کار آفرین - قسمت 84

برگشت و از دیدن علی قره گزلو، شگفت زده شد:

-         تو! اینجا چیکار می کنی؟

-         به پاس رشادت جنابعالی! گروهبان عباسی، امشبو اجازه داد بیام پیشت!

با هم دست دادند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. علی، مشتاق شنیدن حوادث گشت و درگیری با دشمن بود:

-         بگو ببینم! راسته که یکی از اسیرا عراقی بوده؟

پی در پی سوال می کرد:

-         شنیدم که جناب سروان بهنام، خودش لاستیک وانتو هدف گرفته و اونو چپه کرده!

-         میگن: از دو طرف گرفته بودنتون زیر آتیش، آره؟

-        بابک نمی دونست که رفتی گشت. وقتی بهش گفتم، نمی دونی چه رنگی شد! خیلی دوستت داره! ... خدامراد می گفت: تیر اولو این ماهی خورای برج زدن! تو رو می گفت، آره؟

پرسش های او تمامی نداشت. به سنگر رسیدند. بچه ها، سفره را انداخته و منتظر او بودند:

-         کجایی بابا؟! بیچاره عینعلی شام نخورده، رفت سر پست!

امیر، معذرت خواهی کرد. دستگاه تلفن را به سرگروهبان داد و علی را به جمع، معرفی کرد. بچه ها، جا باز کردند و آن دو، در کنار هم نشستند. گروهبان ایلخانی، هنوز داشت به تلفن ور می رفت:

-         صابر، شام اینارو بکش! من، باید اول این تلفنو درست کنم و گرنه ...

تعویض دستگاه تلفن، کارساز بود و زمانی که تماس با تلفنخانه ی گروهان، برقرار شد، خیال همه، از بیگاری شبانه راحت گردید. شوخیِ شکری و کرم، شادی را به سنگر بازگرداند:

-         معلوم نیست که این علفا رو از کجا میارن (اشاره اش به کوکو سبزی بود) که آدم، گوشش دراز میشه و دلش می خواد خر غلت بزنه؟

-         از همین بغل رودخونه کندن! نمی بینی تازه اس!

و بهانه جویی بچه ها شروع شد:

-         خیار شوراشم، خونوادگیه! هر خیارشور، واسه ده نفره!

-         خیارشور که نیست، کدوحلوایی شوره!

-         مغز پخت، نشده! خامه!

-         انگار نمکو خالی کردن توش!

-         ماهی قزل جان! یادت به خیر!

ایرادگرفتن از غذا که سنت همیشگی سربازخانه ها بود، در اینجا هم، دستمایه ی متلک پرانی بچه ها قرار می گرفت و هیچ غذایی، بدون چاشنی انتقاد، خورده نمی شد.                                                                              

پس از صرف شام، صابر، غذای عینعلی را به صورت دو عدد ساندویچ بزرگ پیچید و برایش برد و بقیه ی بچه ها، برای شستن ظرف ها و آوردن چای، بیرون رفتند. سنگر خلوت شد. سرگروهبان، به انتهای سنگر رفت و امیر را صدا زد:

-         زندی، بیا این نوبتا رو که بهم خورده، درستش کن!

حسین هم، غرغر کنان، دست به جارو شد:

-         شماهام پاشین برین اونور که می خوام اینجا رو جارو کنم!

و با این حرف، کامبیز و علی را به گوشه ای تاراند.

امیر، دو زانو، روی کاغذها خم شده و سرگرم نوشتن بود که «پچ پچ»ی به گوشش خورد. سر بلند کرد و با دیدن کامبیز که به حالت خبردار، کنارش ایستاده بود، خندید:

-         چرا اینجوری وایستادی؟

علی هم، متحیر مانده بود که کرم و صابر، درب قابلمه به دست، وارد شدند و آنرا مقابل آن دو، روی زمین گذاشتند. بقیه ی بچه ها وارد شدند و دایره وار نشستند. امیر، به یاد گفته ی کامبیز افتاد:

-         امشب، مراسم کیک می گیرن!

با دقت به چیزی که درون دربِ قابلمه بود، نگاه کرد.

-         این دیگه چیه؟

مطمئن بود که «کلت» داخل ظرف، کیک نیست! ولی کلت واقعی هم نبود! سرگروهبان شروع به حرف زدن کرد:

-        در طی چند ماهی که اینجا هستیم، برای اولین باره که جناب سروان بهنام ... برای سربازی، تقاضای سرجوخگی و سرباز یکمی، کرده! ... سرباز یکم، کامبیز دُرگو! تبریک میگم ... سرجوخه امیررضا زندی، تبریک میگم!

بچه ها کف زدند و هورا کشیدند. هر دوی آنها، مجبور شدند، با همه دست داده و روبوسی کنند و آن گاه که نگاهشان به هم افتاد، امیر، با ناراحتی گفت:

-          کامبیز جان! ببخشید ... فکر می کنم این حق تو ...

-         خفه شو، ببینم! (خندید) اگه تو به موقع، دشمنو ندیده بودی، شاید الان تو سردخونه بودم! (دستش را به طرف او دراز کرد) سرجوخگی هم، برای تو کمه!

با یکدیگر دست دادند و با جیغ صابر متوجه او شدند:«بابا! کیک سرد شد!»

-         جدی این کیکه؟!

-         پس چی؟! کیک به این خوشمزگی، گیر فلک نمیاد! زودباش. اول کامبیز.

کامبیز دستش را جلو برد و تکه ای از لوله ی کلت را کند و آن را در دهان گذاشت! امیر، منتظر نماند، تکه ای را جدا کرد و خورد:«آه، این که سیب زمینی یه!» هشت دست به داخل ظرف دراز شد و در یک آن، از کیک سیب زمینی، چیزی جز مفتول فلزی آن باقی نماند. عبداله، در حالی که به بزرگترین تکه ی کیک، یعنی قبضه ی کلت، گاز می زد، برای او توضیح داد:

-        این کار عمو صابره! ... اِ، اِ، مهمونمون! (تکه ای از کیک را به علی داد) ... اون، سیب زمینیا رو با سیم، به هم وصل می کنه و می ذاره زیر آتیش! یه خورده که پخت، با قاشق و گوشکوب و انبردست، صافشون می کنه و دوباره می ذارتش تو آتیش! ده بیس دفه، این کارو می کنه، تا میشه این!

شکری، لیوان های چای را تقسیم می کرد که فریاد علی اعظم، همه را ساکت کرد:

-       یه ترانه براتون ساختم! (بچه ها، خندیدند) زهرمار!...آره، یه ترانه ساختم، که به درد ارکستر ملی می خوره! زِر نزنید!(سینه اش را صاف کرد) گوش بدید: 

        قهرمان، پهلوان، سرباز رشید ایران

        تکـــاور، دلاور، سرباز رشیــد ایران

        جنگاورِ بی همتا!

        دشمن گرفتار توست.

        عقابِ هفتاد و هفت ... «یاللا، با هم بخونید!» عقابِ هفتاد و هفت ...

از آن شب به بعد بود که این ترانه، در تمام گردان پیچید و ورد زبان سربازان شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...