کار آفرین - قسمت 101

از دیدن احسان که در کنار شیفته ایستاده بود، جا خورد اما بدون ترس جلو رفت. «سلام» کرد و با آنها دست داد. شیفته، در وسط آن دو قرار گرفت و به راه افتادند. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای اعتراض شیفته بلند شد:

-         احسان، یواش تر برو. گفتم که پای امیر زخمیه

آهسته از او پرسید:

-         پات چطوره؟ خوبی؟

احسان، نگذاشت پاسخ او شنیده شود:    

-        شما دو تا، همیشه همینجوری، سرمحل قرار می ذاشتین؟ واقعا که! ... دیدم عیسی ازم پرسید: خواهرت نامزد کرده؟ پس بگو شماها رو با هم دیدن! نوچ، نوچ، نوچ! ... دل شیر پیدا کردین، آره؟! می دونی، اگه آقا جون دیده بود، چی می شد؟! ... بیاین این طرف (وارد خیابان شدند) ... با تاکسی بریم، بهتره!  

تاکسی نارنجی، علامت دست او را دید و مقابل پایش ترمز کرد:

-          شماها بشینید عقب

خودش، در جلو را باز کرد و پهلوی راننده نشست:

-          داداش، چهارراه مصدق. چقدر میشه؟

کرایه را پرداخت کرد و آن گاه، دستش را بالای صندلی راننده گذاشت و به عقب برگشت:

-        من حوصله ی راه اومدن، با شما دوتا رو ندارم! ... میخواید، مثه لاک پشتا راه برین و در گوش هم، پچ پچ کنید! و منو هم، مترسک آوردین! ... داداش! منو سه راه شاه، پیاده کن! ... اِ، چیه خب؟ شماها عاشقین، به من چه؟ (خطاب به راننده) بد میگم داداش؟

-         نه واللا! حرفِت، درستِ درسته! ولی عشق و جنگ! اِی ی ی ی ی!

صدای مارش نظامی از خودروی بغلی شنیده شد. راننده، با عجله رادیوی تاکسی را روشن کرد و پیچ آن را تا آخر چرخاند. مارش مهیج، تا دقایقی ادامه داشت و پس از آن، گوینده ی خبر، با لحنی حماسی، از درگیری با دشمن، در چندین نطقه از غرب و جنوب کشور و انهدام تعدادی از خودروها و ادوات نظامی دشمن، خبر داد. تا پایان خبر، هر چهار نفر سکوت کردند. راننده، صدای رادیو را کم کرد و گفت:

-       این آهنگو که میزنن، چار ستون بدنم میلرزه! آخه پسرم «رضا» گوروبانِ ارتشه و «کاوه» خواسِگار دختر آخریمم، سربازه! هر دوتاشونم، رفتن اهواز ... لا مصبا! نمیکنن لااقل زود بزود زنگ بزنن که ننه شون، نگرون نشه! من هیچی! (سر تکان داد) هر وخ که چش ام به دخترم، معصومه، می افته و می بینم، چشاش قرمزِ قرمزه! دلم واسش کباب میشه! ... به ننه ش رفته! تو داره و بروز نمیده! (دوباره، به آینه نگاه کرد) تو هم، سربازی؟ (امیر: بله) از ریخت و قیافت، معلومه!  ... خدا خودش، نِگهدارِ همتون باشه!

آمین بلند بالای شیفته، همه را به خنده انداخت. 

قبل از رسیدن به «سه راه شاه» احسان، پیاده شد:

-        من، هشت، هشت و نیم، میرم خونه. شماهام زود برگردین که آقاجون نفهمه!

  شیفته، پشت سرش داد زد:« تا نه میام!» و او دست تکان داد و رفت. راننده، در حین عبور از چهارراه، پرسید:

-         حالا کجا می خواین برین؟ برسونمتون.

-         دست شما درد نکنه! ما میریم پارک فرح.

-         اوه، اوه! اونجا نرین که بیگیر، بیگیره! راستش، خودم نرفتم ولی شنیدم که دیروز، تو خیابون میکده و بولوار و تو خود پارک، محشر کبرا بوده!

امیر، خطاب به وی «باشه ممنون» ی گفت و به شیفته نگاه کرد:

-         می خوای بریم سینما شهر فرنگ؟

-         نه، دیر میشه. بریم تریا «فرشید»

-         آقا اگه ممکنه، ما، اونور چهارراه پیاده میشیم.

کمی بالاتر، پیاده شدند و قدم زنان به طرف خیابان تخت جمشید (طالقانی) رفتند. مسیر کوتاه، تا میدان کاخ (فلسطین) را، با صحبت در مورد فریده و رانندگی و برخورد او با امیر محمد، طی کردند و پس از خرید روزنامه ی کیهان که عصرها منتشر می شد، به سمت جنوب خیابان کاخ، رفتند. شیفته، شاد و سرحال بود و مدام در مورد زیبایی دخترهای کرد، شوخی می کرد و سر بسر او می گذاشت.   

-        ... نشه یه روزی که رادیو، مارش بزنه و اعلام کنه: توجه، توجه! بنا به آخرین خبرهای رسیده از منطقه ی کردستان، سرباز: امیر رضا زندی، با یک دختر کرد روی هم ریخته و از دست شیفته فراری شده! (ناگهان ایستاد) آه، آه، انگار تعطیل شده! وای!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...