کار آفرین - قسمت 81

شلیک رگبار مانند او، زنگ خطری بود که همه را آماده کرد. «عشقعلی» از بالای سر امیر، هدف را دید. تیربارش را به کار انداخت و تپه را زیر آتشِ گرفت. فریاد خشن سروان، با شلیک متقابل دشمن، همزمان شد:

-        دُرگو، برنگرد این ور، مواظب طرف خودت باش ... رضا، رضا! چپ، چپ! ... فاصله تو کم کن. فاصله تو، کم کن! سلیم، بگیر چپ ... احمق! گفتم: چپ! جوری برو که بتونم وانتو بزنم!

صدای شلیک دشمن، شدیدتر شد و با به صدا در آمدن ژ3 کامبیز، مشخص گردید که از سوی دیگر جاده هم، مورد هجوم قرار گرفته اند. با مشخص شدن، وضعیت حمله کنندگان، سرگروهبان و نفراتش هم که تا کنون ساکت مانده بود، وارد نبرد شدند.

چند ثانیه ای از آغاز درگیری نگذشته بود و امیر در حال تعویض خشاب بود که وانت تویوتا، معلق زنان از مقابل دیدگانش گذشت و با سر و صدای وحشتناکی، در آن سوی صخره ی سنگی، از نظرها ناپدید شد. به آن سوی گردنه رسیدند و از تیررس دشمن خارج شدند. از شلیک ها کاسته شد. فرمانده، دستور باز گشت داد. جیپ ها در کنار هم قرار گرفتند:«خشابا رو پر کنید. ..رضا، چپ، بامن و راست م با تو!» به این طرف و آن طرف نگاه کرد و رو به راننده ها گفت:

-         سلیم، عبداله! ... شما دوتا ... فکر می کنین که میتونین تا بالای تپه ها، برین؟

قبل از سلیم، «عبداله باجلان» راننده ی جیپ دوم جواب داد:

-         سمت من، ارتفاع کمه و میشه ولی باید از همینجا، شیرجه برم رو سربالایی!

-         تپه خاکیه، منم میرم! ولی ... راه ما دورتره، ها!

-         پس بریم دیگه!

باز هم، سلیم، جلو افتاد. سروان، سرش را به عقب برگرداند و با تیربارچی لاغر اندامش، خوش و بش کرد:

-         سرکار عشقعلی، رو عشق است!

و سپس نگاهش را متوجه کامبیز کرد:

-         الماسی، پسر! باریکللا!

صدای شلیک گلوله ها، فرصت نداد تا با بقیه، گفتگو کند. لبخندی زد و برگشت.

جیپ ها، از هم فاصله گرفتند. دو شاخه شدند و با سرعت به سمت هدف ها پیش رفتند. تیربارِ سرگروهبان زودتر به کار افتاد. روی یک خط قرار داشتنِ دشمن و حمله از پهلو، باعث موفقیت آنها گردید. گروه اول هنوز به بالای تپه نرسیده بودند که آتش دشمن از کار افتاد ولی بر روی تپه ی دیگر، درگیری به شدت ادامه داشت. به دستور فرمانده، سلیم در پناه صخره ای توقف کرد و نفرات پیاده شدند:

-         گول نخورید! ... پخش شین و با دو جلو برین. عشقعلی، پوشش بده!

و خودش اولین نفری بود که به راه افتاد.

بالای شکاف رسیدند. اجساد، سه نفر از مهاجمین، روی زمین افتاده بودند و چهارمین نفر را در حالی که خونریزی شدیدی داشت، در گودال کم عمقی، پیدا کردند. اوضاع گروه دستجردی، مساعد به نظر نمی رسید. سروان بهنام، معطل نکرد:

-         تو و تو! (به سالور و کامبیز، اشاره کرد) اینجا بمونید (به مجروح اشاره کرد) یکیتون به این برسه و یکیتونم، مواظب اطراف باشه. زندی، تو با من بیا، بجنب! 

به طرف جیپ دویدند. سلیم، با دیدن آنها، صخره را دور زد و جلو آمد:

-          میریم کمک رضا! ولی از اونور (با انگشتش، در هوا، خطی کشید) برو جلو و دور بزن! 

سوار شدند و خودرو با تکان سختی به راه افتاد. وارد جاده شدند و کمی که پیش رفتند، فرمان بازگشت داده شد. جیپ، دور زد و شتاب گرفت. امیر که در رفت و برگشت ها، فرو رفتگی عمیق بین جاده و تپه را در این قسمت، دیده بود، دلش شور می زد:

-          رد میشه؟ رد نمیشه؟!

ولی انگار چیزی جلودار این راننده ی بی کله! نبود و این عوضی هم، یاردانقلی! دیگری بود.

پرش بلند جیپ و فرود آمدنش در دامنه ی تپه، آنان را یک راست، وارد صحنه ی درگیری کرد. تیربار عشقعلی، همزمان با کلاشینکف سروان و ژ3 امیر، به کار افتاد و دشمن که از دو طرف، با آتش پر حجمی روبرو گردیده بود، پس از آن که آنان را بالای سر خود دید، وادار به تسلیم شد. یک کشته، سه مجروح و سه اسیر، حاصل کمین بی حاصل دشمن بود.

مشاهده ی بازوی تیر خورده ی سرگروهبان و جراحت شدید دو نفر از سربازان، آنان را متاثر ساخت. فرمانده از طریق بی سیم با ستاد تماس گرفت و درخواست نیروی امدادی کرد.

ساعتی بعد، نیروهای ژاندارمری، شامل: یک دستگاه جیپ، دو دستگاه ریو و یک دستگاه آمبولانس و  نیز واحد تدارکات اعزامی از فرماندهی ستاد دیواندره، به منطقه ی درگیری رسیدند. دستجردی و سربازان آسیب دیده و مجروحین درگیری و هشت نفر گروگانِ داخل وانت که به هنگام واژگون شدن آن، به بیرون پرتاب شده بودند، توسط آمبولانس و کامیون به بهداری شهرستان سقز منتقل شدند و لاشه ی وانت را، با بستن سیم بکسل کامیون زیل، از عمق سه متری بیرون کشیدند. سرنشینان وانت، هر سه، کشته شده بودند. منطقه به ژاندارمری تحویل گردید و پس از آن، سروان بهنام، دستور بازگشت را صادر کرد.                               

نزدیکی های مغرب بود که وارد دیواندره شدند. سروان، برای تقدیم گزارش، به ستاد فرماندهی گردان رفت و امیر نیز، از فرصت استفاده کرد و به سراغ بابک رفت. خوشحالی دو دوست، از دیدن یکدیگر، حدی نداشت. بابکِ وسواسی! او را به حمام صحرایی فرستاد و یک دست از لباس های نو خود را در اختیارش گذاشت. شام را در ستاد خوردند و سپس، با بدرقه ی فرمانده ی گردان، به راه افتادند.         

سر سه راهی، هنگامه ای بر پا بود. مشاهده ی این وضع، داد سروان را درآورد:

-          مگه حاجی اومده که جمع شدین اینجا؟!

به راستی که انگار همه ی پایگاه به استقبالشان آمده بودند. استوار کریم بیگی، گروهبان نامی، مروج، شکری، کرم، علی و بقیه بچه ها، برای نخستین بار، خودشان را به نشنیدن زده و دور جیپ ها حلقه زدند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...