کار آفرین - قسمت 83

 

سرش را گرداند و متوجه کامبیز شد:

-        شما دو تا باعث شدین تا دوباره، همه رو توبیخ کنند! ایناهاش!

کاغذی را از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد:

-        از فرماندهی گروهان یکم، به ... اینجا رو ولش کن! ... آها! از اینجا ... به علت کارهای خلاف قاعده ی سربازان: امیررضا ... اعصابم خرد شد. اصلا کرم، تو بگیر بخون! ... از اینجا بخون

-         به پاسِ ...

با مرور خط اول نامه، چشم هایش گرد شد. به سرگروهبان نگاه کرد و او شانه بالا انداخت و گفت:  

-         درست بخون، بی سواد!

-         به پاس ... رشادت سربازان: علی گلشن، رضا حکمتی، امیررضا زندی، کامبیز دُرگو، عبداله باجلان، عشقعلی ایمانی، کورش فنونی و خدامراد فخاریان، جرایم و اضافه خدمت کلیه ی سربازان گروهان، بخشیده شده و برای نامبردگان تقاضای  ...

با فریاد: «آاااای!» کامبیز، همه از جا پریدند و هیاهوی غریبی به راه افتاد. نعره های شاد و دیوانه وار اعظم و عبداله، سنگر را به لرزه انداخت. بچه ها یکدیگر را درآغوش گرفته و می چرخیدند. دست می زدند و از ته دل فریاد می کشیدند. به پیشنهاد شکری، امیر و کامبیز را روی دست گرفته و با فریاد:

-        هی یه، هی یَه!

آنان را به سقف سنگر کوبیدند! و در آخر، از بالا رهایشان کردند تا سقوط آزاد را تجربه کنند!

«خش خش» بی سیم، سر و صداها را خواباند. حسین جواب داد. از تدارکات تماس گرفته بودند:

-        میگن: شام حاضره، چرا نمی یاین ببرین؟ میگه: چرا جواب تلفنو نمی دین؟

عبداله و صابر، برای آوردن غذا، خارج شدند و سرگروهبان سرگرم وارسی گوشی تلفن شد. در حالی که دل و روده ی گوشی را بیرون می کشید، غر می زد:

-        اگه قعطی(قطعی) از اینجا باشه! وای به حالتون، رُسِتونو می کشم! (شکری را صدا زد) تمامش تقصیر توئه. مگه نگفتم، هر روز چِک اش کن ... قیافه شو! ... برو ببین سیمای بالا، درسته؟

پس از کنترل سیم و اجزای گوشی، باز هم تماس برقرار نشد.

-         تاریک شد! یکی تون، پاشه بره پائین، یه گوشی بیاره، امتحان کنیم، ببینیم چه مرگشه؟!

امیر، از جا برخاست: «من میرم» هیچکس حرفی نزد و او، از سنگر بیرون آمد. هوای سرد کوهستان، بدنش را لرزاند. در حالی که از سراشیبی تپه پائین می رفت، خاطره ی قدم زدن در خیابان امیریه، برایش زنده شد. روزی را به یاد آورد که به همراه شیفته، از میدان منیریه پائین می رفتند.

-         امیررضا، بیا بریم تو اون خیاطی.

-         خیاطی؟ اونجا برا چی؟

-         می خوام، یه پیراهن چارخونه بخرم.

شیفته، مرد خیاط را می شناخت:

-         علی آقا، سالهاست که برا من و احسان و دخترخاله هام پیراهن می دوزه

با پیرمرد خوش و بش کرد و گفت:

-          ... علی آقا، یه چارخونه ی خوشگل بهم بده که طرح مردونه باشه!

چند قواره پارچه را دید و سرانجام یکی را پسندید:

-          خب، حالا اندازه های نامزدمو بگیرید!

خندید و نگاهش را از امیر دزدید:

-          علی آقا، مثل مال احسان گل و گشاد نباشه!

و علی آقای خیاط، در حالی که اندازه های او را یادداشت می کرد، پاسخ داد:

-          خب، آقااحسان، لاغره! و اونجوری بهش میاد ولی نامزدتون، ماشاللاه! چهارشونه اس و پیرهن باید قالب تنش باشه!

کارش را تمام کرد و «مبارک باشه، ایشاللا پیراهن دامادی!»ای گفت و پولی را که شیفته به طرفش دراز کرده بود، گرفت و ادامه داد:

-         ... ایشاللا پنج شنبه حاضره

در حال خداحافظی و بیرون آمدن بودند که شیفته «وای»یی کشید و به داخل برگشت: «آخ، آقا جونم!» رنگش پریده بود و به دنبال راه فراری می گشت. پیرمرد به کمکشان آمد:

-        دخترم تو بیا کنار این مانکنه بشین. آها! صندلیتو یه کم، بکش عقب تر! ... شمام بشینید رو اون یکی...من میرم دم در که حاجی تو نیاد! اگرم اومد، شما همدیگه رو نمیشناسین!

از بدشانسی آنها، همزمان با پدر شیفته، شوهر خاله اش هم سر رسید و هر دو جلوی در مغازه ایستادند و بیشتر از نیم ساعت با مرد خیاط حرف زدند. آنها که رفتند، شیفته، نیمه جان شده بود! «مُردم! وای، مُردم!» از مغازه بیرون زد و در حالی که به سمت خانه می دوید، سر او داد کشید:

-         دیگه باهات بیرون نمی یام!

و تا دو روز بعد، جواب تلفن هایش را نمی داد.

به پائین تپه رسیده بود. عبداله و صابر را قابلمه به دست، دید:

-         شماها برید. من بهتون میرسم

از جلوی سنگر فرماندهی گذشت و به سمت سنگر تدارکات رفت. مسئول واحد، منتظرش بود:

-        اگه درست نشه، واویلاست! ... باید همین شبونه، سیم کشی سنگر شما رو عوض کنم! بیچاره شدم! جواب جناب سروانُ چی بدم؟!

امیر، گوشی تلفن را گرفت و برگشت. پا سست کرد تا همچنان از عبداله و صابر، عقب بماند. با خودش گفت:

-         کاش میشد با این تلفن، با شیفته حرف می زدم!

هوایی شده بود. گوشی را به گوشش نزدیک کرد:

-         الو، شیفته جان، سلام! ... خوب هستی؟ ... (به آسمان نگاه کرد) تو اتاقتی؟ آره؟ ... پاشو پنجره رو واز کن و ستاره ها رو ببین! حیف نیست که تو تاریکی نشستی؟ من از باجه ی چهارراه شاهپور زنگ می زنم! ... آره، گوشی رو که بذارم میام تو کوچه تون! ...

-         خل شدی؟!

 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...