کار آفرین - قسمت 96

 

خنده ی آنها، خانم دکتر را از اتاقش بیرون کشید:

-         اینجا مطبه، ها!

-         چشم، بی تا خانوم! چشم ... ببخشید!    

-         من، شما رو می شناسم؟ (از جوش و خروش افتاده بود)

-         بله، من فریده هستم، دختر آقای اشرافی ... انبار نفت! (چهره ی گرفته ی دکتر، از هم باز شد) این هم دخترخالمه، شیفته!

-         وای! ترو خدا ببخشید! (با هر دوی آنها دست داد) یادش بخیر! ... شما دو تا، چقدر عوض شدین! اصلا نشناختمتون! ( به صورت فریده زل زد) چه ناز شدی؟ ...

امیر، با دیدن اشاره ی سر شیفته، منظور او را دریافت و آرام آرام، از مطب خارج شد. با فکر این که: «شاید تا دم در باهاشون بیاد» کمی بالاتر رفت و جلوی فروشگاهی که ویترین اش پوشیده از کارت پستال بود، به تماشا ایستاد. نگاهش، از عکس های بزرگ «ال چه» و «شریعتی» و پوستر قدیمی فیلم «شب روی شیلی» و مناظر دیدنی شمال، اصفهان، پاریس، لندن و نیویورک، به سرعت گذشت و در پایین قاب ویترین، بر روی تصویر کودکان، ثابت ماند.  از همان دم در، قیمت کارت ها را پرسید.

-         دونه ای، دو تومن! حراجش کردم. پول کاغذشم نمیشه.

-         آقا! من، پام زخمیه و نمی تونم بیام تو. میشه، اینایی رو که از پشت شیشه، نشونتون می دم، بیارین.

کارت های پیچیده شده، در برگ روزنامه را، تحویل گرفت و پول آن را پرداخت کرد. دخترها، از مطب بیرون آمدند. شیفته، مهلت نداد تا حرفی بزند:

-         میری خونه و استراحت میکنی تا بهت زنگ بزنم! ... امیررضا! جدی میگم ... یه موقع، راه نیفتی بیای دم خونه مون!

فریده خندید:

-         می خوای، بیا خونه ی ما! شلوار بهرادو که پوشیدی! اصلا ممکنه مامان، تو رو با پسرش عوضی بگیره! ... بیا بریم. زنگ می زنیم خاله نرگسم میاد! دور هم ...

پرسش متلک گونه ی پیرمرد شیک پوشی که عصا زنان، به آنها نزدیک می شد، شوخی او را نیمه تمام گذاشت:

-        مه رو! مطب دکتر فریدونی کدومه؟ (بی توجه به اشاره ی فریده که مطب را نشان اش می داد، عینک اش را جابجا کرد) خدا رو شکر که هنوز، قلبم جوونه! چه تند میزنه!

حرکت دست او، که روی قلب اش قرار گرفته بود و دایم باز و بسته می شد، فریده را به خنده انداخت. امیر، پا جلو گذاشت:

-         شما، بیاین برین، من، خودم میرم. 

صدای خش دار و لحن عصبانی او، پیرمرد را ترساند. زیرلب، چیزی گفت و رفت. شیفته، نگاهی به ساعتش انداخت:

-         وای! خیلی دیرم شده (وارد خیابان شد) امیر جان، ببخشید! بهت زنگ میزنم. فریده جان، مرسی! ... امیر، برسونش خونه

سوار تاکسی شد و در آخرین لحظه، بسته ی روزنامه پیچ را از دست او گرفت:

-        این چیه؟

ولی با راه افتادن تاکسی، پاسخ او را نشنید. امیر، با حسرت به دور شدن تاکسی چشم دوخت:

-        باز کن، ببینش!

موقعیت خودش را فراموش کرده بود و داشت به آن سوی خیابان می رفت که فریده، از پشت سر، پیراهن اش را کشید:

-        دیوونه، وایسا!

و در جواب بوق خودروی سبز رنگ، جیغ زد:

-        گمشو لجن!

مانند سپری در کنار او ایستاد و با بالا گرفتن دست اش، جلوی خودروها را گرفت. حرکات او برای امیر، خنده آور بود.

-        مگه داری، از تو خیابون، پیرمرد، رد می کنی؟

-        از پیرمردم، بدتری! ... عاشقی، بدبخت!                  

از عرض خیابان گذشتند و وارد پیاده رو شدند. قدم زنان و در سکوت، به سمت ایستگاه اتوبوس رفتند. فریده، تمام حواسش به امیر بود. چشم از او که سر به زیر انداخته بود و پاکشان جلو می رفت، بر نمی داشت. سخت، او را مورد مطالعه قرار داده بود و دلش می خواست، راز عشق دخترخاله اش به این جوان را دریابد. با خودش فکر می کرد:

-         بهراد که از این خوش تیپ تره! ... قد و قامتی هم نداره! ... صورتشم، اِی، بدک نیست! ...

سوار اتوبوس های راه آهن شدند. صندلی های جلو، پر بود. مردجوانی، صندلی اش را به فریده، تعارف کرد. ابروهای امیر، به حالت اخم درآمد:

-         نیازی نیست!

به انتهای اتوبوس رفتند و در آخرین ردیف نشستند. فریده، شروع به حرف زدن کرد:

-        حاج احمد، شوهر خالم، مرد خوبیه. خوب لباس می پوشه و خیلی هم به خودش میرسه. باجناق بابامه دیگه! (خندید) شیفته، تعریف کرد که بابامو با اون زنش، تو میدون شاپور دیدین. چشمتون روشن! ... امیرخان، با شما دارم حرف میزنم، ها! ... هی داره خیابونو تماشا می کنه. منو ببین! (امیر، به طرف او چرخید اما سرش همچنان پائین بود) ... حاج احمدو چی؟ از نزدیک دیدیش؟ ... مرد خوبیه! خیلی به خونواده ش میرسه. زنای فامیل میگن: اونم لنگه ی بابامه! ولی خاله نرگس، حرف هیچکی رو قبول نداره. میگه: تا حالا یه شبم نشده که حاجی نیاد خونه. اذونو که میگن، درو وامی کنه و میاد تو خونه. ناهار و شام، همیشه تو خونه ست. هر جا که می خواد بره، با زن و بچه، میره. درست بر عکس پاچلاقش! که همش دنبال زناس!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...