کار آفرین - قسمت 94

لذتبخش ترین کار برای یک سرباز خسته، یعنی دوش گرفتن را، برگزید. وارد گرمابه ی سر چهارراه شد. سر و تن را شست و با تیغی که از حمامی گرفته بود، پس از ماهها، صورتش را تراشید. ساعتی همانجا دراز کشید. ساعت نزدیک 6.30 بود که لباس پوشید و از حمام خارج شد.

-          شیفته می گفت: میره سرکار. پس اگه اینجوری باشه، باید الان از خونه بزنه بیرون

قدم تند کرد و به طرف میدان منیریه رفت.

-          این وقت روز که حاجی بیرون نمیاد، پس میرم سر کوچه شون ... ولی نه! این ور خیابون وایسم بهتره

به سر چهارراه رسید.

-         خدا کنه که زود بیاد که تابلو نشم!

به بهانه ی درست کردن بند پوتین اش، ایستاد و پایش را روی تنه ی تنومند درخت کنار جوی آب گذاشت. همان لحظه، شیفته را دید که از کوچه خارج شد. با عجله پایش را کشید و می خواست به آن سمت بدود که به شدت زمین خورد. برخاست و لنگ لنگان، وارد خیابان شد:

-          داره میره سمت ایستگاه اتوبوس

بی توجه به بوق تاکسی ها، عرض خیابان را پیمود. اتوبوس شرکت واحد، از او رد شد و وارد ایستگاه گردید.

-          صداش بزنم؟ ولی نه!

درد ساق و زانویش را فراموش کرد و در آخرین لحظه خودش را به درب عقب اتوبوس رسانید و سوار شد. خانمی، با ترس، از سر راه او کنار کشید: 

-          آقا! داره از پاتون خون میاد!

متوجه پاهایش شد. پای راستش از ساق به پائین غرق در خون بود. «چیزی نیست!»ی گفت و از پله ها بالا رفت. زمزمه ی زنی، به گوشش خورد:

-          طفلی، سربازه!

و زن دیگری، جای خودش را، به او تعارف کرد:

-          بیاید، بشینید. وضع پاتون اصلا خوب نیست

از زن تشکر کرد ولی ننشست. برای اولین بار، خجالت را کنار گذاشت و با صدای بلند شیفته را صدا زد. شلوغی بیش از حد، جلوی دید دختر را گرفته بود. کلاهش را برداشت و آنرا تکان داد. زنی که با دلسوزی دستمالش را به او داده بود، جیغ کشید:

-          شیفته کیه؟! یکی این عقب کارش داره!»

پیرمردی از یک ردیف جلوتر برخاست:

-          بگیر بشین ببینم

با قلدری، دست او را گرفت و به جای خودش، روی صندلی نشانید.

-          کسی پنبه داره؟

چندین دستمال و دستمال کاغذی، در یک زمان، به طرف او دراز شد. پیرمرد، گتر او را باز کرد و پاچه ی شلوارش را بالا زد.

-          اوف! پات به چی گرفته که اینجوری جر خورده؟ باید بری بخیه بزنی

مردها، برای تماشای جراحت، درهم فشرده شدند و صدای «اوف، اوف» و آه و ناله ی زن ها، فضا را پر کرد. با غرغر مسافرین، راننده ی اتوبوس، در ایستگاه بعدی نایستاد و به راهش ادامه داد. حلقه ی جمعیت انتهای اتوبوس از هم باز شد:    

-         کی با من کار داره؟

و ناگهان فریاد «آه، امیر!» شیفته، به گوش رسید. امیر، دست او را که به طرفش دراز شده بود، در دست گرفت و لبخند بی رمقی زد:«نترس، چیزی نیست. داشتم دنبالت می دویدم که خوردم زمین و ... اینجوری شد» پیرمرد، با گره محکمی آخرین دستمال را بست و از کف اتوبوس برخاست:

-         خونش بند نمیاد. باید بری درمونگا!

-         تو کی اومدی؟ (اشکریزان، کنار پایش نشست) با خودت چیکار کردی؟

-         همین یه ساعت پیش رسیدم.

یکی از مسافرها از چند ردیف جلوتر، داد زد:

-          بجا سین جیم کردن، ببرش درمونگاه! خب به خاطر تو اینجوری شده!

و با این گفته، مذمت کردن هر دوی آنها، از سوی بقیه ی مسافرین، شروع شد:

-          پسره، هول کرده بوده. انگار می خواستن دختره رو از دستش بگیرن!

-          اول عشق و عاشقیا، همیشه همینجوریه. خدا، عاقبتشونو به خیر کنه!

-          تقصیر دختره س! لابد می خواسته با یکی دیگه ازدواج کنه!

-          این از اون پسراس که اگه دختره بگه: بپر تو آتیش، می پره!

-          مگه اینا، پدر مادر، ندارن؟!

اتوبوس وارد ایستگاه شد و شیفته، امیر را وادار به برخاستن کرد:

-          بهتره پیاده بشیم

دست او را گرفت و در پائین رفتن از پله ها، کمکش کرد. جوانترها، متلک پراندند:

-          دستتو بده به دستم. من عاشق تو هستم!

-          ناشی! تیشه ی فرهادو به سر می زنن، نه به پا!

-          طرف، برای جلب توجه دختره، خودزنی کرده!

-          بهتره، بجا اتوبوس گردی، برین کوچینی!

پیاده شدند. شیفته، زیر بازویش را گرفت: «بهتره بریم پائین. یه درمونگاه کوچیک اونجا هست»

-         دستمو ول کن. تو منطقه ی خطریم ها!(خندید) اگه کسی ببینه چی؟        

-         ساکت باش، ببینم!(بازوی او را فشرد) خیلی درد داری؟

-         الان که با تو هستم، نه!

-         آه، چه خوب! خودشه! (به تابلوی مطب خصوصی و تزریقات و پانسمان اشاره کرد)  ... بیا بریم تو.

-         یه لحظه وایسا (ایستادند) ببین! من ... من، پول زیادی همراهم نیست. یعنی اول باید برم خونه و ....

-         غصه نخور! من تازه حقوق گرفتم.

مرد شکم گنده ای که شیلنگ در دست، مشغول آبپاشی جلوی مطب بود، با دیدن آنها، شیر آب را بست و به داخل راهنمائیشان کرد:

-         اول صبحی، دعوا که نکردی؟ ... بخواب رو تخت

روپوش سفیدی را پوشید و با وسائل زخم بندی به سراغ امیر آمد. شیفته، با نگرانی پرسید:

-         خودتون می خواید بخیه بزنید؟ مگه دکتر نمیاد؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...