کار آفرین - قسمت 91

دیدار از شهر تاریخی بیجار، شهری که نامش را به خاطر خواندن تاریخ سلسله ی قاجاریه و «امیر نظام گروسی» در یاد داشت، تا مدتها برایش میسر نشد، اما سرانجام آن روز رسید. علی و علی اعظم و صابر، همراهش شدند. بوسیله ی کامیون زیل، خودشان را به شهر رسانیدند. اولین مقصد همه ی سربازان، گرمابه ی عمومی و قدیمی اما تمیز شهر بود. پس از مدتها، تن خود را به کیسه و لیف دلاک کچل، سپردند. هنگامی که از آنجا خارج شدند، صورت هایشان در اثر شستشو با سفیداب، گل انداخته بود! گشتی در شهر زده و پس از خرید لوازم خیاطی صابر و سفارش های بقیه ی بچه ها، به تلفخانه رفتند. هر چهار اتاقک، به اشغال آنها درآمد. امیر، با مادرش صحبت کرد. او را مانند همیشه، صبور و آرام یافت. سراغ پدر و برادر کوچکترش را گرفت.

-         آقات، سرکاره ولی داداشت، اومده کردستان.

-         کردستان؟ (فریاد کشید) برای چی؟ مگه درس ...

-         خودش خواسته! آقات، راضی نبود ولی هیشکی حریفش نشد. رفت دوره دید و ...

-         مامان! اون هنوز چارده سالشم نیست! چرا...

-         خدا محافظشه. نترس مادر!

می دانست که نمی تواند با مادرش بحث کند. عصبانی و ناراحت، خداحافظی کرد، گوشی را گذاشت و از اتاقک بیرون آمد. تصمیم داشت به شیفته زنگ بزند اما وضعیت روحی اش، مناسب این کار نبود. روی نیمکت چوبی نشست. طاقت نیاورد، بلند شد و از تلفنخانه بیرون زد. مثل همه ی مواقعی که عصبانی می شد، شروع به قدم زدن کرد. این کار از عصبانیتش می کاست. درون مغزش غوغایی به راه افتاده بود:

-         ... گفتم داره درس می خونه و فوتبال بازی می کنه. مواظب آقا و مامانم هم هست ولی انگار نه! ... آخه بچه، تو، فقط سیزده سالته! پاشدی اومدی اینجا که چی؟ بجنگی؟ ...

کودکی های برادرش را به خاطر آورد:

-          داداش! من ساکتو بیارم؟

روزهایی را که با او به زمین خاکی فوتبال می آمد. بی سر و صدا کنار زمین می نشست و بازی های محلات را تماشا می کرد. انگار همین دیروز بود:

-          داداش، به منم یاد می دی؟

و او، آموزشش داد:

-         به اینجای توپ که بزنی، میره طرف در آشپزخونه و برعکسش اگه به اینور بزنی میره سمت درخت خرمالو! ... انقدر شوت بزن که توپ ات بخوره به در یا به تنه ی درخت!

و او آنقدر خوب تمرین کرد که چند سال بعد، برای مسابقات آموزشگاه انتخاب شد. مادر، این خبر را به او داده بود.

-         باریکللا! پس از منم جلو زد!

بغض کرد و جلوی جوی آب ایستاد. از گفته های مادر پی برده بود که همکلاسی سابقش، فرمانده ی برادرش است. در خیالش برای او خط و نشان کشید:

-         ... اگه دستم بهت برسه، فکتو میشکنم! واسه من شدی ...

-         امیر! با کی داری حرف می زنی؟ فک کی رو می خوای، خورد کنی؟

با دیدن علی اعظم، به خود آمد. نیاز به حرف زدن، باعث گردید تا او را در جریان قرار دهد.

-         انقدر خودتو نخور! ایشاللا که چیزی نمیشه و صحیح و سالم بر می گرده خونه. نپرسیدی کجاست؟ کدوم شهره؟

-        چرا، ولی مادرم نمی دونست (علی و صابر هم، به آنان پیوستند) ... تازه، از صحبت های مامان بود که فهمیدم، دفعه ی اولش نیست که میاد اینجا! (لبخند تلخی زد) انگار مادر و پسر، تبانی کردن که هیچکی، هیچی نفهمه!

-         بیا برو یه زنگ به نامزدت بزن، بلکه روحیه ت عوض بشه و از این حال در بیای.

پیشنهاد علی، با اصرار صابر و زور بازوی علی اعظم همراه شد و امیر به ناچار، دوباره وارد تلفنخانه گردید. تلفنچی مو زرد، فرصت نداد تا بنشیند:

-         شماره ت؟ ... برو کابین یک

در اتاقک را بست و گوشی تلفن را برداشت. ارتباط برقرار شد:«بله بفرمائید» شنیدن صدای شیفته، افکار بد و سیاه را از ذهنش دور ساخت:

-         شیفته جان! سلام ...

دخترجوان، خیلی زود و در نخستین کلماتی که رد و بدل گردید، به ناراحتی اش پی برد و با شنیدن علت آن، به دلداریش پرداخت.

-         ... تو هم باید امید داشته باشی. همونجوری که من دارم. همونجوری که مادرت داره. بذار ببینم! یعنی اگه تو جای من بودی، همه ی کاراتو تعطیل می کردی و می نشستی غصه می خوردی، نه؟! خیاطی، آشپزی، بافتنی، همه رو! (امیر خندید) وا، چرا می خندی؟ ... آها، برای بافتنی! می دونی که این یه کارو دیگه، خوب بلدم. برات، یه بلوز بافته بودم، اما احسان ورش داشت...   

وقتی که از اتاقک تلفن بیرون آمد، از دل نگرانی اش برای «امیرمحمد» به مقدار زیادی، کاسته شده بود. حساب تلفن را پرداخت و از تلفنخانه خارج شد. بچه ها، منتظرش بودند و به محض دیدن، متلک بارانش کردند:

-         خوبه نمی خواستی زنگ بزنی!

-         یک ساعت و ده دقیقه شد!

-         داشتی حرف می زدی یا خوابیده بودی؟!

-         مثل اینکه ارثیه ای، چیزی بهت رسیده که این همه با راه دور حرف میزنی!

-         این حرف زده، من، گرسنه م شده! بیاین بریم یه چیزی بخوریم

علی اعظم، سکه های داخل جیب اش را به صدا درآورد:

-         ولخرجی نکن!

-        پولش با من! وضع خیاط خونه ی سنگر، بد نبوده! ... اصلا می خواین همینجا، کنار پیاده رو، یه جعبه بذاریم و داد بزنیم: شلوار، رفو می کنیم! کفش، تعمیر می کنیم! (علی، جلوی دهان او را گرفت)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...