کار آفرین - قسمت 87

کتابدار جوان که کت چهارخانه بر تن داشت و سرگرم گردگیری کتاب ها بود، با تعجب به او نگاه کرد:

-         ها، سرباز! اشتباهی آمدی؟

-         نه! ... اومدم ببینم، می تونم عضو بشم و کتاب بگیرم؟

-         یک سال است که کسی اینجا نیامده!

با خلقی خوش، به صحبت با امیر نشست. کتاب های کم تعدادش را نشان داد و با افتخار از کارش گفت. از نیامدن جوان ها، گلایه داشت و بی سوادی را مایه ی عقب ماندگی می دانست. راضی کردن وی به آسانی صورت گرفت. با خطی نیکو، مشخصات او را داخل دفتر بزرگی نوشت و برایش کارت عضویت صادرکرد و اجازه داد تا خودش قفسه ها را جستجو کند. انتخاب کتاب، زمان زیادی نبرد. «قرارداد اجتماعی»، «لاله سیاه»، «تام جونز» سه کتابی بود که برگزید.

-         سه تا؟! لااقل یکی، یکی ببر (به او که در انتخاب یکی از کتابها مردد بود، نگاه کرد و خندید) اشکالی نداره. کسی که برای خوندن کتاب نمیاد!  هر سه تاشو ببر.   

با خوشحالی از کتابخانه بیرون آمد. از مینی بوس خبری نبود. احساس گرسنگی کرد:

-         کاش پیش بابک یه چیزی خورده بودم

و به سمت قهوه خانه رفت. چند نفری روی تخت های بیرون نشسته بودند. صدای «هی هی» را که از پشت سرش  شنید، به عقب برگشت و با دیدن زنی که فرغون به دست به او نزدیک می شد، خودش را کنار شنید. به تل سنگ های داخل فرغون نگاه کرد و از زور بازوهای زن متعجب ماند:

-         چه قدرتی داره؟! یعنی می تونه از این سربالایی، بالا بره؟ من که ...

در این فکر بود که فرغون یکوری شد و سنگ ها، پیش پایش بر زمین ریخت. «آه» غمگین زن، تکانش داد. کتاب ها را، روی جدول کنار خیابان گذاشت:

-         چشمش زدم!

و در حالی که زن، با گوشه ی سربند، صورت عرق کرده اش را پاک می کرد، به کمک اش رفت. فرغون را راست کرد و مشغول جمع کردن سنگ ها گردید.

-         بِرارِکُم، خدا خیرت با! زحمت مَکِشِه. خووِم جم یِکَََِم.

لهجه ی زن، غلیظ اما قابل فهم بود. «کاری نداره. الان تموم میشه» فرغون را پر کرد و می خواست آن را حرکت دهد که زن، قبول نکرد. لبه ی سر بندش را که آویزان بود، بالا زد و پشت بار سنگین ایستاد:« خدا خیرت با» مانند وزنه برداران حرفه ای، با یک حرکت، دسته های فرغون را بلند کرد، «یا آلله» ی گفت و به راه افتاد. امیر، کتاب هایش را از روی زمین برداشت و به طرف قهوه خانه رفت. روی هر تخت، یکی دو نفری نشسته بودند. «سلام» کرد و در کنار پیرمردی که لباس محلی اش از تمیزی برق می زد، نشست. قهوه چی که نگاه نامهربانی داشت، جلو آمد و به او زل زد.

-         داداش! میشه یه نیمرو به من بدی؟

این را گفت و با نگاه به جستجوی زن پرداخت. او را دید که در آن سوی خیابان، در ابتدای کوچه ی سنگلاخی ایستاده است. شیب کوچه، تند و بالا رفتن از آن، برای هر کسی، حتی مردها غیرممکن به نظر می رسید. ناخودآگاه فکرش را به زبان آورد:

-         عمرا! ...

-         می تانه، اون دختر «کاک قادر»ه! می تانه!

چرخید و به پیرمرد نگاه کرد. از باور و ایمان او، به قدرت زن خوشش آمد. لبخندی زد و «ایشاللا»یی گفت. پیرمرد، با نوک شصت دست راست، سبیل اش را حالت داد و سپس با انگشت اشاره ی همان دست، به آن سوی خیابان اشاره کرد:

-         ببین، جوان!

مشاهده ی حرکت زن، امیر را نیم خیز کرد. خودش را فراموش کرد و محو صحنه ی روبرویش گردید. گام های قدرتمند زن، تنها چیزی بود که می دید. به تکیه گاه تخت، چنگ انداخت و با هر گامی که او بر می داشت، به شدت تخت را تکان می داد:

-         یا علی ... یا علی

یکباره، پای زن لغزید، از جا پرید و فریاد«یا خدا»یی کشید ولی او توانست به راهش ادامه دهد. بی اختیار برایش هورا کشید و دست زد. سربالایی تمام نشده، زن وارد آخرین خانه شد. نفس بلندی کشید و خودش را بر روی تخت رها کرد.

-        دیدی جوان؟

به پیرمرد نگاه کرد و خندید:

-        حق با شما بود، پدر جان!

صاف و چهارزانو نشست. قهوه چی، جلو آمد و با حرکتی نمایشی، نعلبکی  را به ته استکان کوبید و چای داغ را در مقابل او گذاشت. امیر، با اشاره ی سر و دست، به پیرمرد اشاره کرد:

-        اول، بذارید برای ایشون ... برای منم، یه چایی دیگه بیارید

-        قدرت گردآفرید را دیدی، جوان؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...