کار آفرین - قسمت 92

احساس گرسنگی صابر، آنها را به اغذیه فروشی زیرزمینی «سه کاج» کشانید. سفارش خوراک ماکارونی دادند. محیط دنج و آرامی بود. با اغذیه فروش جوان، گرم گرفتند و ساعت خوشی را در آنجا سپری کردند. عقربه های ساعت دیواری سه کاج که روی ساعت دوازده رسید، از جا برخاستند. زمان بازگشت به پایگاه فرا رسیده بود. پیاده، خود را به پست بازرسی خارج از شهر رسانیده و سوار مینی بوس شدند. 

 در بین راه بودند که بارش برف پائیزی آغاز گردید و در تمام طول شب ادامه یافت. از فردای آن روز، دمای هوا به شدت کاهش یافت. ورزش تعطیل گردید و سربازان، سنگر نشین شدند. دیگر هیچکس، جز در موارد نگهبانی و دستشویی رفتن، از سنگر خارج نمی شد، اما گشت زنی های سروان بهنام همچنان ادامه داشت!

سه ماه و بیست و یک روز، از حضورش در منطقه ی کردستان گذشت. بچه های قدیمی، یکی یکی، به مرخصی رفتند و بازگشتند ولی از مرخصی او خبری نبود. بابک که تازه از مرخصی برگشته بود، به دیدنش آمد:

-         م ... م... مامان، ل لباس گ گ گرم وا واس ت ت ... داد!

سوغاتی اش را گرفت و سر درد دلش باز شد:

-         ... به حساب خودم، یازده بار، گشتی رفتم ! می دونی، این یعنی چی؟! یعنی: بعد از خود فرمانده، از همه بیشتر گشتی رفتم. ولی انگار که اگه نمی رفتم، بهتر بود! ... هر دفعه که با شیفته حرف می زنم، ازم می پرسه: کی میای؟ خب، بهش چی بگم؟ ...

بابک را تا پست بازرسی بدرقه کرد و پس از سوار شدن او، آرام آرام به طرف رودخانه رفت. حوصله ی هیچکس را نداشت. برف روی تخته سنگ کنار رودخانه را پاک کرد و همانجا نشست. به یخ قطور زیر پایش نگاه کرد و به یاد حرف های پدرش افتاد:

-         سرمام مثل گرما، برای آدما لازمه. اگه سرما نخوری و زکام نشی، چه جوری سر و مغزت، از کثافتا پاک بشه؟! تب خال و کورک و دملم، همینجوریه! ...

خم شد و مشتی برف از زمین برداشت.

-          توی جایی که برف میاد، باید دست و صورتتا، برف مالی کنی، تا سرما نخوری!

شروع کرد با خودش حرف زدن:

-         صبح ها، از سنگر که میام بیرون، دست و صورتمو با برف می شورم. تا حالا که سرما نخوردم، بعدشم خدا بزرگه! هر چی که گفته بودین، درست بود آقا جون! (اشک چشمهایش را پر کرد) نمی دونم چرا حرف شما بزرگترا، همیشه درست از کار در میاد! اصلا انگار که خدا، از قصد، کاری میکنه که حرفای شماها، راست و درست از کار در بیاد. به خصوص حرفای شما، آقاجون! (احساسی از غم، وجودش را در بر گرفت) ... هیچوقت نتونستم بهتون بگم که چقدر دوستتون دارم ...

 روز خداحافظی را به خاطر آورد:

مادر، در حالی که دست خواهر کوچکترش را در دست داشت و زیر لب دعا می خواند، جلو رفت. در خانه را برایش گشود و منتظر ماند تا برای رسیدن به خیابان، همراهیش کند اما پدر، همانجا روی ایوان، از او خداحافظی کرد. با یکدیگر دست دادند و هیچ کلامی بینشان رد و بدل نشد. هنگام بیرون رفتن از خانه بود که برای آخرین بار، به طرف ایوان برگشت. نگاهش به موهای سپید و چهره ی با صلابت پدر افتاد.

-         ... آه، یادم رفته بود که آقاجون، دستشو به نرده گرفته بود! ولی یادمه که به خودم گفتم: چقدر پیر شده؟ ... (به شدت تکان خورد) ولی انگار که چشماشو بسته بود؟ چرا؟ نکنه داشت ... نه، نه! ... اصلا چرا دستاشو به نرده گرفته بود؟ چرا دولا شده بود؟ نکنه ... وای خدای من! ... ببخشید آقاجون، ببخشید! ... انقدر نگران بیتابی و دل شکستگی مادر بودم که به شما فکر نکردم! آخه، همیشه شما رو، استوار دیده بودم! مجسمه ی قدرت! ... لعنت به من! لعنت به من! ...

-         چرا داری به خودت فحش می دی؟

از جا پرید و حیرت زده به سرگروهبان نامی نگاه کرد.

-         پاشو راه بیفت که از سنگر فرماندهی خواستنت

پشت سر او به راه افتاد:

-         حتما می خوان برم گشتی»

-         فکر نکنم! مث اینکه نوبت مرخصیته.

امیر، در جا خشکش زد ولی بعد از چند لحظه به خود آمد و فریاد کشان، شروع به دویدن کرد. یک نفس تا سنگر فرماندهی دوید. مروج، برگ مرخصی را به دستش داد:

-          تاریخ اش از فرداس ولی سروان گفت: می تونی امروزو هم از  ایلخانی مرخصی بگیری. برو به سلامت

ساعت چهار عصر بود که سوار مینی بوس شد و به طرف بیجار رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...