کار آفرین - قسمت 93

 

به بیجار که رسید، به شدت احساس گرسنگی می کرد:

-          کاش، درست وحسابی غذا خورده بودم!

دلش می خواست سری به اغذیه فروشی «سه کاج» بزند ولی می دانست که با توجه به موجودی جیب اش، این کار، امکان ندارد. خودش را دلداری داد:

-          ولش کن! ممکنه پول کم بیارم و نتونم خودمو به تهران برسونم ... یه شب گرسنگی که آدمو نمیکشه!

با عجله خودش را به  جاده ی زنجان رسانید. هوا رو به تاریکی می رفت و خبری از اتوبوس و مینی بوس و هیچ وسیله ی نقلیه ی دیگری نبود. گفته ی بچه های ایست بازرسی، به دلشوره اش دامن زد:

-          خیلی دیر اومدی

رسیدن کامیون خاورِ اتاق شکسته ای که برای تعمیر به زنجان می رفت را، غنیمت دانست و سوار شد.

راننده مرد میانسالی به نام «ایوب» بود. آرام و با حوصله، رانئدگی می کرد و یکبند حرف می زد:

-          اصلیتم مال بوئین زهراس ولی از اینجا زن گرفتم و موندگار شدم. زن خوب و بسازیه! ... از اینجاها، گندم و سبوس و خرده گندم، می برم برا قزوین و از اون طرف، هر چی گیرم بیاد، بار می زنم ... ناشکر نیستم ولی این روزا، بار پیدا نمیشه! دو سه روز، باید سرگردون بشیم، تا یه بار بهمون بخوره، اونم معلوم نیست کجا؟! ماهی دو روزم، خونه نیستم!

از زنش راضی بود و مدام از او تعریف می کرد:

-           واللا، باید به زنای ما، مدال بدن که همه ی بار زندگی، رو دوش اوناس!

و برایش از تصادف و چپ کردن، گفت:

-          بار یونجه داشتم. گفتم میرم خونه و صبح راه می افتم که نرسیده به بیجار، خوابم برد و از جاده رفتم بیرون. ای خدا! چشم که وا کردم، دیدم یه وری رو زمینم! ... شکر و بازم شکر!

راه طولانی و جاده ی پر دست انداز، سرانجام به پایان رسید. ایوب، مردانگی کرد و او را به ابتدای جاده ی قزوین رسانید. آدرس خانه اش را داد و قبل از پیاده شدن، با اصرار، غذایش را با او نصف کرد:

-          چیز قابل داری نیست. سیب زمینی تخم مرغه!

امیر، در حالی که کنار جاده ایستاده بود و برای خودروها دست بلند می کرد، غذا را خورد:

-         واقعا که حق داره از زنش، اینقدر تعریف کنه! می گفت: فقط سیب زمینی تخم مرغه ولی هم گردو داشت، هم سبزی! اونم چه سبزی خوش عطری! یادم باشه که از مادر، چیزی براشون بگیرم، ببرم

پس از سیر شدن، احساس شادمانی کرد و خوش بینی، جای خستگی و دلشوره را گرفت. اکنون با سرخوشی به خودروها علامت می داد و متلکی نثار هر کدام می کرد:

-         جون مادرت، وایسا! ... بی معرفت! ... نالوطی، تنها نرو! ... به ماشینت نناز، عشقی! ... خوشگلِ بی ترحم! ...

کامیونی چراغ زد و کمی جلوتر ایستاد. دوید و از رکاب کامیون بالا رفت.

-         داداش تهران میری؟

-         قزوین، تهران، قم، کاشان... گدک یوخارو!

در را باز کرد و پهلوی شاگرد راننده که داشت برای راننده چای می ریخت، نشست. برعکس کامیون ایوب، این یکی، بنز ده تن بود و داخل آن از تمیزی برق می زد. هنوز درست جابجا نشده بود که فریاد راننده او را سراسیمه کرد:

-         ایششک! چایی باشار میسَن، توکَ سَن؟ دستمالی گوتو، سیرگینَََن!

متوجه شد که راننده، شاگردش را توبیخ می کند. دلش برای پسرجوان سوخت:  

-         ببخشید، فکر کنم تقصیر من بود که جاشو تنگ کردم!

-         باقیشلار سرکار! ... بو اوشاخ، باشه سویوخ دور! ... هاردان گلیرَی؟ گدیرَین جیبهه؟

-         از کردستان میام. دارم میرم مرخصی.

-         یاخچی سن. اولمییَ سن! ایشاللا قَییدی، داوالاشاخ گدک گور به گور صدامین الدورک! ...

پیرمرد آذری، در سخنوری، گوی سبقت را از ایوب ربوده بود. پر شور و با حرارت حرف می زد. از دشمنی صدام و حسن البکر و انگلیسی ها، با ایران می گفت و کینه ی اعراب را از زمان های خیلی دور می دانست. امیر، با خودش فکر کرد:

-          سخنران خوبیه! جون می ده برای میتینگای دم دانشگاه! همه رو حریفه!

در حالی که به سخنان او گوش می داد، پلک هایش سنگین شد. سعی کرد بیدار بماند ولی مقاومتش، خیلی زود، درهم شکسته شد و به خواب رفت.

از تکان های شدید شاگرد راننده، بیدار شد:

-         همشهری! رسیدیم. بیدار شو. تهرانه

چشم باز کرد و در تاریک روشن صبح، میدان شهیاد را دید. خواب آلوده پرسید:

-         از کدوم طرف میرید؟

-         ما میریم سمت سیلو و از اونجا میریم جاده ی قم. 

-         تا وسطای راه باهاتون میام.

خودش راجمع و جور کرد و صاف نشست. از دیشب به فکر پرداخت کرایه بود. دست به جیب برد و اندک پولی را که داشت، بیرون آورد:

-         ببخشید، اگه کمه!

و آنرا به طرف راننده گرفت. پیرمرد، دست او را پس زد:

-          برو، دست علی به همراهت!

به میدان گمرک رسیدند و او، خداحافظی کرد و پیاده شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...