کار آفرین - قسمت 82

صدای عینعلی را شنید:

-        بزغاله! خفه شو! بذار بخوابند

ولی توان باز کردن چشم و برخاستن نداشت. یکوری خوابید و پتو را روی صورتش کشید:

-        راست میگه دیگه، خفه شو!

و دوباره به خواب رفت. چند ساعت بعد، لای چشمانش را باز کرد و با دیدن خطِ آفتابی که از پنجره ی نایلونی به داخل می تابید، از جا پرید. هیچکس داخل سنگر نبود:

-         اِ، اینا کجا رفتن

پتویش را جمع می کرد که چشمش به کامبیز افتاد. با لگد آرامی، او را بیدار کرد.

-         بابا! بذار بخوابم (برخاست و با چشم های بسته، نشست) زندی! ... چقدر تو گندی! 

«پیف، پیف!»ی کرد و ناگهان نیم خیز شد:

-         زودباش که امشب، برامون مراسم کیک میگیرن!

فرصت نداد که او سوالی بپرسد. حوله اش را برداشت و از سنگر بیرون دوید. بچه ها، روی پشت بام سنگر نشسته بودند و با دیدن آن دو، «هو»شان کردند. در میان سوت و متلک پرانی بچه ها، شکری، صدایشان زد:

-          پیتای آبگرم، حاضره! برین حموم!

کامبیز، به سوی گودالی که حمام می نامیدندش، دوید:

-          اول، من میرم! تو بدو، پیتو بیار!

صابر به کمک امیر که هاج و واج مانده بود، آمد:

-          این حمومِ نمره یِ تقی ریزه س! (خندید) با اون کهنه، پیتُ از رو اجاق وردار و دنبالم بیا

جلو افتاد و به سوی گودال رفت:

-        حالا میری تو می بینی، چی ساخته؟! ... دوش داره، رختکن داره، مثل حموم خونه تون! (در بشکه ی بالای گودال را برداشت) خالیش کن این تو ... بدو، پرِ آب سردش کن و بیار!

امیر، رفت و برگشت.

-         حالا، اینو بریز اون تو و بذار ولرم بشه!

کارشان که تمام شد، صابر، تقه ای به بشکه زد و فریاد کشید:

-         شیرو واز کن!

در بشکه را گذاشتند و برگشتند.           

-         گشنته، نه؟ بیا بشین کنار آتیش (بچه ها جا باز کردند) الان، تهران گرمه، نه؟ ولی بر عکسش، اینجا سردِ سرده!

حسین، این را گفت و کیسه ی نایلونی را به طرفش گرفت:

-         تاهارته! بذار رو پاتُ و بخورش

گرسنگی، به امیر، زورآور شده بود، کیسه را گرفت و بدون تعارف، مشغول خوردن شد. چند لقمه که خورد و جانی گرفت، پرسش بچه ها آغاز شد:

-         تعریف کن، ببینیم

-         میگن: دستجردی شیش تا تیر خورده، راسته؟!

-         جدی، علی گلشن مرده؟!

و او با دهان پر، به همه ی آنان پاسخ می داد:

-         نه! این حرفا چیه! ... سرگروهبان، فقط یه تیر خورده، تازه اونم، از کنار بازوش رد شده و خراشش داده! ... علی گلشن و رضا حکمتی یم، نفری یه تیر کلاش خوردن! جفتشونم، زنده ن و تو بیمارستان سقزن! ... راستی، سرگروهبان ایلخانی کجاست؟

-         رفته سنگر فرماندهی ... زندی! چن تا گلوله زدی؟

-         فکر کنم (از جویدن دست برداشت) شیش تا، هف تا خشاب.

-         بیا اینم یه چائی که از صب تا حالا داره می جوشه! ... خوب شد که شما دو تا، با جناب سروان بودید! یعنی شانس آوردین وگرنه الان «انا لله» داشتیم!                     

کامبیز، از حمام بیرون آمد:«بدو امیررضا! حموم گرم گرمه!» حوله را دور سرش پیچید و جای او نشست:

-         اعظم جان! زحمت پیتُ برا امیر، می کشی؟

امیر می خواست خودش کار بردن، پیت آب گرم را انجام بدهد که اعظم نگذاشت:

-        خودتو لوس نکن! ولش کن من میارم

هنوز از پله های کیسه شنی پائین نرفته بود که فریاد او را شنید:

-        شیرو واز کن

علیرغم تنگی جا، به سرعت لباس هایش را کند و وارد حمام شد.

حمام تک نفره ی معمار یزدی، جای خیلی کوچکی بود که روشنایی آن، از طریق فانوس نفتی داخل رختکن، تامین می گردید. کف و دیواره ها، سیمانی بود و کف شورِ بدون دریچه ی آن، ترسناک به نظر می رسید. دوش سریعی گرفت و از آن فضای تنگ بیرون آمد. تازه علت اینکه بچه ها، برای استحمام به بیجار می رفتند و یا در کنار رودخانه، تنی به آب می زدند را دریافته بود. آهسته آهسته، از پله ها بالا می آمد که تشر شکری، او را به خود آورد:

-         مثل عروسا، راه نیا! بدو تو سنگر که سرما می خوری!

و او به داخل سنگر دوید.         

پس از خشک کردن مو، لباس عوض کرد و به علت تاریکی داخل سنگر، دو عدد از فانوس ها را روشن نمود. باید برای شیفته، نامه می نوشت. با عجله، به سراغ کاغذ و قلم رفت. وسط سنگر دراز کشید، فانوس ها را جلوی اش گذاشت و سرگرم نگارش نامه شد:

-         شیفته ی عزیزتر از جانم ... سلام! از بلندای یکی از زیباترین

تمام حوادث دو روز گذشته را مو به مو شرح داد و در حال نوشتن آخرین سطرِهای سومین برگ کاغذ بود که سر و صدای بچه ها را شنید:

-         آه، اومدن

از ترسِ دست انداخته شدن، به نامه پایان داد:

-         ... سنگر داره شلوغ میشه و من باید برم ...

قبل از آن که کسی وارد شود، وسائلش را جمع کرد و فانوس ها را از سقف آویزان نمود.

-         امیر، نامه نوشتن ات تموم شد؟ ... بذارم اینا بیان تو؟!

با دیدن کامبیز که کله اش را از کنار پتوی در، به داخل آورده بود، جا خورد:

-          چی؟ نامه؟ نامه ی چی؟ ... (خندید) آره، تموم شد

و ناگهان، بچه ها به داخل سرازیر شدند. هر کس سعی می کرد، جای بهتری بنشیند که فریاد گروهبان ایلخانی، سکوت را برقرار کرد:

-          کی سر پسته؟ آهای، کرم، اااااعظم!

بچه ی قائن، پای برهنه، بیرون دوید:

-          جعفرِ سرگروهبان. جعفر!

صدای داد و بیداد قطع شد و چند ثانیه بعد، هر دو، گفتگو کنان وارد شدند.      

-          ... می خوای براشون در خواست نشون کنم، ها؟! ... تازه! توبیخ ام شدن!

سراپا و با گردن کج، وسط بچه ها ایستاد. انگشت شصت دست راستش را به کمر بندش، قلاب کرد و با خشم، به تک تک آنان نگریست. به امیر که رسید، نگاهش بر روی او ثابت ماند. اخم هایش درهم رفت و با تندی گفت:

-          آخه، پسر! کی گفته بود، سرِ خود، شلیک کنی؟ هان؟ ... تو اون تاریکی، چی دیده بودی که رگبار بستی؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...