کار آفرین - قسمت 99

پس از رفتن دخترها، بچه محل هایِ سن پائین، که بیشترشان دوستان و همبازی های امیرمحمد بودند، دور آن دو جمع شدند:

-        امیرخان! خوش اومدی؟

-        از جبهه چه خبر؟

-        این دفه که امیرمحمد بره، منم باش میرم!

-        امیرمحمد، با دوستت، بهرام رفته بوده!

زیر چشمی، حرکت دست برادرش را دید. خودش را به نشنیدن زد. به بالا و پائین خیابان نگاه کرد. محله ی شلوغ و پر جمعیت آنها، خلوت تر شده بود. هیچکدام از دوستانِ نزدیکش را ندید. یکی از بچه ها گفت:

-        خسرو و محسن و کاظم ام، رفتن جنوب؟

دلش گرفت. دست دور شانه ی برادرش انداخت و او را به رفتن واداشت:

-        بذارین اول برم مادرمو ببینم، بعد!

وارد کوچه شدند.

-         شنیدم اومده بودی کردستان، آره؟

-         یه چند روز بیشتر نشد، داداش! تمرین بود!

می دانست که «چند روز» او، یعنی دو ماه! اما به رویش نیاورد. از سالم دیدنش خوشحال بود و همین، برایش کافی به نظر می رسید. « آقا! چه جوری اجازه داد که بری؟»  

-         خیلیم راحت نبود، داداش! می دونی که آقا، عاشقِ ارتشِه! مگه یادت نیست؟ خودت، برام گفتی که وقتی پسرعمه رفت دانشکده افسری، چپ و راست، ازش تعریف می کرد اما سر جبهه رفتن من، واویلا! ... من که از ترسم، نرفتم جلو! (خندید) راستش، خاله و مامان، راضیش کردن!   

-         حدس می زدم!

نزدیک خانه رسیده بودند که «بتول خانم» همسایه ی دیوار به دیوارشان، شیلنگ و جارو به دست، از منزلش بیرون آمد. هر دو سلام کردند. انگار، زن، امیر را نشناخته بود. عینک دسته کش اش را، به چشم زد و ناگهان مثل برق گرفته ها فریاد کشید:

-         حاج خانوم، حاج خانوم!

جارو و شیلنگ را رها کرد و با سرعتی که از او بعید به نظر می رسید به طرف خانه آنها دوید:

-         حاج خانوم، مُشتُلُق! مُشتلق!

از داد و فریاد پی در پی او، مادر، سراسیمه بیرون دوید. دیدن چهره ی لاغر و استخوانی مادر، امیر را بی تاب کرد. اشک در چشم هایش حلقه زد و به آغوش او پناه برد.

امیرمحمد، زیاد در خانه نماند. خاله که آمد، کتانی هایش را پوشید:

-         بچه ها، منتظر منن، داداش! می خوایم بریم زمین خاکی

پیراهن سفید شماره ی 2 تیم ژرمن ها را، توی ساک کوچک ورزشی اش گذاشت و رفت.

-        انگار نه انگار که اون پیرهن مال من بوده!

بازی های او را دیده بود و یقین داشت که فوتبالیست موفقی خواهد شد.

-         باز که پای تلفن، جا خوش کردی، خاله؟ ... چی یه؟ نکنه، طرف خبر داره که اومدی، ها؟!

«ای وای» یی گفت و از کنار میز تلفن برخاست:

-         خدا کنه مامان حرفاشو نشنیده باشه که دوباره مصیبت داریم!

به سراغ کمد لباس ها رفت. خاله، همچنان سرگرم حرف زدن بود:

-        ... اون دوستت، مَممَد صالحی! رفت آلمان. میگن، از ترس جنگ، باباش، کلی پول داده و قاچاقی ردش کرده رفته! گناهش گردن مردم! ... 

شلوار «لی وایز»ش را از زیر بقچه ی لباس های پدر و برادرش بیرون کشید. به دنبال پیراهن می گشت که صدای عمه «راحله» به گوشش خورد. اخم هایش درهم رفت:

-         توطئه گران جهانی، جمع شدند!

خاله، از اتاق بیرون رفت و او، آخرین بگو مگوهایش با مادر را به خاطر آورد:

-        آدم این همه دختر خوشگل و خوب! تو فامیل داشته باشه و بره سراغ دختر مردم!! نمیگن، خودشون بهترین دخترا رو دارن، چرا از خودشون عروس نمیگیرن؟! ...  همین دختر عمه ت «مهسا» ...

شلوار را توی کمد انداخت و در را بست. به زحمت از جا بلند شد و آماده ی روبرو شدن با عمه خانم گردید. صدای باز شدن در اتاق،

-         سلام، پسر دایی!

و زنگ تلفن، همزمان شنیده شد. به سمت تلفن یورش برد.

-         سلام، مهسا جان! (گوشی را برداشت) الو، بفرمائید (شیفته بود: سلام، خوبی؟) سلام عزیز! آره، تازه رسیدم. نه! خاله اینان ... سلام عمه جون (شیفته: ساعت 6 منتظرتم. خداحافظ) میام، میام! (شیفته خندید: مواظب خودت باش! خداحافظ) چشم، شام پیش شمام!

برای فرار از ریز خنده های خاله و دندان قروچه رفتن های مادر، به سمت عمه رفت:

-         چطوری، خواهرِ بابایِ خوشگلِ من!

او را بوسید. لپ اش را، نیشگون گرفت و در کنارش نشست. حرف زدن با او را دوست داشت. مهسا، روبرویش نشست:

-         سربازی بهت ساخته پسر دایی! چارشونه شدی!

-         چار شونه، بودم خانوم! اصلا خونواده ی پدریم، همه چارشونن! مگه نه عمه؟ ... مامان میگه: تو یکی به عمه ت رفتی!

تائید بلند و محکم عمه:

-         مامانت، راست میگه!

همه را به خنده انداخت. چهار زانو نشسته بود و با این وضع ، پایش تیر می کشید. طاقت نیاورد:

-         ببخشید. این پای من، یک کم ...

پای مجروح اش را دراز کرد و از درد، چشم هایش را بست. رگ های مغزش کشیده شد. سرش را عقب برد و به دیوار گذاشت. ضجه ی مادر بلند شد:

-         وای، نکنه، بچه م زخمی شده!

و او از ترسِ در خانه ماندن و ندیدن شیفته، به سرعت، چشم باز کرد:

-        چیزی نیست مامان! فقط، یه ذره پام بریده. یعنی شیشه بریده! (بهانه آورد) گرسنه م! میشه یه نیمرویی، یه چیزی، برام درست کنین؟

-         پاشو بریم دکتر، ببینم پات چی شده؟

-         ای وای مامان! به کی قسم بخورم که هیچی نیست؟ خسته م. شب، همش تو راه بودم. بذارین یه خورده بخوابم.    

می دانست که شیفته دوباره زنگ می زند. همانجا، کنار تلفن، دراز کشید و خیلی زود، پیش از آن که نیمرویش حاضر شود، به خواب رفت.

از بوی اشتهاآور آبگوشت، بیدار شد. هیچکس داخل اتاق نبود. پتو را کنار زد:

-         حتما، آقا اومده که مامان در قابلمه رو برداشته!

آهسته، از جا برخاست. در ایوان را باز کرد، از پله ها پائین رفت و وارد حیاط شد. دست و صورتش را، زیر شیر آب سردِ حوض شست و برگشت. روی ایوان که رسید، از دیدن آن همه کفش، جا خورد:

-         اینا جمبوجت دارن که همشون اومدن؟! ... نکنه سران استکبار، دوباره واسم لقمه گرفته باشن؟!

قصد داشت، پس از تعویض لباس، بی سر و صدا از خانه خارج گردد که به یاد پدر افتاد و از تصمیم اش برگشت. دو به شک، وسط اتاق ایستاده بود که لای در باز شد.

-         بذار بخوابه نادر

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...