کار آفرین - قسمت 74

پس از صرف ناهار، غیر از صابر که مسئول شستن ظرف ها بود، بقیه سر جاهایشان دراز کشیده و به خواب رفتند. امیر از فرصت به وجود آمده، استفاده کرد. فانوس را در کنار دستش قرار داد و مشغول نوشتن نامه گردید:

-         شیفته ی خوبم!...

نامه را که تمام کرد، از فرط خستگی، سرش را بر روی آن گذاشت و به خواب رفت.    

از شنیدن صدای «هیس!»، «ولش کن!»، «گناه داره!» از خواب پرید. کرم بالای سرش ایستاده بود:

-         پاشو بابا، مگه اینجا هتله؟! پاشو، باید بری سر پست

به سرعت برخاست، نامه را تا کرد و داخل جیب پیراهنش گذاشت و بقیه ی چیزها را داخل جعبه ریخت. سپس، فانوسقه اش را از روی میخ دیوار، برداشت و به کمر بست:

-         من حاضرم!

کرم دستش را گرفت:

-         بیا

به ظاهر می خواست او را بیرون ببرد ولی پس از چند قدم پشیمان شد و ایستاد:

-         دلم به حالت می سوزه، تازه واردی و نابلد! بیا بشین یه چایی بخور تا برات بگم!

او را در بین بچه ها که مشغول خوردن چای بودند، نشاند:

-         شکری، براش چایی بیار!

در همین هنگام. سرگروهبان ایلخانی، وارد سنگر شد و با دیدن امیر خندید:

-         نگفتم: بیدارش نکنین!

به ته سنگر رفت، اسلحه اش را بالای محل خوابش به گِل میخ آویزان کرد و برگشت:

-         این همسنگر جدید ما، یا نامزد داره یا عاشقه!

بچه ها به او خیره شدند.

-         نامه نوشتنش یکی دو ساعت طول کشید. اینجور نامه نوشتن، مخصوص خاطر خواهاس!...حالا، تو کدومشی؟

امیر، با خجالت سرش را پایین انداخت:

-         نامزد دارم!

صدای کف زدن و هورا کشیدن بچه ها، سنگر را به لرزه می اندازد.

در موقع صرف شام، سرگروهبان ایلخانی، در حضور همه ی بچه ها، او را مامور تنظیم برنامه ی: نگهبانی، آوردن غذا، نظافت سنگر و شستن ظرف ها، کرد:

-          ... اینا که هیچکدوم سواد درست و حسابی ندارند! (غرغر سربازان)ساکت!...ببینم می تونی یه برنامه بریزی که اینا دست از دعوا کردن وردارن! تو سر و کله ی هم نزنن و وظیفه شونو بدونن! ...حواستم به این کرم و جعفر باشه! مواظب باش که از زیر کار در نرن و جیم نزنن!... پارتی بازی هم موقوف! ...تموم که شد، بزنش به دیوار....

در همان شب اول بود که نخستین مشکل، بین او و بچه ها بوجود آمد.

-         اون فانوسو، بکش پائین!

-         ای بابا! خاموشش کن!

-         مگه کتاب خوندن، وقت و وعده نداره!

-         پرفسور شدی، بسسه!

اعتراض بچه ها با فریاد سرگروهبان خاموش شد:

-         خفه شید!

امیر، فتیله ی چراغ فانوس را پائین کشید و خودش را به خواب زد اما تا صبح خوابش نبرد و از این دنده به آن دنده غلطید!

سپیده نزده، از سنگر بیرون رفت و بالای تپه نشست. نوبت نگهبانی با حسین بود. امیر را که دید، از سنگر دیده بانی بیرون آمد و به وی پیوست:

-          ها، چیه؟ ... تو لبی! نکنه به خاطر دیشبه، آره؟!

روبرویش ایستاد و با او اظهار همدردی کرد:

-         درست میشه، غصه نخور!... من نمی تونم اینجا بشینم. این وقتا، همه تو خوابن و وقتیه که ضد انقلاب، حمله هاشو انجام می ده! پاشو، با هم گشت می دیم و حرفم می زنیم!

به اتفاق، گشت سریعی زده و اطراف را رصد کردند. حسین همان طوری که گفته بود، در حالی که همه جا را زیر نظر داشت، مدام حرف می زد:

-          ... تو وقتای بیکاری، هر کی، یه کاری انجام می ده. مثلا: عبداله، آئینامه ی رانندگی می خونه!... صابر، خشتک مشتک می دوزه! (می خندد) شوخی کردم! چرم کاره! ... کرم، سر بسر بقیه می ذاره و... آه، بذار اونجا رو ببینم

بوسیله ی دوربین، تپه های اطراف را تماشا می کند:

-         خبری نیست... (دوربین را داخل جلدش می گذارد) آره، داشتم می گفتم. بِل اَخره، هر کسی یه کاری می کنه (داخل تو رفتگی، پائین تر از راس تپه می نشیند) راس وانیستا! یادت باشه، تو نگهبانی دادن، تو باید دشمنو ببینی ولی اون نباید تو رو ببینه. همین جوری که حرف می زنیم، دور و اطرافو ببپا! ... (به ساعتش نگاه می کنه) میتونی بری یه چائی بذاری؟...منم میرم تو دیده بانی

به داخل سنگر باز می گردد. بچه ها هنوز خوابند اما به محض کشیدن کبریت، شکری، از جا می پردو با دیدن او، «اَه»ی گفته و دوباره می خوابد. اجاق گاز پیک نیکی، کتری، قوری و نایلون چای خشک را از سنگر بیرون آورده و روی پله های شنی می گذارد. اجاق را روشن کرده و همانجا می نشیند تا آب، به جوش بیاید. کم کم چرتش می گیرد.

با شنیدن اسمش، از جا می پرد.

-         هی، زندی!

سرگروهبان را می بیند که با لباس ورزشی، پائین پله ها، جلوی در سنگر، ایستاده است و او را صدا می زند.

-         ببخشید سرکار!

از جا برخاسته و راه را باز می کند. اما گروهبان ویژه گارد، راه بهتری را بر می گزیند.  تراورس بالای در راگرفته و با یک حرکت خودش را به بام سنگر می رساند. هنوز امیر از حالت بهت، خارج نشده است که غیبش می زند.

برگشت او، مصادف با آماده شدن چای است. یک پله بالاتر از امیر می نشیند:

-         چائیت حاضر شد؟!

و ناگهان فریاد می زند:

-         شکرررررری!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...