ساعت 8 شب بود که از سنگر فرماندهی، امیر و کامبیز را خواستند. هر دو لباس پوشیدند و مسلح، از تپه پائین آمدند. دو دستگاه جیپ ارتشی، جلوی سنگر قرار داشت و سربازان، مشغول نصب تیربار بر روی آنها، بودند. سرباز مروج، در حالی که بی سر و صدا، این طرف و آن طرف می دوید و تدارکات گشتی ها را آماده می کرد، متوجه آن دو گردید. آهسته صدایشان زد:

-        زندی، دُرگو!

افسر میانسالی که پشت به آنان ایستاده بود و با استوار کریم بیگی حرف می زد، با شنیدن نام آن دو، برگشت. کامبیز، زیر لب، نجوا کرد:

-        خودشه، جناب سروان بهنام!

فرمانده ی پایگاه، قد متوسطی داشت. لباسش مرتب بود و هنگام راه رفتن، کمی می لنگید. عصای فلزی او، موجب حیرت امیر، گردید:

-        یعنی، با پای لنگ و با این عصا! می خواد، بره گشتی! نه! حتما سرکار استوار، میاد

هنوز از بهت بیرون نیامده بود که صدای تهدیدآمیز، فرمانده را شنید:

-        زندیِ درگو! با جیپ فرماندهی!

مروج، آنها را صدا زد:

-        شما، دوتا! ... ماشین اول! برین اونجا

سوار شدند و عقب جیپ، کنار تیربار ایستادند.

-        کامبیز! جناب سروان، خودش باهامون میاد؟

-        پس چی؟ هه، هِه! فکر کردی چی؟! ... این اصلا خواب و آروم نداره! اِنقد گشتی رفته که اینجا رو، بهتر از قوچان و کلات نادری، بلده! ... نمی دونی! نمی دونی! کوره راهایی رو که ضد انقلاب میترسه، پاشو اونجا بذاره، این میره! (آهسته می خندد) میگن: از تخم و ترکه ی نادر شاهه!!

امیر، مجذوب شخصیت جناب سروان، شده بود. به حرکات وی می نگریست و در همان حال، به حرفای کامبیز گوش می داد:

-        ... چن وقت پیش بود که تو یکی از تعقیب و گریزا، از کوه پرت شد و پاش شیکست! همه میگفتن: رفته پادگان و دیگه بر نمی گرده ولی، سه هفته نشده، برگشت! انگار ...

نزدیک شدن فرمانده، ساکت اش کرد.

-        دستجردی! برو پشت تیربار ... سلیم، راه بیفت

با دستور فرمانده، دو نفری که تازه از سنگر بیرون آمده بودند. به سمت جیپ دویدند. گروهبان، قد بلند، زودتر از سرباز ریز جثه ی همراهش، از خودرو بالا پرید. اخم آلود، غری زد:

-        برین کنار دیگه!

و آن دو را، با دست، از سر راهش دور کرد. به وارسی تیربار پرداخت. نوار فشنگ را، نصب کرد و با ضربه ای محکم، آن را مسلح نمود. در این فاصله، دو سرباز دیگر و فرمانده سوار شدند و جیپ، به راه افتاد.      

رانندگی خوب سلیم، امیر را مطمئن ساخت که با «یاردانقلی» دیگری! سر و کار ندارند. پست بازرسی دیواندره را، پشت سر گذاشتند و وارد جاده ی سقز شدند. جاده خلوت بود. جیپ فرماندهی، سرعت گرفت و بین خودروها فاصله افتاد اما این فاصله هیچگاه، از مقدار معینی تجاوز نکرد. راننده ی خودروی دوم که با چراغ خاموش، سلیم را تعقیب می کرد، مهارتش دست کمی از او نداشت. پس از چند دقیقه، وارد جاده فرعی شدند و تکان های شدید جیپ، آغاز گردید. امیر که درست پشت صندلی، جناب سروان نشسته بود، نور گاه و بیگاه چراغ قوه ی او را می دید که برای چند ثانیه، نقشه ای را که روی زانو گذاشته بود، روشن می کرد و مجددا خاموش می گردید.

درازای جاده ی سنگلاخ و نشیب و فرازها و گردش به چپ و راست، پایان ناپذیر به نظر می رسید. زمان زیادی گذشت، تا آن گاه که صدای فرمانده، بر زوزه ی موتور و جیغ باد و فریاد تایرها، چیره شد:

-         چراغ خاموش!

وحشت بر امیر، مستولی گردید. با خودش فکر کرد:

-         با چراغشم، هیچی معلوم نیست! وای به حال بی چراغ!

به عقب نگاه کرد:

-         از اون جیپ م که خبری نیست!

سرعت خودرو به طرز محسوسی کم شد. صدای غرش موتور جیپ عقبی، نشان داد که درست پشت سر آنها است. لحظات دلهره آوری آغاز گردید. سلیم، کند و با احتیاط، جلو می رفت. ادامه ی این وضع غیرممکن به نظر می رسید. دقایقی بعد، جیپ دوم، به درب عقب خودروی فرماندهی کوبید.

سروان بهنام، پیاده شد. چهار نفر از سربازان را، در دو ستون، در عقب خودروها قرار داد. دو نفر را، به بالای ارتفاعات فرستاد و آن گاه امیر و کامبیز را صدا زد:

-          زندی، دُرگو! با من بیاین! ... تو راست جاده، تو هم چپ ... راه بیفتین

و خودش جلو افتاد:

-          زندی! طرف تو، دره س! مواظب باش و تا مطمئن نشدی، قدم ورندار!

امیر با خودش فکر کرد:

-          تاریکی کم بود، پرتگاه هم، اضافه شد!

با احتیاط، قدم برداشت و کورمال کورمال جلو رفت. کم کم چشم هایش به تاریکی عادت کرد. اکنون سیاهی ترسناک دره را، از جاده ی خاکی تشخیص می داد، ولی هنوز، اعتمادی به چشم هایش نداشت. پاهایش راهنماهای بهتری بودند! مانند ربات، زمین را، لمس و امتحان می کردند و قدم به قدم، پیش می رفتند.

صدای خفیف، یکنواخت و آهنگینِ برخورد عصای فلزی فرمانده، با زمین، امیدبخش ترین، نوایی بود که به گوش امیر می رسید. اطمینان از حضور او، باعث قوت قلبش بود. مسافتی را پیمود و آن گاه احساس کرد که نشیب جاده به انتها رسیده و فراز جاده، شروع شده است. کمی به راست متمایل شد. در جستجوی خط دره بود. نوک پایش به سنگی خورد. صدای غلطیدن و فرو افتادن سنگ، بدنش را، به لرزه انداخت. ناخودآگاه، نیم گامی به چپ برداشت و ایستاد. با خودش گفت:

-         باید شونه ی جاده را پیدا کنم. اونجا خاکش کوبیده نیست!

پاهایش را دایره وار به کار انداخت و همزمان صدای سروان را در نزدیکی اش شنید:             

-        چرا معطلی؟ جاده را گم کردی؟

-         جاده رو، نه؟ دره رو گم کردم!

حواسش را به کار گرفت و جستجویش به زودی نتیجه داد. حدسش درست بود. او، روی شانه ی خاکی جاده و در لب دره ایستاده بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...