کار آفرین - قسمت 98

داستان سرایی امیر و پاسخ دادن او، به پرسش های بی شمار بهراد، بیشتر از یک ساعت طول کشید. سرانجام، باز هم این فریده بود که به کمکش آمد:

-       بهراد بسه دیگه. ولش کن! طفلی! هنوز نرفته خونه شون ... اگه راست میگی، کلید ماشینتو بده، هم ببرم، برسونمش و هم، خواهرشو ببینم. آخه، بیشتر از چند ماهه که ندیدمش!

فکر همراهی دوباره با فریده ی ورپریده! رنگ از رخ امیر پراند:

-        نه، نیازی نیست. خودم میرم

در حال برخاستن بود که زخم پایش، تیر کشید. به زحمت روی پاهایش ایستاد. خاله بتول که از او خوشش آمده بود، با پیشنهاد دخترش موافقت کرد:

-         آره دخترم. رنگشم، پریده! برو، برو!

فریده، سوئیچ خودرو را گرفت و از اتاق بیرون دوید.

-         فریبا، تو هم، باهاشون برو

خاله صغرا که در تمام این مدت، ساکت مانده بود و یک چشمی به او نگاه می کرد، هنگام خداحافظی، بسته ی کوچکی را از زیر چادرش بیرون آورد و به طرفش دراز کرد:

-         بگیر خاله جون! آجیل مشگل گشاست. ایشاللا به حق صاحب حق، به سلامت بری و به سلامت، برگردی

مادر و بهراد، تا دم در، بدرقه اش کردند. امیر، چشم انتظار بیرون آمدن فریده بود و مرتب به داخل خانه سرک می کشید که خاله متوجه شد و «کادیلاک» نقره ای مدل 50 را، در پشت دیوار همسایه، نشانش داد:

-        ماشینش اونه. برو سوار شو که یهو می بینی، جا گذاشتت و رفت! (خندید) لنگه یِ داداش حسنمه! ... به پدر و مادرتم، سلام برسون. خداحافظ پسرم

او که از تصور رانندگی دختر جوان دچار وحشت گردیده بود، با خودش فکر می کرد:

-         یعنی: دختره ی مصیبت!  می خواد با این گندهه، رانندگی کنه؟!

در رفتن دو دل بود که بهراد، به شانه اش کوبید:

-         نترس! ... رانندگیش خوبه. فقط، گواهینامه نداره!

چاره ای نداشت. دوباره خداحافظی کرد و پشت سر فریبا، به طرف خودروی آمریکایی که در نظرش، هیبت کشتی را داشت، به راه افتاد. با تعارف دخترجوان، روی صندلی جلو نشست. چند دقیقه ی بعد، زمانی که فریده، با شجاعت، راه راننده های مسیر اصلی را بست و با سرعت وارد خیابان امیریه شد، خیالش آسوده گردید. آدرس خانه شان را به فریده داد و در حالی که خواهرها در مورد انتخاب آهنگ حرف می زدند، به سمت میدان منیریه نگاه کرد. خبری از ترافیک همیشگی تهران نبود. به نظرش رسید که از تعداد خودروهای پایتخت، کاسته شده است. نگاهش چرخید و متوجه پیاده رو و فروشگاه ها گردید. به سمت «ابوسعید» رفته و پس از آن وارد خیابان «شاهپور» شده و به سمت جنوب رفتند. عابرین، کم تعداد بودند. صدای آهنگ به گوش اش خورد. چشم هایش، در جستجوی غذاخوری همیشگی دایی اش، یعنی چلوکبابی «رفتاری» بود. تابلو آنجا را که دید، ناخودآگاه خندید. هم نوایی دخترها و گوگوش، او را به خود آورد:

-         تو که گفتی: شکسته دل من ... مگه جام بلوره، دل تو! ...

تا پایان ترانه ساکت ماند و در فاصله ی کوتاه، تا شروع آهنگ بعدی گفت:          

-         چقدر همه جا خلوته! انگار جمعیت شهر، کم شده!   

-         کجای گاری نشستی امیرجان؟! جاتو، عوض کن! (دخترها خندیدند و فریده، دستگاه پخش را خاموش کرد) جنگه داداش، جنگ! ... تو تهرون، همه چی تغییر کرده. دیگه از بیرون موندن، تا نصفه شبا، خبری نیست. عوضش، اینش خوبه که سرشب، همه جمع میشن تو خونه ...

-         این چند ماهه، ما، قد چند سال، بابا رو دیدیم.

-         آره واللا! ... جالبش اینه که آقا! شبا، از زیرزمین، بالا نمیاد. هی از پائین داد میزنه: بتوووول!

-         مامانم که از خدا خواستس!

در لا به لای خنده ها، امیر، پرسید:

-         پس زن دومشون چی؟

-         نگوووو! ... خانومو، با بچه ها، فرستادن ویلای شمال!

-         سر خانوم اشرفیِ دوومی، سلامت! ... اصلا، موشک، جون میده واسه بتول و بچه هاش! 

رگه های ناراحتی و دلخوری از پدر، در میان شوخی های آن دو، به خوبی آشکار بود. امیر، به فکر فرو رفت:

-         یعنی این حالت مردونه ای که تو حرکتای اینا پیداس، به خاطر دلخوری از پدر و حضور کمرنگ اونه؟ ... شاید، با این طرز رفتار، دارن از خودشون محافظت می کنن و شایدم، جای خالی مرد خانواده را برای همدیگه پر می کنن ...!

به یاد صحنه ی داخل اتوبوس افتاد. آنجایی که فریده، بر سر جوانی که می خواست به عمد و با فشار، بازوی او را خم کند، فریاد کشید:

-         چه خبرته؟ برو عقب وایسا!

و با اخمی وحشتناک، جوانک را به عقب راند. از یک لحظه سکوت آن ها استفاده کرد و آنچه را که در ذهنش می گذشت، به زبان آورد:

-         شیفته، حق داشت که می گفت: شما دو تا، نمونه اید ( نگاهش، از روی فریده به طرف فریبا، چرخید) دخترهای زیبایی که با همه ی ناراحتی هایی که دارند، می گن و می خندن و بقیه رو هم، می خندونن! (لبخندی به لب آورد) با اخمی هم که تو اتوبوس، از فریده دیدم، مطمئنم که تا شماها، کسی رو دوست نداشته باشین، هیچ مردی جرات نزدیک شدن بهتون رو نداره!... سر خیابون بعدی، من، پیاده میشم

-         ممنون، از تعریفی که کردی، ولی سر جات بشین! میرم تو خیابونتون ... اسم کوچه تون چیه؟  

با شناختی که از دختر پیدا کرده بود، یقین داشت که او، به گفته اش عمل خواهد کرد. پس به ناچار، نام کوچه را گفت و ساکت نشست. شیطنت فریده، تمامی نداشت. او، قبل از ترمز کردن، سرعت گرفت و درست، سر کوچه، پشت موتور سیکلتی که پارک شده بود، ایستاد. امیر، نگاهی گذرا به جوان هایی که در پیاده رو جمع شده بودند، انداخت و به طرف دخترها برگشت:

-        خیلی محبت کردین. تشریف ... (حیرت زده به موتور سیکلت، خیره شد) آه، اینکه موتور امیر محمده! (به جمع پسرهای داخل پیاده رو نگاه کرد) خودشه! ... ببخشید، یه لحظه

با عجله از خودرو پیاده شد. همزمان، پسر جوانی، از حلقه ی جوان ها، جدا شد و به طرف او آمد:

-        داداش!

با محبت برادر کوچکترش را، در آغوش کشید. متوجه نگاه ناباورانه ی امیر محمد، به فریده و فریبا گردید. دست او را کشید و در خودرو را باز کرد:

-         ببخشید. این برادرم، امیرمحمده... خانما! دخترخاله های شیفته هستن. فریده خانوم و فریبا.

-         از اون حجب و حیاش، معلومه! (امیرمحمد که سر به زیر، ایستاده بود، سلام کرد)

-         ببخشید امیرجان! ولی ایشون از شما خوشگلترن!

امیر، نگاهی به چهره ی سرخ شده ی برادر انداخت و از ته دل خندید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...