کار آفرین - قسمت 72

در این میان، سوال های پشت سر همی که بابک به زحمت و با لکنت شدید زبان، از احد می پرسید، همه را به ستوه آورده بود. علی، قصد داشت به دوستش تذکر بدهد که بابک از پرسیدن دست کشید. رو به بچه ها کرد و گفت:

-         ک ک کاغ ذذ دارررین؟

امیر با تعجب کاغذ سفیدی را که در جیب شلوارش داشت، بیرون آورد و به دست او داد. بابک، آن را گرفت و با استفاده از خودکاری که در جاخودکاری روی بازویش داشت، مشغول نوشتن شد. زیر نگاه مشکوک بچه ها، چند سطر کوتاه نوشت و سپس کاغذ را تا کرد، پشت آن هم چیزی نوشت و آن را به طرف احد گرفت:

-          آآقااااحد! اینو ب بر، ت تب ریز. با با زار. ع ع عمو (با انگشت به خودش اشاره کرد) برو س سر ک کار!

«احد» با تعجب، آدرس روی کاغذ را خواند:

-          تبریز، خیابان دارائی، بازار، فرش رشیدی

و ناباورانه به بابک نگاه کرد. امیر، لحظه ی خداحافظی در ایستگاه زنجان را به یاد می آورد که به بالای تپه رسید. فریاد «ایست!» او را از افکارش بیرون کشید. کیسه، از روی شانه اش به زمین افتاد و خودش هاج و واج، در جا خشکش زد. به اطراف نگاه می کرد که سرباز مسلحی را در مقابلش دید. در یک آن، چندین نفر از داخل سنگر بزرگی که در داخل زمین حفر شده بود، بیرون دویدند. یکی از آنها جلو آمد و با دقت به او نگاه کرد:

-          باز خودی رو زدی، کرم؟

خندید و با امیر دست داد:

-          شکرالله محبی، از کرمان

کیسه ی او را از زمین برداشت و به کول گرفت. بقیه ی نفرات جلو آمدند. شکرالله آنان را معرفی کرد:

-         اینی که سرپسته: کرم رضاییه (می خندد) کرم... رضایی! با کرم رضایی هنرپیشه عوضی نگیری ها! (می خندد) این کچله هم که سیبیلاش شبیه احمد معینیه، اسمش کامبیز دُرگوس! زاهدانیه و بلوچ ولی اسمشو چرا اینجوری گذاشتن نمی دونم! بقیه رو هم بیا سنگر که کیسه ت، کمرمو شکست.          

 کرم، برایش پیش فنگ کرد:

-          ببخشید صِفِر، صِفِر سرباز!

و در حالی که آنان به طرف سنگر می رفتند، فریاد کشید:

-          هیچکی نرفته، غذا بگیره؟

ولی کسی پاسخش را نداد. به دنبال کامبیز، از روی کیسه های شنی که پله کانی چیده شده بودند، پایین رفت و به محض آن که پتوی جلوی سنگر که حکم در را داشت، کنار زد، سرباز قابلمه به دستی، مانند فشفشه از پهلویش گذشت:

-          عبداله بلدچی یم، می بینمت!

شکرالله، کیسه اش را به دیوار تکیه داد و «آه» بلندی کشید:

-         این تو چی داری که این همه سنگینه؟

-         کتاب! (همه به او خیره شدند) خب کتابه دیگه!

آنها را در حیرت گذاشت و به چیزی که توجه اش را جلب کرده بود، یعنی بزرگی و طول سنگر پرداخت. به تراورس های سقف خیره شد و سپس به بررسی دیوارها پرداخت. تعجب خودش را از آنچه می دید، پنهان نکرد:

-         عجب جایی ساختین، محشره! (به جعبه های مهمات که ستونی چیده شده بود، تقه زد) اوهوم! پر پره!

-         بله قربان! نقشه و اجرای این سنگر، کار «تقی یزدی» از بچه های منقضی پنجاه و شیشه!

امیر، در فضای نیمه تاریک سنگر به گوینده که نیمه تنه ی پایینش داخل کیسه خواب بود، نگاه کرد و با دیدن علامت های هشت، به وی احترام گذاشت:

-         سلام سرکار!

-        درجه ها رو میشناسی؟ ...این شکری، چند ماهه که پیش منه ولی هنوز فرق استوار و گروهبانو نمی دونه! (از کیسه خواب بیرون آمد) گروهبان یکم «صفر ایلخانی» (امیر خودش را معرفی کرد) آه، بچه ی تهرونی! همینو کم داشتیم!...کامبیز، فانوسو بکش بالا!       

کیسه خواب را لوله کرد و بلند شد و ایستاد، اما برای آن که سرش به سقف نخورد، دولا شد. امیر با خودش فکر کرد:

-         نزدیک دو متره!

قدش، خیلی بلندتر از او بود و مانند اکثر درجه داران، سبیل پر پشتی داشت. با امیر دست داد و با دقت به او نگاه کرد:

-         من تا قبل از انقلاب، تو گارد شاهنشاهی بودم و بچه های تهرانو خوب می شناسم...ولی تو از اون شراش نیستی! (خندید) یه چائی به ما نمی دین؟ ....بشین... آهاه، داشتم راجع به تقی یزدی می گفتم... شکری، غذا نیاوردن؟

-         چرا سرکار استوار! عبداله رفت بگیره.

-         باز گفت استوار!... بابا، من گروهبان یکم، فقط بگو سرگروهبان!...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...