افتاد و با پیدا کردن کوپه، صدایشان زد. تازه وارد کوپه شده بودند که زمزمه ی آهنگی شنیده شد:

-          ضیافت های عاشق را، خوشا بخشش، خوشا ایثار...

جمعه، با انگشت جوانی را که به پنجره تکیه داده بود، نشان داد:

-          اینه!

و علی رفت و کنارش ایستاد. تعدادی از مسافران کوپه های دیگر سرک کشیدند و آدم های زیادی برای تماشای خواندن وی، درون راهرو جمع شدند خواننده ی جوان، در حین خواندن، به آرامی برگشت و نگاه افسرده اش را به امیرعلی دوخت. سر تکان داد و خواند:

-         ... خوشا عشق و خوشا، خون جگر خوردن/ خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن (صدایش اوج گرفت) ...اگر خوابم، اگر بیدار. اگر مستم، اگر هشیار/ مرا یارای بودن نیست. تو یاری کن مرا اینجا/ تو ای، خاتون خواب من. منِ تن خسته را دریاب....                      

درد صدای او، امیر را لرزاند. خواندنش که تمام شد، همه برایش دست زدند. علی با سماجت او را به داخل کوپه آورد و در بین خودشان نشانید. پس از معرفی شدن به یکدیگر، مرد جوان شروع به حرف زدن کرد.

اسمش «احد» و از اهالی شهرستان مراغه بود. گفت که در تهران کارگر ساختمانی بوده و با تعطیل شدن شرکت، داشت به زادگاهش برمی گشت. بدون لهجه حرف می زد و با لبخند محزونی به سوال های پی در پی بابک و علی پاسخ می داد.

-         نه، فکر کنم، چار پنج سالی از شماها بزرگتر باشم. متولد سی و پنجم!

-         خوش به حالت! پنج سال از ما بزرگتری و حتما سربازیم رفتی!

-         حالا چیکار میخوای بکنی؟

-         نمی دونم... باید برم خونه ببینم، چی میشه

امیر، گره ی کیسه ی خوراکی هایی را که شیفته برایش آورده بود، باز کرد. داخل آن را گشت و جعبه ی کوچک شکلات را بیرون آورد. آن را به دست جمعه داد:

-          تعارف کن!

و دوباره سرگرم وارسی محتویات آن شد. برای بار دوم، نایلون میوه را بیرون کشید:

-          جمعه، اینم تقسیم کن!

می خواست به کارش ادامه بدهد که بابک، کیسه را از دستش قاپید:

-          اینا مال خودته!

در آن را گره زد و پشت خودش قایم کرد. علی خندید:

-          راست میگه ولی عجب پرتقالیه!

نیمی از پرتقالش را به احد داد:

-          تو سیب ورداشتی، بیا اینم بگیر و از خودت بگو!

-         من پسر بزرگ خانوادمم. سه تا برادر و سه تا خواهرم دارم که با فک و فامیلای مادرم، روی هم شونزده نفریم! خرج همه رو هم، پدرم میده! (بابک با تعجب پرسید: شونزده نفر؟) آره، مادربزرگ ها، خاله ها، دایی و زندایی و دخترش... دهمون، پنجاه کیلومتر اونور مراغه س! ...پدرم کشاورزه و یه زمین کوچیک داریم که....

شنیدن شرح زندگی مصطفی و خانواده اش، همه را متاثر کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...