کار آفرین - قسمت 85

 

چهار روز آخر هفته، بی حادثه گذشت و در تمام این مدت، امیر، از پایگاه خارج نشد. کتاب، مونس دائمی اش شده بود و در لا به لای خواندن، برای شیفته نامه می نوشت. زمانی هم که سرگروهبان اجازه می داد، با همسنگرانش در تپه های اطراف می گشت و با محیط آشنا می شد. سخت ترین کار روزهای نخست، آب آوردن از رودخانه، برای شستشو و از تانکر کنار سنگر فرماندهی، برای آشامیدن بود. دبه ها را که به دست می گرفت، سربالایی تپه، تمام نشدنی به نظر می رسید. در دو سه روز اول، مسیر رودخانه تا سنگر را، با بیست و دو بار توقف، طی کرد و در روزهای بعد، به تدریج، از تعداد توقف ها، کاسته شد. این کار، به اضافه ی تمرین های سخت ورزشی و رزمی که به صورت گروهی، در دو نوبت: صبح و عصر، اجرا می شد، رُس بچه ها را کشیده بود. پست های دیگر هم تمرین می کردند ولی نه با این شدت!

صبح روز یکشنبه بود که کرم، برایش خبر آورد:

-         مروج گفت: برا تلفن زدن، می تونی بری ستاد...برو دم ایست بازرسی، وایسا، تا یکی از ماشینای خودمون بیاد

با خوشحالی لباس پوشید و سر از پا نشناخته، تا سه راهی دوید. انتظارش طولی نکشید. کامیون سوخت ارتشی رسید و گروهبان نامی، او را سوار کرد:

-         تا ستاد فرماندهی، ببرش

مخابرات ستاد، در زیر شیروانی ساختمان نیمه تمام، یا همان طبقه ی سوم، مستقر شده بود اما برای تلفن های شخصیِ، می بایست به محوطه باز می گشت:

-          ... رو چادر نوشته: تلفن راه دور

با عصبانیت از پله ها پایین آمد و زمانی که چادر را پیدا نکرد، به سراغ بابک رفت و به محض دیدن او، از خشم منفجر شد:

-          این چادرِ سگ مصبِ تلفن راه دور کجاست؟ هی، دارم دور خودم می چرخم و جاشو پیدا نمی کنم!

-          س سلام اااامیرجان! آآآروم باش ... بی، بی، بیا ب ب بریم نشونت ب ب بدم.

در حالی که از پله ها پائین می آمدند، سعی کرد تا او را آرام سازد اما امیر، توجهی به حرف هایش نداشت. با عجله راه می رفت و چند قدم از او جلو افتاده بود. از ساختمان ستاد خارج شد و ناخودآگاه به سمت دروازه ی ستاد رفت. بابک با صدای بلند، داد زد:

-          سرجوخه زندی!

همه کسانی که در محوطه بودند، از جمله، فرمانده ی گردان که با چند تن از افسرانش صحبت می کرد، به آن دو نگاه کردند. امیر که از فریاد بابک جا خورده بود، زیر لب غر زد:

-        عوضی، آبرومو برد!

می خواست به راهش ادامه بدهد که بابک دست او را گرفت:

-        از ااااین ووور!

با چشم و ابرو به گروه افسران اشاره کرد و آهسته گفت:

-        ف ف فرمانددد ...

-        هوم، فهمیدم! ... دیر شد، بابی!   

ترمز شدید خودروی جیپ، نگاه ها را به سمت دروازه برگرداند.

-        آه، آه، یاردانقلی یه! زود باش بابی!

پا به دو گذاشته و به پشت ساختمان رفتند. کانتینر ها را دور زدند و وارد چادر مخابرات شدند. سربازی آنجا نشسته بود و جلوی رویش یکدستگاه تلفن قرار داشت:

-        شماره تونو بدین اونجا (به پنجره ی کانتینر اشاره کرد) بعد بیاین

به طرف پنجره رفتند. کسی دیده نمی شد ولی صدایش می آمد:

-        شماره؟

امیر برای دادن شماره مردد بود. از پنجره آویزان شد و داد زد:

-        هی داداش! ببین منو ...

بلافاصله، سر و کله ی سربازی ظاهر شد:

-        ها، چیه؟

-        ببین داداش! من می خوام به خونه ی نامزدم زنگ بزنم ولی اگه...

-       بیلیرم! اگه ننه باباش، گوشی رو ورداشتن، حرف نمی زنی! (خندید) بچه ی تهرونی؟ ... از این کارات معلومه، داداش! خب، برو دم چادر. یه خط آزاد می دم، خودت شماره بگیر.

-       دمت گرم! ولی اگه نشد و خواستم به خونه ی خاله ش زنگ بزنم چی؟

-      دوباره بهت خط می دم، نترس! امروز تنها مشتریمون توئی ... به دوست بگو، لب پنجره وایسه و منو خبر کنه ... برای اینکه سرخر نداشته باشی! به اون سربازه بگو، سرگروهبان کارت داره!  

بابک، به حالت خبردار، زیر پنجره ایستاد و امیر، دوید و وارد چادر شد:

-       داداش! سرگروهبان گفت بیا کارت دارم!

سرباز، نگاه مشکوکی به او انداخت و با لب و لوچه ی آویزان، آنجا را ترک کرد. تلفن زنگ زد. به سرعت گوشی را برداشت و با شنیدن بوق آزاد، با دست های لرزان، شماره گرفت. در دل«خدا، خدا» کرد و منتظر ماند. «الو، بعله!» رنگش پرید و گوشی را گذاشت:

-       اَخه، چرا این حاجیِ ما! از خونه بیرون نمیره؟

به بابک اشاره کرد و در همان حال، از ته دل نالید:

-       خدا کنه که اگه شیفته خونه نیست، لااقل، احسان، گوشی رو ورداره!

اما باز هم تیرش به سنگ خورد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...