کار آفرین - قسمت 77

توسط حسین و کرم که آن روز، سفره دار بودند، تا زمان آماده شدن غذا و پهن شدن سفره، ورود بچه ها، به سنگر، ممنوع شده بود. آن دو، صابر را، بیرون سنگر، به نگهبانی گماشته بودند تا مزاحمین را دک کند اما با رسیدن، قابلمه ی عدس پلو، جلوگیری از ورود مهاجمان گرسنه! غیر ممکن بود! خوشبختانه، برای اولین بار در تاریخ جهان، مهاجمان و مدافعان، با یکدیگر ساخت و پاخت کردند! سفره پهن شد و پیاز و نان تقسیم گردید. بشقاب های ملامین جورواجور، کنار قابلمه ی غذا، روی هم چیده شد و کشیدن ناهار، آغاز گردید.

همان اول کار، فریاد شکرالله، کشیدن غذا را، متوقف ساخت:

-         بیخود ماهیا رو، نذارین وسط! ... بیست و سه تا، ماهی بوده ... پس سهم هر کی، میشه دو تا! ... تازه، یه دونه م، اضافه س!

کامبیز، فرصت حرف زدن را، به کسی نداد:

-         اون یه دونه م، مال زندیه!

کرم که نقش آشپز را داشت، «بسم الله»ی گفت و ادامه داد:

-         سرد شد! همونجوری که شکرللا، می گه، درسته! زود باشین! مال اعظمم، بذارین کنار!

  ناهار، دلچسب و لذیذ بود. هیچکس، از عدس پلو و ماهی های خال خالیِ قزل آلا، ایرادی نگرفت و همه از آشپزی حسین و کرم، تعریف کردند. چای بعد از غذا هم، روی منقل درست شده بود و طعم عالی ای داشت. بچه ها در حال استراحت بودند و صابر داشت، لیوان های چای را برای شستن می برد که بیسیم، به صدا درآمد:

-         صفر، صفر، بهنام...صفر، صفر، بهنام!

سرگروهبان، غلتی زد و گوشی دستگاه را برداشت:            

-         بهنام، صفر. به گوشم!

-         صفر! احضار فوری، احضار فوری!

-         شنیدم. تمام!

گوشی بیسیم را رها کرد و در یک آن، از جا کنده شد. پیراهن اش را از گل میخ برداشت و پوتینِ همیشه واکس خورده اش را، با دو شماره، پوشید. از سنگر بیرون دوید و در حالی که از شیب تپه، پائین می دوید، پیراهن اش را به تن کرد. بچه ها که پشت سر او، بیرون دویده بودند، پس از برطرف شدن حیرت اولیه شان، هر کدام چیزی می گفتند:

-         فکر کنم می خوان بفرستنش، تونل دو!

-         حتما، امشب خبریه!

-         با نامی، جابجاش می کنن!

-         جناب سروان بهنام، هوسِ گشت شبانه کرده!

-         نکنه نوبت مرخصیشه؟

-         هر چیه، زیر سر بهنامه!

-         شاید، بفرستنش جنوب!

خواب از سرشان پریده بود. همانجا نشستند تا سرگروهبان، برگردد. انتظارشان طولی نکشید. گروهبان صفر که قدم در کوره راه گذاشت، آنها بلند شدند و ایستادند. تا او، به قله برسد، جان بچه ها هم، به لب رسید. به محض آن که آخرین قدم را برداشت، دورش حلقه زدند:

-         چی شد سرگروهبان؟

-         چی می خواستین بشه؟ جریمه! (به قیافه های مبهوت سربازانش نگاه کرد و خندید) بعله! هممون، جریمه شدیم!

دکمه های پیراهنش را باز کرد و به طرف سنگر رفت:

-        گروهبان یکم، صفر ایلخانی: به مدت دو هفته، گشت روزانه ی جاده و تاخیر در مرخصی به مدت 45 روز! ... سرباز صفر! امیررضا زندی: گشت شبانه با فرمانده ی پایگاه! به مدت دو هفته و عدم مرخصی به مدت چهار ماه! ... (از پله های سنگر پائین رفت) سرباز کامبیز دُرگو ...

وارد سنگر شد. پیراهنش را آویزان کرد و نشست:

-        حسین، چایی نداری؟

-        چرا سرگروهبان! تازه دم کردم. الان میارم.

کامبیز، برای شنیدن جریمه ی خودش، بی تاب بود اما از عصبانی شدن گروهبان ایلخانی هم، وحشت داشت. در این هنگام، اعظم که نگهبانی را به عبداله تحویل داده بود، وارد سنگر شد. با نگاهی به بچه ها، اوضاع را قمر در عقرب دید. می خواست حرفی بزند که حسین، کتری به دست، عقب عقب، پرده ی سنگر را کنار زد و وارد شد:

-         نسوزین که داغه!

دو عدد کتری سیاه شده را، روی جعبه ای که از آن، به عنوان میز آشپزخانه، استفاده می شد، گذاشت و سینی لیوان ها را پیش کشید:

-         همه هستن؟

 اعظم، ادای او را در آورد:

-         همه هستن؟

و با فانوسقه اش، ضربه ای به بازوی امیر زد:

-        سرباز صفرِ عاشق! شانست که تو ماهیگیری، خوب بود! ایشاللا! یه تشویقیم که بگیری، همه ی جریمه هات، پاک میشه! ... غصه نخور. خدا بزرگه!

و پنهان از دید سرگروهبان، پای کامبیز را لگد کرد. حرف ها و حرکات او، خنده را بر لب بقیه نشاند. کامبیز، به تلافی، نیشگونی از پای او گرفت. اعظم، از شدت درد، بالا و پائین می پرید و همه می خندید. ساکت که شدند، سرگروهبان شروع به حرف زدن کرد:  

-         بچه ها، اعظم راست میگه! باید بجنبین و یه تشویقیِ دسته جمعیِ جانانه بگیرین! ... ولی خودمونیم، ها! دو تا ماهی، به این همه جریمه می ارزید؟! (به کامبیز نگاه کرد) جریمه ی تو هم، مثل زندیه! بقیه م، یه خورده کمتر!

و قهقهه ی اعظم، سنگر را لرزاند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...