کار آفرین - قسمت 104

 

-         همه ی اینا درسته ولی ... 

-         گوش بده امیر، می شنوی؟ 

صدایی از فاصله ی دور، شنیده می شود: «آژیره!»

-         شاید آتش نشانی باشه، یا شایدم، ماشینای پلیس باشن که افتادن دنبالِ ...

-         نه! این صدای آمبولانسه ... مطمئنم!     

چهره اش، رنگ باخته است: «وای! نکنه باز زخمی آوردن؟» صدا، واضح تر می شود و چند لحظه بعد، ردیفی از آمبولانس ها را می بینند که با سرعت از روی پل کالج رد می شوند:« دیدی؟ ... حتما دارن میرن فرودگاه» رو بر می گرداند و بی اختیار اشک می ریزد.

-         شیفته جان! چرا گریه می کنی؟

-         کاش یه کاری می کردی که تو پادگان بمونی! ... نمی دونی، نمی دونی! ...  هر موقع که مارش جنگ از رادیو بلند میشه، تموم تنم می لرزه. هی، به خودم میگم، الان امیر کجاست؟ نکنه توی جنگ باشه؟ نکنه زخمی بشه؟!

-         این فکرا چیه؟ ببین! (چانه ی او را بالا می آورد و به چشم هایش خیره می شود) من، اعتقادم اینه که جون همه ی آدما، دست خداست. برای همینم، خودم رو به خدا سپردم (با انگشت، اشک های او را پاک می کند)  هر موقع که درگیر میشیم، یا میریم واسه درگیر شدن، سرمو میگیرم طرف آسمون و اگه نتونم، همینجوری، زمزمه می کنم و میگم: ... خدا جون! می دونی که شیفته، منتظر منه، پس خودت نذار که اتفاقی برام بیفته!  فکر کنم، برای همینم، ضد گلوله شدم!

شیفته، آرام می شود. دست او را می گیرد و لبخند زنان، می فشارد: «بریم» در سکوت، از زیر پل رد می شوند.

خیابان های تهران، همچنان پر رفت و آمد است اما از نور باران همیشگی ساختمان های بلند آن، خبری نیست. سفارت شوروی، تنها بنای روشنی است که دیده می شود و بر خلاف آن، تالار رودکی، در سیاهی کامل فرو رفته است. به نظر می رسد که آن دو، تنها پیاده های شب حافظ هستند!

شیفته، روحیه اش را به دست می آورد:

-         بذار بقیه ی شب نشینی رو برات بگم ... اون شب، داشتم با فریده و فریبا، در مورد کارم حرف می زدیم که یهو خاله بتول گفت: واسه فریده خواستگار اومده! نمی دونی، یه دفه چه خبر شد؟ (می خندد) همه به هم ریختن! آقا جون و مامان و احسان، سر بسر فریده می ذاشتن و اونم که زبون دراز، مگه کم می آورد!

-         یعنی واقعا می خواد ازدواج کنه؟

-         نه! تو محلشون یه پسری هست که اسمش «بیژن»ه. اونو می خواد!

-         پس بهتره، یه حلقه دستش بکنه که همه بدونن نامزد داره! و هی نیان خواستگاریش!

شیفته، دست چپ اش را جلوی صورت او گرفت و انگشت نشانه اش را تکان داد: «من، حلقه می خوام!»

-         آه، چی؟!

-         آقای عزیز! مگه من نامزد ندارم؟

   و او، از خداخواسته، موضوع را جدی گرفت: «چیزی نیست! فردا، میریم می خریم!»

-         من، از قبل دیدم و انتخاب کردم

-         کی؟

-         با ملیح رفته بودیم سر تخت طاووس، دنیس تریکو، که اتفاقی، تو ویترین طلافروشی، یه حلقه رو دیدم.

-         باشه. فردا میریم می خریمش!        

گفتگو در باره ی نامزدی، تا رسیدن به مقصد همچنان ادامه داشت. پس از خداحافظی و رفتن شیفته بود که امیر، تازه به یاد آورد، آهی، در بساط ندارد! ناسزایی نثار خودش کرد و با عجله، به طرف خانه رفت: «از آقام که نمی تونم بگیرم، یعنی روم نمیشه. مامانمم، می دونم که نداره! پس ...»

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...