کار آفرین - قسمت 73

ضمن تاب دادن سبیلش، چند دقیقه ای راجع به درجه ها توضیح داد و آن گاه به موضوع تقی یزدی برگشت:

-          ...آره، یه ذره بود! کوچکترین سربازی بود که داشتم، ولی مثه جت می موند! روز اول که اومدیم اینجا و قرار شد، سنگر بکنیم. رُس همه رو کشید. لامصصب! به منم دستور می داد! چار روز فقط می کندیم، تا آقا گفت بسسه! بعدش رفت قرارگاه که تراورسای راه آهنو بیاره، یه کامیونم جعبه خالی و گونی آورد. همینا! ...بچه ها، از دستش خسته شده بودن و می خواستن شبونه، از این بالا، قلش بدن پائین! (بچه ها خندیدند) ولی بعدِ سه روز که سنگرو ساخت و تموم شد. بچه ها، دورش می گشتن و هر چی می گفت، گوش می کردن! روزیم که فرمانده گردان اومد بازدید، خیلی خوشش اومد و پونزده روز تشویقی به اون و نفری پنج روزم به بقیه داد... می بینی که، با این ستونا، سنگرمونو سه قسمتی ساخته این جلو، آشپزخونه س و اون وسطی پذیرایی و اون آخر اتاق خوابه! ...ولی نه، همش تو همه!

شکری که تا حالا ساکت مانده بود، با بلند کردن دست، اجازه ی صحبت گرفت:

-         تازه، باید مستراشو ببینی که چی ساخته؟! (صدای «اَه، اَه» بچه ها بلند شد) مقر دیواندرهم، همچین جایی نداره! (کامبیز کلاهخود را به طرفش پرتاب کرد: خفه شو بابا!) اِ، مگه راست نمیگم؟!

-         بچه ها ولش کنین، خب راست میگه دیگه! (خندید) آره، سنگر خوبی داریم ولی باید چار چشمی مواظب عقرب و رتیلای اینجا باشی. (چشم های وحشت زده ی امیر را دید) ترسیدی؟ ها، ها، ها! پس فکر می کنی چرا ما تو کیسه خواب میخوابیم؟ برا همینه دیگه... داری غذا می خوری، یه دفه یه رتیل از اون بالا صاف می افته تو کاست! اون شیشه رو نیگا کن(به روی جعبه هایی که حکم قفسه های آشپزخانه را داشت، اشاره کرد) اون تو، پره رتیله، پشتشم، شیشه ی عقرباس!

سربازی که تازه بیدار شده بود، از ته سنگر، جلو آمد:

-           نترس! خودم یادت می دم که چه جوری بگیریشون! همه ی اونا رو من گرفتم!

شکری اونو معرفی کرد:

-          بچه ی عقرب آباده! (همه خندیدند) عینعلی خان بیرجندی! دکترای جانور شناسی! متخصص شکار گزندگان!

عینی، شیشه ی رتیل را برداشت و به طرف او پرتاب کرد. شکری پا به فرار گذاشت ولی وقتی که سرگروهبان، شیشه را در هوا گرفت، برگشت:

-          چرا مسخره بازی در میاری؟ اگه میشکست چی؟

جر و بحث شان بالا گرفته بود که سرگروهبان داد زد:

-         بسسه تونه!...عینی! اون چیه پاته؟ مگه نگفتم با تنبون نگرد؟! (با ابروهای گره کرده به او نگاه کرد)

-         چشم سرکار! برم صورتمو بشورم. بعد می پوشم! (شکلکی برای شکری در آورد و از سنگر بیرون رفت)     

گیر دادن سرگروهبان، شروع شده بود:

-          هر چی انضباط یادشون می دم، هیچی به هیچی!...  پس این چایی چی شد؟ ... چرا غذا رو نیاوردن؟... شکری، بیسیم بزن پائین، ببین جعفراینا برنگشتن!... اون رادیوتم روشن کن، خب!

با کلافگی، بلند شد و پس از برداشتن حوله ای کوچک از سنگر بیرون رفت. شکری و کامبیز، از نبودن وی استفاده کرده و کلیه ی اطلاعات سنگر و نفرات را در اختیار امیر گذاشتند.

-         ما اینجا ده تائیم و با تو میشیم یازده تا! موقع خواب، پنج تا اینوری و پنج تا اونوری، می خوابن. یه در میون! یعنی سرا به طرف دیوار و پاها به طرف هم ...بد خواب که نیستی؟ (امیر: نه!) الهی شکر، توهمین دم سنگر، پیش من بخواب!    

-         وای، از دست خوابیدن این علی اعظم! شبی نیست که چند تا لگد تو سک و سینه مون نزنه!

-         آره، تو هنوز چن تا از همسنگرا رو ندیدی...یکیش: علی اعظم درشتخو. بچه ی قائنه و برعکس اسمش، خوش اخلاقه! ...با، جعفر چارچارکی که بهبهانیه و صابر ذکائی، که مال مرودشته و حسین ایراندوست که مال لنجانه!

-         نوبت حمومشون بود، مرخصی گرفتن و چارتائی رفتن بیجار!... من همینجا دم رودخونه میرم حموم، بهتره!     

امیر، در حالی که به حرف های آنان گوش می داد، قفل کیسه اش را باز کرد. وسایل کیسه، کیسه شده اش را بیرون آورد و روی کف سنگر چید. مشاهده ی نایلکس پر از کتاب، شکری را به تعجب انداخت:

-          جدی، جدی، کتاب آوردی؟!

و بدون اجازه گرفتن، نایلون کتاب ها را برداشت. گره ی آن را باز کرد و یکی، یکی، آنها را بیرون کشید:

-          کتاب چی هست؟... (روی جلد کتاب را خواند) آسیای هفت سنگ (ذوق زده شد)آه، این که مال همشهری ماست. دکتر ابراهیم باستانی پاریزی! (رو به امیر کرد) بقیه ی کتاباشم داری؟

دیدن کتاب ها و نوشت ابزار و وسایل امیر، کامبیز را به فکر انداخت. از سنگر بیرون رفت و با یک جعبه ی بزرگ برگشت:

-           بیا، این بدرد چیدن وسایلت می خوره! هم میتونی کتاباتو بذاری. هم وسایلتو!

سه نفری داشتند لوازم او را می چیدند که سرگروهبان وارد شد. صورتش را اصلاح کرده و خوش خلقی اش را به دست آورده بود.

-         خوبه، حالا یه کتابخونه هم داریم که حوصله مون سر نره! ... جای خوابت، اونوره! اینم، ببرش بذار اون تهِ ته!  

با رسیدن غذا، سر و کله ی چهار سرباز حمام رفته هم، پیدا شد. دور سفره نشسته بودند که شکری به یاد کرم افتاد:

-          آخ، آخ، آخ! ساعت چنده؟ ...کامبیز، زودباش. بیا اول تو بخور که یه ربع از نگهبانیت گذشته!

سرگروهبان نگاه تندی به او انداخت ولی تمام حواس شکری به ناهار بود. با سرعت، پلو را داخل بشقاب ها می کشید و خورشت بادمجان را هم داخل کاسه ها می ریخت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...