کار آفرین - قسمت 89

 

برای یک لحظه، سر و کله ی نگهبان، در بالای کوره راه دیده شد. امیر، با خودش فکر کرد:

-         یعنی نگهبان کیه؟ ... اینجوری که سرک کشید ...!

صدای فرمانده، رشته ی افکارش را برید.    

-         آقای زندی! ... خوندن بعضی از کتاب ها، نیاز به بالا رفتن سن و تجربه داره. (نگاهی به آسمان انداخت) تا چند دقیقه ی دیگه بارون میاد ... پسرم! شنیدن تجربه ی مسن ترها، شرط عقله و گوش کردن به حرف پیرها، چه زن و چه مرد، دست کمی از کتاب خواندن نداره. حتما می دونی که خیلی از کتاب ها، داستان زندگی یک یا چند نفر از همین مردمه. می تونم از همین کتاب لاله کار هلندی و یا زندگی تام جونز انگلیسی، برات مثال بزنم ولی چون هنوز کتابا رو نخوندی. بمونه برای بعد ... پس اگه به حرف های پیرها گوش بدی، انگار چندین کتاب رو با هم خوندی! جالب تر اینکه، این داستان های شنیدنی، موندگارتر هم هست ...         

سلیس و روان و بدون تپق حرف می زد و امیر که از وسعت معلوماتش شگفت زده شده بود، کم کم از او خوشش می آمد. لحن پدرانه و پر محبت فرمانده، دلخوری چند لحظه قیل را، از خاطرش برد. نرسیده به بالای تپه، نم نم باران، شروع شد. برای جلوگیری از خیس شدن، کتاب ها را زیر اورکت اش گذاشت و حواسش را متوجه سخنان سروان کرد.

-         ... دقت در شنیدن، باعث یادگیری خیلی چیزها میشه. مثل زبان های خارجی. اگه سر درس زبان، خوب به لهجه و طرز بیان معلم، گوش بدی، هم بهتر یاد می گیری. هم بهتر تلفظ می کنی. همین نیم ساعت پیش که توی قهوه خونه نشسته بودی، اصلا چیزی از حرف های کاک عبدالله و بقیه، فهمیدی، یا نه؟            

به امیر نگاه کرد و منتظر پاسخ او ماند:

-         خب ... نه! فقط بعضی از حرفا ...

-         چرا نه؟! ... چون که، دقت نکردی! همونجوری که اگه به هر شهری از شهرهای کشور که بری، اگر دقت نکنی، هیچ چیزی نخواهی فهمید. همه دارن به زبان فارسی اما با گویش های مختلف حرف می زنند. یکی لری، یکی کردی، یکی بوشهری، یکی گیلکی. اما ریشه ی همش یکیه. اینو هم یادت باشه که ...

رعد و برق آسمان، صدای فرمانده را محو کرد و ریزش باران به رگباری تند، تبدیل شد. «تندتر بیا پسر!» سراپایشان خیس آب شده بود. قدم های آخر را در میان گِل و لای برداشتند و زمانی که به بالای تپه رسیدند، تمام گودال ها را، پر از آب یافتند. برخلاف تصور امیر، فرمانده به طرف سنگر نگهبانی رفت. دلشوره ی امیر شدت گرفت:«نکنه کسی تو سنگر نباشه!» هنوز چند متری به سنگر مانده بود که صدای گلنگدن تفنگ شنیده شد:

-         ایست!

و به دنبال آن، جعفر، اسلحه به دست، در برابرشان ظاهر گردید.

-         آفرین پسر! ... خبری نیست؟

-         خیر قربان! (اورکت بر تن نداشت و از شدت سرما می لرزید)

-         سردت نیست؟

-         نه! ... چرا قربان!

از پشت سر صدای دویدن چند نفر به گوش رسید و در یک آن، از همه طرف محاصره شدند. سرگروهبان، فرمانده را شناخت. جلو آمد و احترام گذاشت. سربازان، اسلحه ها را پائین آوردند. شکرالله و صابر، اشاره ی سرگروهبان را برای بازگشت به سنگر و جمع و جور کردن درهم ریختگی داخل آن، دریافتند اما از زیر نگاه تیزبین فرمانده، دررفتن، غیرممکن به نظر می رسید، زیرا وی، متوجه ایما و اشاره ها گردید و ابتدا، آن دو را مورد خطاب قرار داد:

-       گروهبان ایلخانی! ... محبی و ذکائی را بفرست برن پائین و کسری بادگیرها رو از انبار بگیرند! ... یکی رو هم، بذار جای این چارچارکی، تا بره اورکتش رو بپوشه و برگرده. (رو به جعفر) بادگیر، یادت نره!

-         کرم! برو سر پست ... جناب سروان، در خدمتم. بفرمائید داخل سنگر!

رفتار خشک و آمرانه ی فرمانده، با ورود به سنگر، تغییر فاحشی یافت. او که تا قبل از آن، سربازها را با نام فامیلی صدا می زد، اکنون که در کنار آنها نشسته بود، اسم کوچکشان را می برد و ایراد هر یک را، دوستانه، گوشزد می کرد:

-          عینعلی! مثل اینکه وضع مالیت خیلی خوبه که عینکتو گذاشتی بغل بالشت!

-          قهوه چی! (منظورش عبداله بود) می خواستم واسه پارچه ای که روی لباسات کشیدی، پنج روز بهت تشویقی بدم اما حیف که ته لیوانای بلندو، خوب نشستی! (لیوان آب را جلوی نور فانوس گرفت) کَبَره بسته، نه؟!

-          کامبیز خان! من فکر کردم، تو فقط سر بسر مروج می ذاری اما انگار با همه، اینجوری هستی!

گفتگوی کوتاه و سربسته ای با ایلخانی و حسین ایراندوست داشت و در آخر متوجه امیر گردید:

-          امیررضا! کتاباتو بیار ببینم.

کتاب ها را که ورق می زد، نوشته های دست نویس او را دید:

-          عجب دستخطی! آفرین! ... این شعر مال کیه، نوشتی؟ ... آه، صائب. صائب! استاد سبک هندی. ظریف گویِ نکته پردازِ تبریزی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...