کار آفرین - قسمت 100

-         کاری ندارم آبجی! ... اِ، اینکه بیداره!

هیاهوی دایی «نادر» سکوت خانه را درهم شکست و مهمانان را به داخل اتاق کشانید. پدر، آخرین نفری بود که وارد شد. نگران به نظر می رسید و چشم از پاهای او بر نمی داشت. سرش را بوسید و گفت:

-         خوبی بابا؟ پات چیزی شده؟

-         نه آقا! یه زخم سطحیه.  

«اسماعیل آقا» شوهر خاله اش، در مورد جنگ پرسید:

-         شنیدم که عراقییا، دارن همه جا رو، وجب به وجب! بمبارون می کنن، آره؟

و دایی نادر، پشت سرش، ادامه داد:

-        اون همکارم که کرده، می گفت: صدام، واسه هر دهی، ده تا ده تا هواپیما می فرسته! این دسته بمباشونو می ریزن میرن، اون دسته میان! (مهسا، وارد شد و سینی غذا را جلوی امیر گذاشت: بفرمائید) می گفت: شورویا، بهترین هواپیماهاشونو به اونا دادن. لا مصصَبا، ضد خدان دیگه! ... رودربایستی نکن، غذاتو بخور دایی! ... معلما میگفتن: آمریکائیام، یه تفنگایی بهشون دادن که تو شب، ایرانیا رو مثل چی نشون می ده! ... آبجی! چایی، به ما نمی دی؟ ... آره دیگه! آواکسارو نخواستیم، اونام دادنش به عربستان که الان جاسوسی ما رو بکنه! خوبه که بعضیا نذاشتن ارتشو منحل کنن وگرنه چی میشد؟! ... خب، حالا تو حرف بزن ببینم.

-         نادر، بذار بچه غذاشو بخوره!

-         طرف می خواد زن بگیره، خواهر ما، بچه، بچه میکنه! کجای کاری شما؟! ... این بچه رو، وِلِش! تو بگو، امیرمحمد.

-         چی بگم دایی؟ جنگه دیگه! البته حرفای شمام، تا یه حدی درسته ولی همش نه!

پاسخ امیرمحمد، مقدمه ی بحثی بود که همه ی مردها، غیر از پدر را، درگیر کرد و تا پایان غذاخوردن امیر طول کشید. سینی خالی را که از جلوی او برداشتند، تشر عمه هم، به گفتگوها خاتمه داد:

-         بسسه، خفه مون کردید!

اما این سکوت دیری نپائید زیرا یکی از طرفداران دو آتشه ی جنگ، یعنی «عزیزخان» که پسرخاله ی پدر و افسر بازنشسته ی شهربانی بود و در بین فامیل، به عنوان ستایشگر بی چون و چرای رضا شاه، شناخته می شد، سرزده وارد گردید. او که خبر بازگشت همزمان پسرهای « خال اوقلی» را شنیده بود، با صدایی رسا و از همان جلوی در حیاط، بنای شوخی با مادر را گذاشت:

-         عروس خاله! شنیدم امرای زند، همه اینجان، آره؟! ... چشمت روشن! انشاالله، عروسی جفتشون! ... دیدی گفتم: اینقدر اشک نریز، قیمتا میشکنه و آبغوره ارزون میشه! (قهقهه زد) اصلا از زمان آغامحمدخان نامرد! تا حالا، کی حریف زندیا شده که صدام بشه! ... مهمون دارین؟ ... به به! «راحیله» خانوم!         

بر خلاف تصور مردهای مجلس، عزیزخان، بیش از آن که تمایل به حرف زدن داشته باشد، مشتاق شنیدن بود:

-         اول برادر بزرگه. حرف بزن امیررضا. بگو

و او، مجبور به بیان کردن خاطراتش گردید. در تمام مدتی که حرف می زد و از پایگاه دیواندره، سنگر برج، گشت های شبانه، جناب سروان بهنام، درگیری با کومله و دریافت درجه سرجوخگی می گفت، صدا از هیچکس در نیامد. در پایان سخنانش بود که نگاه پر ابهت «آقا» را متوجه خودش دید. از مشاهده ی لبخند و برقی که در چشم های پدرش می دید، خوشحال شد. با خودش گفت:

-         حاضرم، هر کاری کنم که اینجوری بخندی آقا! فقط، ترو خدا بذار با شیفته ازدوج کنم! همین!

نگران گذشت زمان بود:

-         یعنی، تا کی می خوان بشینن؟ ...چه جوری در برم؟!

نوبت امیرمحمد بود:

-        من، چیز زیادی ندارم که بگم. یه چند روز، تو پادگان ارتش، تو کرمانشاه بودیم و یه چن روزم تو سنندج. مثل داداش اینا، عملیات نداشتیم ... بیشترش چیز یاد گرفتم. خمپاره ی 60 و 120 ، موشک تاو، آر پی جی 7، کالیبر 50...دیگه چی بگم؟.

دایی نادر، خندید:

-         محمدجان! اما بهرام، یه چیزای دیگه می گفت! می گفت: با ارتش اغداممون کردن و گذاشتنمون زیر دست سربازای کار کشته و تو این صد روز، پنج شیش دفه، با ضد انقلاب درگیر شدیم ... از تیراندازیت، تعریف می کرد!

امیرمحمد، لبخندی زد و ساکت ماند. اصرار بیشتر برای حرف زدنش، نتیجه ای در بر نداشت و سرانجام، دست از سر او بر داشتند. مهسا، سینی چای را دور گرداند. امیر که حدس می زد، بزودی، گفتگوها از سر گرفته خواهد شد، دل به دریا زد و از جا برخاست:

-         ببخشید. من باید برم دیدن یکی از دوستام

به خودش فشار آورد که درست قدم بردارد. می دانست که مادر، پشت سرش، از اتاق خارج خواهد شد. حدسش درست بود. روی پله های طبقه ی بالا نشست و آماده ی برخورد تند مادر گردید:

-         اینا برای دیدن تو اومدن، اونوقت تو ...

-         مامان جان! اون شلواری که تنم بود، کوش؟

-         شستمش. جواب منو بده! (صدایش را آهسته کرد) نکنه، باز می خوای بری ...    

-         نه مادر من! پام که برید، شلوارمم پاره شد. برای همینم، شلوار یکی دیگه رو، قرض گرفتم.

-         خاک عالم تو سر من! یعنی، این شلوار مردمه؟ (به طرف حیاط نگاه کرد)

-         آره دیگه. حالا ولش کن! فردا میبرمش. الان می خوام برم سراغ بهرام. البته اولش میرم خونه ی مممَد اردبیلی.         

راضی کردن مادر، سخت بود اما با دو بوسه و کمی خواهش و التماس، شدنی شد!

-         برو ولی زود بیا!

مثل همیشه، نیم ساعت زودتر رسید. پوسترهای سینما «داریوش» را تماشا کرد و با توجه به زمان زیادی که داشت، به سمت جنوب خیابان رفت. سینما «فلور» وضعیت بهتری نسبت به سالن قبلی نداشت. پروژکتورهای سر در آن، خاموش و سالن انتظار، سوت و کور بود. فیلم های تکراری و پوسترهای رنگ و رفته ی قدیمی، چنگی به دل نمی زد و خبری از فروشنده های چرخیِ دور و بر سینما نبود. با خودش فکر کرد:

-         انگار دیگه کسی سینما نمیره!

و آهسته آهسته به طرف بالا برگشت. مغرب شده بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...