کار آفرین - قسمت 102

 

تاریکی ساختمان، خاموشی چراغ ها و گلدان های خشک شده ی جلوی در ورودی، خبر از تعطیلی دائمی تریا فرشید می داد. ناباورانه، جلوتر رفتند. مشاهده ی در و پنجره های خاک گرفته، هر دوی آنها را ناراحت کرد.

-         وای امیر، اینجا رو چرا بستن؟

-         تو این یکی دو ساله، چه خاطرات خوبی از اینجا داشتیم!

-         پس حالا کجا بریم؟

زن شیک پوشی که از آنجا رد می شد، با دیدن آنها ایستاد:

-         چند ماهه که بسته و رفته! دیگه فکر نمی کنم، باز کنه.

با افسوس، از آنجا دور شدند. در حالی که به طرف چهارراه می رفتند، شیفته، بازوی امیر را گرفت و او را نگه داشت:

-         خسته شدی؟ می تونی راه بیای؟

لبخند او را که دید، منتظر شنیدن پاسخ اش نماند:

-         پارک که نمیتونیم بریم، اینجا رم که بستن، پس چیکار کنیم؟ ... برگردیم بالا؟

-         من، مِنالِ کردستانیم، تهران بلد نی، هر جایی که گِرِکـ تَ، بِچیم!

چهره ی حیرتزده ی شیفته، او را به خنده انداخت:

-        به زبان کردی، بهت گفتم: من، اهل کردستانم و تهرونو بلد نیستم. هر جایی که دلت می خواد، منو ببر! البته نمی دونم درست گفتم یا نه!

-         تو سه چار ماهه خوب یاد گرفتی! (درجا، چرخید) بریم بالا ... راستی، می خوام اندازه هاتو بگیرم و شلوارتو، خودم بدوزم!           

-         جدی؟ یعنی اینقد خیاط شدی؟

-         می دوزم، میبینی!

-         حالا چه جوری اندازه هامو میگیری؟ می خوای، همین وسط وایسم؟

اشاره اش به میدان کاخ بود. هر دو می خندیدند که موتور سیکلتی، میدان را دور زد و به آنان نزدیک شد. گاز ناگهانی و پر سر و صدای موتور سوار، شیفته را ترساند. جیغ خفه ای کشید و بازوی او را رها کرد. امیر، بلافاصله واکنش نشان داد. شیفته را به طرف راست، یعنی سمت پیاده رو کشید و خودش در جای او ایستاد. نگاه اخم آلودش را به موتور سوار و ترک نشین اش دوخت و با لجاجت، دست  شیفته را در دست گرفت.

-          بیا بریم امیر.

-         نه! ما هیچ جا نمیریم.           

-         دردسر درست نکن! (دست اش را کشید) ترو خدا!

امیر ناچار به رفتن شد اما تا آخرین لحظه، نگاهش را از روی موتورسوارها برنداشت. دو سه قدم بیشتر نرفته بودند که صدای گاز دادن و دور شدن موتورسیکلت، به گوششان خورد. شیفته، با تردید، سر گرداند و به عقب نگاه کرد:

-         الهی شکر! دارن میرن

-         نگاشون نکن! ... نمی دونم، چرا این کارا رو می کنن؟ اصلا درست نیست!

-         آه، اینا دیگه کجا بودن؟   

با فشار دست، او را متوجه مامورین داخل سینما کرد:

-        وانیستا، بریم

به آرامی از جلوی سینما می گذشتند که امیر، متوجه مردی گردید که از پشت شیشه، برای شیفته، دست تکان می داد. از خود بیخود شد و تا شیفته به خودش بیاید، به داخل سینما هجوم برد:

-        برای کی دست تکون می دادی؟

یقه ی مرد را گرفت و او را به شیشه چسباند:

-        گفتم، برای ...

جیغ شیفته، مانع از فرود آمدن ضربه ی مشت او گردید:   

-        ولش کن امیر، اون پسرعموم، مسعوده!             

مامور سینما که لباس کمیته چی ها را بر تن داشت، لبخندزنان وسط آنها قرار گرفت:

-        ولش کن بابا! طرف فامیله!

به امیر نگاه کرد و خندید:

-        می دونم، نامزدین! (با سر، شیفته را نشان داد) مسافرت بودی و تازه برگشتی و پسرعموی نامزدتو، یادت نمیاد!

شیفته، کنار امیر ایستاد:

-         بله، سربازه و همین امروزم از کردستان اومده.

-         ما که حرفی نزدیم خانوم! این شما و این نامزد سربازتون و اینم پسرعموتون!

آنها را تنها گذاشت و به سر جای اولش برگشت. مسعود، با خوشرویی، عذرخواهی امیر را پذیرفت و با او دست داد:

-        خوشحال شدم که دیدمت. راستش دخترعمو رو که دیدم، فکر کردم ملیحه اونم دعوت کرده! آخه به من گفته بود، سه چارتا بلیط بگیر ...

-         یعنی، ملیحه داره میاد اینجا؟ وای! با کی؟ 

-         با شبنم و ناهید و اعظم.

شیفته، مضطرب شد:

-         آه، وای! ما باید بریم پسرعمو. ببخشید! خداحافظ

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...