کار آفرین - قسمت 86

 

-         ببخشید خاله خانوم که مزاحم شدم.

-         نه پسرم! این حرفا چیه؟ خوبی شما؟ پدر مادر خوبن؟ یه لحظه مادر ...

داد او را شنید: «ش ی ی فتـــــه» و با خودش فکر کرد:

-         یعنی شیفته اونجاست؟ نه! حتما خیالاتی شدم. شایدم گوشام عوضی شنیده! ... پس کجا رفت این خاله خانوم!

گوشی را به دست چپ اش داد.   

-         الو امیررضا، امیرم!

یکه خورد و از خوشحالی، اشک در چشم هایش حلقه زد:

-         شیفته جان، سلام

جیغ او را شنید. روی زمین خاکی نشست و سعی کرد، بغض خود را پنهان سازد. می دانست که نباید از غم و غصه هایش حرف بزند. لحن شادی به صدایش داد و شروع به حرف زدن کرد. او را از سلامتی اش مطمئن ساخت و در پاسخ سوال های پی در پی وی گفت:

-         ... خوبم، خوبم! به خدا، جای راحتیه! زنگ زدم خونه، بابا گوشی رو ورداشت و من قطع کردم. دوبارم زنگ زدم

-         داماد بد! اول صبحی، زنگ زدی و حال آقاجونمو گرفتی؟ (خندید)

-         راستی! نامه هام، به دستت رسیده؟  

-         وای، نامه فرستادی؟ نه! آخ، فریده، دست وردار. دارم حرف می زنم!

کشمکش دختر خاله ها را شنید:

-         بذار به امیر بگم که همش داری گریه می کنی!

-         فریده، خواهش می کنم!

-         خب، بگو زود به زود زنگ بزنه که تو، در مشکتو ببندی!

تشر خاله را شنید:

-          چیکارش دارین؟ پاشید برید تو آشپزخونه، ببینم ... تو، بشین حرفتو بزن!

سکوت برقرار شد و شیفته با کمی مکث، عذرخواهی کرد:

-         امیرجان، ببخشید! آخ، از دستشون راحت شدم (خندید) دو نفری، دائم دارن منو مسخره می کنن. دخترِ حاجی و خیاطی؟! دخترِ حاجی و آشپزی؟! دخترِ حاجی و پس انداز؟! (هر دو خندیدند)

گرم صحبت شدند و گذشت زمان را فراموش کردند، تا آن گاه که پرده ی چادر کنار رفت و بابک وارد شد. او به ساعتش اشاره کرد و با انگشت، نیم دایره ای روی صفحه ی ساعتش کشید. امیر، به حرکات او خندید و در همان حال برای شیفته توضیح داد:

-         نه، چیزی نشده. بابک اومده تو و میگه، نیم ساعته دارین حرف می زنید

-         وای، برو امیرجان! برو عزیزم! ... به بابکم، سلام برسون. مواظب خودت باش.

-         تو هم مواظب خودت باش. می دونی که اگه بی تابی کنی، منم ...

-         می دونم. چشم! منتظر تلفنت هستم. خداحافظ.

امیر، با حسرت گوشی را گذاشت. شیرینی سخنان شیفته، امیدوارش ساخته بود:

-         تو تنها عشق منی، دوستت دارم

داشت به حرف های او فکر می کرد که بابک، نوار رویاهایش را پاره کرد:

-         پِ پِ پاشو! یِ یِ یه صف دُ دُرُس ش شده! ِ ... 

از روی زمین برخاست و او را در آغوش گرفت. تمام بدن بابک، برای ادای کلمه ی «قد چی» می لرزید. «متشکرم دوست من» دست در گردن او انداخته و به اتفاق از زیر چادر بیرون آمدند. از سربازان منتظر نوبت، عذرخواهی کرد و به سمت کانکس رفت:

-         داداش ممنون!

سرباز مخابراتچی را ندید اما پاسخش را شنید:

-         قابلی نداشت! هر موقع دلت تنگ شد، بیا! حالام، برو به سلامت.

بابک فرصتی برای همراهی با او نداشت و باید به ستاد برمی گشت. از یکدیگر خداحافظی کردند. امیر از مقر فرماندهی بیرون آمد. به طرف ایستگاه مینی بوس های سنندج می رفت که چشم اش به تابلوی «کتابخانه عمومی» افتاد. پایش سست شد. قید مینی بوس را زد و با قدم های محکم به طرف کتابخانه رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...