کار آفرین - قسمت 79

حالا فرق بین جاده ی خاکیِ کوبیده شده و شانه ی آن، را می دانست. موقعیت اش را اصلاح کرد و به راه افتاد.

تا رسیدن به زمین هموار،مسافت زیادی را، با این وضع پیمودند. زمانی که دستور توقف صادر گردید، خسته و دور خودروها جمع شدند. امیر، دست کامبیز را روی شانه اش حس کرد. «خسته نباشید»ی گفت و با شنیدن:

-         متشکرم

به اشتباه خودش پی برد. این فرمانده بود که کنارش ایستاده بود!

-         کارت بد نبود! ولی دو بار، اشتباه کردی! یادت باشه، وقتی که گشتی هستی، تو فکر نری و رویاپردازی نکنی!

چرخید و با فشار انگشتانش، او را نیز چرخاند. چشم امیر، به نقاط روشنی، در فاصله ی نه چندان دور افتاد.

-         اینجا، یکی از معبرای کومله س!

سروان داشت با او حرف می زد.

-        خط تدارکاتشون، از اینجا می گذره، درست از پشت ده! ... همیشه روستائیای بدبختُ سپر خودشون می کنن! ... چند دقیقه ی دیگه، راه می افتیم ... دستجردی!

شانه ی او را رها کرد و دور شد. بلافاصله، شخص دیگری، در کنارش ایستاد:

-         امیررضا! خوبی؟

-         کامبیز، خودتی؟

-         اوهوم!

-         نمی دونی! تو رو، با فرمانده عوضی گرفته بودم!

 خندیدند و در کنار بقیه، روی زمین نشستند. باد سردی وزیدن گرفت. امیر، به آسمان نگاه می کرد که دستی به طرفش دراز شد:

-         بگیر این شکلاتُ!

طعم وانیل، مزه ی گرد و خاک را از دهانش پاک کرد. فرصت گفتگو پیدا نکردند و زمان استراحت، در چشم به هم زدنی، به پایان رسید. از گروهبان دستجردی خبری نبود و بجایش یکی از سربازان، پشت تیربار قرار گرفته بود. کامبیز، امیر را، از تعجب بیرون آورد:

-         سرگروهبان، جلودار شده! فکر کنم الان دیگه، به اون ده رسیده باشه!

دوباره و این بار سوار بر جیپ، به راه افتادند. مسافت اندکی را پیموده بودند که دستور:

-         چراغ ها روشن!

سروان، سلیم را به حدی خوشحال کرد، که صدای خنده اش به گوش بقیه رسید و پس از آن بود که جیپ را به پرواز در آورد! خودروها از یکدیگر فاصله گرفتند و با سرعت به پیش رفتند.

دست اندازهای جاده ی مالرو، مانعی برای کاستن از سرعت نبود. روستا را دور زدند. در میان تاریکی، سو سوی نوری  دیده شد. به دستور فرمانده، به آن سمت رفتند. در ابتدای بریده راهی که به میان تپه ها می رفت، با علامت سروان، جیپ دوم متوقف شد. در حالی که سربازان خودروی مزبور جاده را می بستند، جیپ فرماندهی وارد دره گردید:

-         تا نگفتم، شلیک نکنید

جلوتر رفتند. نور چشمک زن، نمایان تر شد و از میان تاریکی، کسی فریاد زد:

-         من اینجام!

و از روبرو ظاهر شد. گروهبان دستجردی بود!

-         در رفتن قربان! ...به نظرم، یکی دو ساعتی میشه که رفتن!

-         فکر می کنی که بهشون می رسیم؟!

گفتگو کنان، از سربازان فاصله گرفتند ولی خیلی زود بازگشتند. سوار شدند و از دره بیرون آمدند. سروان بهنام،  تصمیمش را گرفته بود، به ساعت مچی اش نگاه کرد و گفت:     

-         ساعت، نزدیک دوازده س! ... رضا (منظورش گروهبان دستجردی بود) تو با جیپ عقبی بیا ... الان که دنبالشونیم، همشون رو به مرز، عقب می رن. به مقر، بیسیم بزن و بگو: بنزین و تدارکات بفرستن... فکر کنم، تا پنج صبح بهشون برسیم! بریم!

عصایش را که به در خودرو کوبید، موتور جیپ، به غرش درآمد و هنرنمائی راننده ها در جاده ی باریک و کوهستانی، بار دیگر آغاز شد. امیر، با خودش فکر کرد:

-         هشت و نیم بود که از سه راه، راه افتادیم. پس تا صبح که بریم، میشه ده ساعت! یا خدا! ... (به پشت سر سروان بهنام، نگاه کرد) بابا! به فکر ما که نیستی، لااقل به فکر پای چلاق خودت باش! ... لا مصب! عین خیالش نیست، انگار داره میره سیزده بدر!

به افکار خودش خندید. می دانست که دلش با فرمانده است و از اینکه تحت فرمان او قرار دارد، خوشحال است. نگاهش به گوشه ی آسمان افتاد و در کمال تعجب، ستاره ها را در حال پدیدار شدن و تاریکی را، در حال کمرنگ شدن دید:

-          اِ، هنوز که نصفه شبه!

در نبود ماه، درخشش ستاره ها، بیشتر به چشم می آمد. تذکر فرمانده را به یاد آورد، نگاهش را از آسمان بر گرفت و به ارتفاعات پیش رویش، چشم دوخت.

ساعت ها گذشت. سپیده ی صبح در حال طلوع بود و آنان همچنان پیش می رفتند. از کنار درخت های خودروی کوهی می گذشتند که فرمانده، دستور توقف داد:

-          سلیم! جای خوبیه، وایسا واسه نماز

او در حال وضو گرفتن بود که جیپ سرگروهبان هم رسید. دستجردی سربازانرا دو دسته کرد:

-         بچه های من! پخش شن (با انگشت، مسیر هر کسی را نشان داد) اونجا و اونجا و اونجا و اونجا و اونجا! تا دویست متری، برین جلو و مراقب همه جا باشید ... بچه های جناب سروان! برن واسه نماز ... وقت نیست، یاللا! ... اکرمی! جیره ی بچه ها رو حاضر کن!

امیر و کامبیز و دو سرباز همراهشان، پشت سرِ فرمانده، به طرف درخت ها می رفتند که بی سیم «خش خش» ی کرد و به صدا درآمد:

-         یاسر، یاسر، بهمن ... یاسر، یاسر، بهمن!

گروهبان دستجردی! جواب بی سیم رو بده!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...