کار آفرین - قسمت 75

شکری، خواب آلود و با چشمان بسته از سنگر بیرون می دود:

-         بله سرگروهبان؟

-         سفره رو بیار. صبحونه رو، بیرون می خوریم. بیسیم بادت نره!

در عرض چند لحظه، همه بیرون آمدند. جعفر، پس از سر به سر گذاشتن با حسین، چای مناسبی را که کمتر سنگلاخ بود، انتخاب کرد و برزنت را پهن کرد.

-         خب، صبحونه رو که خوردید، باید فکر ناهار باشیم!

-         اعظم! تا ناهار، خدا بزرگه! 

-         از من گفتن بود. ناهار، ساچمه پلوه!

صدای اعتراض بچه ها بلند شد. در حین صبحانه خوردن، هر کسی پیشنهادی می داد:

-         املت درست می کنیم، می ریزیم روش!

-         نه، خاویار بادمجون، که بهتره!

-         خاویار بادمجون با لوبیا!

-         یه چیزی می خوریم دیگه!

-         مثل اون دفعه که خورشت بادمجون رو، کردی میرزا قاسمی!

-         پس باید بریم، نونم بگیریم!

کامبیز، به ایلخانی نگاه کرد:

-         سرگروهبان! ... اجازه می دین، بریم تو رودخونه؟!

همه ساکت شدند.

-         رودخونه؟ ... اوهوم! ... اونوقت، جوابِ جناب سروان بهنامو، کی می ده؟ ... تو؟

-         من میرم با این زندیِ عاشق! (می خندد) شانسِ عاشقا رو امتحان می کنیم! 

لبخند گروهبان، هورای بچه ها را به دنبال داشت. صابر، برای امیر که بی خبر از همه چیز، مانند بقیه می خندید، داستان را شرح داد:

-         تو رودخونه ی اون پائین، پره قزل آلاس! قبلنا، هر روز بچه ها می رفتن ماهیگیری ولی از بسکه شلوغ کردن، جناب سروانم، قدغن کرد که کسی ماهی بگیره! الانم، دلمون لک زده واسه یه ماهی پلوی درست و حسابی! ... نمی دونی چه قزل آلایی داره! اووم! عاشقشم! ... کاش بشه، تو و کامبیز، یه ده تایی بگیرین! ... راستی! بلدی ماهی بگیری؟

-         با قلاب؟

بچه ها که به حرف های آن دو گوش می کردند، شلیک خنده را سر دادند:

-         قلاب؟

-         این فکر کرده اومده پیک نیک!

-         طرف، پرته!

ولی اعظم، به کمکش آمد:

-         هه، هه، هه! نه اینکه خودتون بلدین؟

رو به امیر کرد و گفت:

-        این جا خبری از قلاب ملاب! نیست. یه تور دس ساز داریم که صابر درستش کرده. یه ور اونو، کامبیز می گیره و یه ورشو، تو! یه بیس قدم که تو آب، راه رفتین، تور رو جمع می کنین! دیگه بسته به شانستونه!

حسین، تذکر می دهد:

-         یه دفم بیشتر نمی تونین، تور بندازین! چون ممکنه، ببیننتون!

لیوان های چای را پر می کند:

-         یا شانس و یا اقبال!

بعد از صرف صبحانه، سر گروهبان، عبداله و کرم را، مسئول جمع آوری چوب و بوته می نماید. قرار می شود، جعفر و عینعلی، تور و کیسه را تا دم رودخانه برده و زیر سنگ ها پنهان کنند. آن دو، از خدا خواسته، وسایل را برداشته و به راه می افتند. نوبت نگهبانی صابر است. کامبیز و اعظم، امیر را توجیه می کنند:

-         خیلی عادی، تک تک، میریم تا دم پاسگاه. اونجا، تو یه چشم به هم زدن، جیم می زنی سمت رودخونه!

-         نیگا کن! اینجا پاسگاس! (روی زمین، نقشه می کشد) از این بغل، میری پشت پاسگاه. از اینجا تا شیب، سی مترم نمیشه! باید این یه تیکه رو، دولا دولا، بدوی! از شیب که رفتی پائین، بازم سرتو بلند نمی کنی! دولا، دولا! می دوی تا دم رودخونه

-         اول تور رو ورمی داری. بعدش، سریع لخت میشی و میری تو رودخونه ...

نیم ساعت بعد، جعفر و عینعلی برگشتند:

-         تور و کیسه ها رو گذاشتیم، زیر سنگ سبز!

کامبیز، به شانه ی او کوبید:

-         پاشو!

دو نفری، از تپه، سرازیر شدند. تا رسیدن به سه راهی، هیچ کدام حرفی نمی زنند. عرض جاده ی دیواندره را طی می کنند و به طرف پست بازرسی می روند. رسیدن کامیون نفتکش و وانتی که از طرف سنندج می آیند، فرصت خوبی را، برای استتار آنها، مهیا می کند. اما در آخرین لحظه، کامبیز، دست امیر را گرفته و او را به کنار در مینی بوسی که تازه توقف کرده است، می کشاند:

-         اَه! جناب سروان بهنام! ...نگاه نکن! برو بالا، برو بالا!

با دستپاچگی او را به درون مینی بوس هل می دهد. جیپ ارتشی، آن سوی جاده ایستاده است. از این فاصله، دیدن قیافه ی فرمانده ی پاسگاه، ممکن نیست. خوشبختانه، پس از گفتگوی کوتاهی، جیپ به سمت دیواندره حرکت می کند. از مینی بوس، پیاده می شوند. کل افراد پست، در حال کنترل مدارک و بازرسی از خودروها، هستند.                            

-         از این بهتر نمیشه! برو بریم

آرام آرام، به سمت رودخانه می روند و پس از طی شیب، شروع به دویدن می کنند. به راحتی، تور و کیسه ها را یافته و سریع لخت می شوند. آب سرد، لرزه بر اندامشان می اندازد. بدون معطلی به آب می زنند. فشار آب زیاد نیست. کامبیز به آن سوی رودخانه می رود. با علامت او، تور را به آب می اندازند و شروع به شمارش قدم هایشان می کنند:

-         بیست ... نوزده. هجده ...

با رسیدن به عدد صفر، تور را به طرف ساحل رود می کشانند. کامبیز از خوشحالی، فریاد می کشد:

-         عالیه! تا حالا هیچکی، از اینجا، انقدر ماهی نگرفته!

وسوسه می شود:

-         زندی، بیا یه بار دیگه بریم

امیر، با تردید، موافقت می کند. ماهی های داخل تور را، روی شن ها خالی کرده و دوباره به داخل رودخانه می روند. صید نوبت دوم، دست کمی از بار اول، ندارد. هر سه کیسه، پر شده است. تور را جمع کرده و زیر سنگ سبز قرار می دهند. سردشان شده است. به سرعت لباس پوشیده و بر می گردند.

-         حالا، به سخت ترین جاش رسیدیم!

این بار هم، شانس، به کمکشان می آید. در عرض چند دقیقه، جلوی پست بازرسی، مملو از خودروهای مختلف می شود. اتوبوس، مینی بوس و کامیون و کامیونت و تراکتور، در سه جاده ی: بیجار، دیواندره و سنندج، صف می کشند. با دلهره، از بین خودروها رد می شوند. خود را به تپه ها رسانده و در کمال تعجب، جعفر و عینعلی را در حال پائین آمدن از تپه یا همان برج! می بینند.

-         سرگروهبان گفت: کیسه ها رو بدین به ما و برین کمک بچه های ایست بازرسی!

خلاص شدن از بار سنگین، برای آنان، غنیمتی است. کیسه ها را تحویل داده و به کمک سربازان سه راهی، می روند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...