کار آفرین - قسمت 97

  

فشار بیش از حد جمعیتی که در ایستگاه بعدی سوار اتوبوس شدند، امیر را، به واکنش واداشت. از تماشای خیابان دست برداشت و از فریده خواست تا در جای او به ایستد. سپس، با یکدست، بند چرمی میله ی سقف صندلی و با دست دیگر، میله ی کنار پنجره را گرفت و با این کار، او را در پناه خودش قرار داد. اکنون، نزدیک شدن دیگران به دختر جوان غیر ممکن به نظر می رسید. فریده، لبخندزنان به امیر که روبرویش ایستاده بود و سعی داشت، علاوه بر تحمل فشار جمعیت، فاصله اش را با او حفظ کند، نگریست و در دل گفت:

-        چه غیرتی! ... این، یکیشه!

خوشبختانه، فاصله ی زیادی تا خانه نداشتند. اتوبوس، به ایستگاه بانک گارگشایی رسید. برای پیاده شدن هم، امیر، با فشار دست، راه را برایش باز کرد. از روی پل فلزی لوله ای جوی آب، رد می شدند که متوجه لنگیدن پای او گردید.

-         پات درد گرفت، آره؟

-         نه، خوبم. بفرمائید.

-         امیرجان! شما دیگه برین.

-         نه! تا دم خونه باهاتون میام.

فریده که در تب فضولی و حرف زدن، می سوخت، اصرار نکرد و پس از کمی سکوت، گفت:

-         راستش، شوهر خاله م، آدم خوبیه ... منم، حرف های این و اونو، راجع به این که، اونم مثل بابامه، باور نمی کنم! ... آخه، عموهای شیفته م، آدمای خوبی ین... البته، بابای منم، آدم خوبیه ولی خب... می دونی امیر! بیشترش، تقصیر مامانمه! مامانم از اون زناس که تو خونه داری و بچه داری و پخت و پز، حرف نداره. تو خونه ی ما، همه چی برق می زنه! مامان، روزی دوبار حیاط رو می شوره و ماهی یه دفعه، کل خونه رو آب می کشه! اما دریغ از این که یه ذره آرایش کنه! یا یه رُژ لب بزنه! یا یه لباس خوب بپوشه! اصلا با لوازم آرایش، غریبه ست! (نگاه ناباورانه ی امیر را دید) آها، حتما میگی پس چرا دخترش اینقدر قرتیه! (خندید) خب، به قول مامان بتول، من به دایی اکبرم رفتم!

مشاهده ی جوان هایی که سر کوچه، داخل پیاده رو ایستاده بودند، صدای امیر را خش دار کرد:

-         بریم تو خیابون

یکی از جوان ها، قدم جلو گذاشت:

-         سلام، فریده خانوم!

«بله؟»ی بلند و خشن امیر، لبخند فریده را محو کرد و دستپاچه اش ساخت:

-         ایشون، آقا مجید، دوست بهراد هستن

دست او را کشید و در همان حال، غرش زیر لبی اش را شنید:

-         دوست بهراد باشه!... چه دلیلی داره که تو کوچه، بیاد جلو و سلام کنه؟!

مجید که حسابی جا خورده بود، بدون حرف، عقب رفت و آن دو، از زیر نگاه های تند و ناجور پسرهای محله، دور شدند. 

-        امیرخان! شما همیشه، خروس جنگی هستین؟ خدا به داد شیفته برسه! ... اَه، رسیدیم خونه و نذاشتی حرفامو بزنم. ... اینا رو محض احتیاط بهت میگم! شوهر خاله م، به دختراش، بیشتر از پسراش، علاقه داره و بیشتر از همه، شیفته رو دوست داره. جون و عمرش، شیفته س! اونم، خیلی خواستگار داره (امیر، تکان خورد) کُُل لی! ... خیلیاشونو، من می شناسم. چه از تو فامیل و چه از در و همسایه. از فامیلای زن عمو. از فامیلای شوهر مهین. از شهرستان. خاله نرگس می گفت: هفته ای نمیشه که یکی دو تا خواستگار براش نیاد! ولی این آتیش به جون گرفته! (قهقهه زد) همشونو رد میکنه...  موندم که اگه حاج احمد بگه نه، شما دو تا می خواین چیکار کنین؟

به جلوی در خانه رسیدند:

-         نگران نباشید. راضیش می کنم

-         کیو، راضیش می کنید؟

هر دو به عقب برگشتند. بهراد، دست به کمر، روبرویشان ایستاده بود و مجید، پشت سر او قرار داشت. امیر، کلاهش را از سر برداشت:

-         سلام، منو یادتون نمیاد؟ ... چند ماه پیش، قبل از اینکه برم سربازی، یه شب اومده بودم ...

با یادآوری گذشته، بهراد او را شناخت. هیجان زده با او دست داد و در مورد جبهه های جنگ پرسید:

-        کدوم طرفی؟ غرب یا جنوب؟ میگن اونجا بکش بکشه، آره؟ ... بابا، می خواد، قاچاقی منو بفرسته خارج

دوستانه دست اش را گرفت:

-        بیاین بریم تو، تعریف کن، ببینم

مجید را رد کرد و با اصرار او را به داخل خانه کشانید.

خاله بتول که توسط فریده در جریان امر قرار گرفته بود، در پذیرایی، سنگ تمام گذاشت. سبد میوه و دیس های مختلف شیرینی و کاسه ی آجیل  را به داخل اتاق فرستاد و در آخر، خودش، سینی چای در دست، به همراه فریبا و زنی دیگر وارد شد. او، زن باریک اندامی بود که لباس بلند گلداری را بر تن داشت. احوالپرسی، گرمی کرد:

-        خوش اومدی خاله جون! خوب هستی؟ ... این خواهرم، صغرا خانومه!

امیر، سلام کرد و به حرکات خاله صغرا چشم دوخت. گفته های شیفته را بیاد آورد:

-       خاله بزرگم، وسواس عجیب و غریبی داره. همیشه، یه نایلون همراهشه که هر جایی بخواد بشینه، چه رو فرش باشه، چه رو موکت، اونو پهن می کنه و روی اون می شینه. احسان، خیلی سر به سرش میذاره: خاله، لاستیگیتو با خودت آوردی؟ ... خاله، نشینی اینجا ها. مجیدِ مهین، اینجا شاشیده! ... تو جاش، تکون که می خوره، صدای سایش نایلون بلند میشه... ولی زن خوش قلبیه. شوهر نکرده و تنها زندگی می کنه

تمام گفته های او درست بود. در این حال، فریبا، جلوی دید برادرش را گرفت و فریده، پیش دستی را در مقابل امیر گذاشت و آهسته گفت:

-         اینقد زل نزن به خاله! جریانو می دونه! خاله نرگس بهش گفته

-         وای! (چهره اش سرخ شد) آبروم رفت!

-         نترس! اهل خبرچینی نیست ولی تا چند دقیقه ی دیگه همه چی رو به خاله نرگس میگه. 

بهراد که برای اطلاع پیدا کردن از وضیت جنگ، بی تاب بود، با دست، فریبا را کنار زد:

-          اِ، چرا جلوی من وایسادی؟ برو اونور (رو به امیر) خب، بقیه شو بگین!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...