کار آفرین - قسمت 105

 

اولین اسمی که به ذهنش رسید: «محمد» بود! دوست چندین و چند ساله و همبازی دوران کودکی اش که در پایان دبستان، تحصیل را رها کرد و وارد بازار کار شد. دوستانش او را «مَممد اردبیلی» صدا می زدند! کارگر کارگاه خیاطی بود و همیشه، تمیز و مرتب لباس می پوشید. به خاطر شیک پوشی، قیافه ی جذاب و موهای طلایی اش، بین دخترها محبوبیت فراوانی داشت و بر عکس، از طرف پسرها، مورد استهزا قرار می گرفت! دو سالی می شد که خانواده اش، از محله ی آنها کوچ کرده و به سرآسیاب مهرآباد رفته بودند اما پاتوق همیشگی اش، هنوز، همان محله ی قدیمی بود.  

با مشاهده ی کودکانی که نیمی از خیابان اصلی را به اشغال خود در آورده و پا برهنه، فوتبال بازی می کردند، لبخندی زد و با خودش گفت: «انگار اینجا، هیشکی از جنگ نمی ترسه! و بجای بچه هایی مثه من که رفتن جبهه، این کوچولوها اومدن!» توپ پلاستیکی، جلوی پایش افتاد. بی معطلی، دروازه ی کوچک را، هدف قرار داد و شوت زد. پسر کوچک خانم «کشمیری» او را شناخت و با جیغ و داد، همه را خبر کرد: «امیرخان! اومد و گل زد!» در یک آن، جوان هایی که سر کوچه ها ایستاده بودند، دورش جمع شدند. محمد، در بین آنها قرار داشت.

«چشم ما، روشن!» ی گفت و محکم در آغوشش گرفت: «دلم برات تنگ شده بود، داداش!» وقتی که از هم جدا شدند. چشم هایش، از اشک پر شده بود! امیر، با بقیه دست داد، احوالپرسی کرد و پس از چند دقیقه، او را به کناری کشید و در جریان قرار داد: « ... نمی دونم چه حلقه ای دیده. برای همینم فردا باید، یه پول درست و حسابی، تو جیبم باشه» محمد، دلسوزانه، قول کمک داد:

-         من، میرم سراغ صاب کارم. تو هم، برو ببین، می تونی از بهرام و مجید اینا، چیزی بگیری.

در حالی که هر کدام، به سمتی می رفتند، برگشت و صدایش زد:« وای سا!... اون طلبتو از محمود گرفتی یا نه؟» با شنیدن جواب منفی امیر، عصبانی شد:« این دیگه چه رفیقییه؟ ... من، خودم میرم سراغش»

-         نمی خواد بری ... شاید نداشته که نداده!

-         خب، بره از اینور و اونور جور کنه. این دفه دیگه، فرق میکنه!

-         بدیش اینه که تو خونه کلی مهمون ریخته و همه هم، منتظر منن!

-         داداش! تو برو خونه. بقیه ش با من. جورش می کنم ... به به! کمکم رسید! وایسا نقی.

دوان دوان، به سراغ نقی، در آن طرف خیابان رفت. چیزی به او گفت و ترک موتورش نشست. در حین دور شدن، دستی برای امیر تکان داد و فریاد کشید: «برو خونه!»     

به خانه رسید و از دیدن اجاق گاز و دیگ و قابلمه ی داخل حیاط، همه چیز را حدس زد. «یعنی، این همه مهمون داریم که کار به دیگ بار گذاشتن، رسیده؟! ... آه، آه، آه، برنجِ شونم، دم کردن! ... یا خدا!» مهلت پیدا نکرد که چاره ای بیابد، زیرا در راهرو باز شد و تعدادی از زن و دختر های فامیل، ملاقه و کفگیر به دست، بیرون آمدند. گیر افتاده بود! «سلام» کرد و با عجله وارد راهرو شد. یک نفر، پشت سر او، داد کشید: «پسر خاله اومد، شامو بکشیم؟!» با خودش گفت:

-         «مهیا» س. آتیش پاره یِ ننر! همیشه گند می زنه.       

  مادر و خاله از زیر پله ها بیرون آمدند.

-         یه دفه می ذاشتی، نصفه شب میومدی!

-         بچه ها، دورم کرده بودن. ببخشید دیگه! ببخشید عمه جون! (به طرف اتاق رفت) راستی مامان! برای مممد و بهرام و محمود، غذا نیگر داری ها!

-         نترس مادر! غذا زیاد درست کردم. می دونستم، رفیقاتم میان! (عمه و دخترش از پله ها پایین آمدند) دیدی؟ نگفتم راحله؟! ...

وارد اتاق شد و با بسته شدن در، بقیه ی حر ف های آنها را نشنید. مردها، دور تا دور اتاق نشسته و در سکوت، به اخبار رادیو گوش می دادند. سلام کرد و دو زانو، پهلوی پدرش نشست. هیچکس، جواب سلام اش را نداد. همه ی حواس ها، به گوینده ی رادیو بود. بزرگترهای مجلس را دید که با شنیدن هر خبر، خم و راست می شدند. خطوط چهره هایشان، تغییر می کرد و ناخودآگاه «آه» می کشیدند. همسنگرانش را به یاد آورد و با تعجب دریافت که نگرانی در شهرها، بیشتر از درون جبهه هاست و در هر دو سو، جوان ها آرامش بیشتری دارند! 

«قورمه سبزی» دستپخت مشترکِ خاله و عمه صرف شد و تازه سفره را جمع کرده بودند که دوستانش، دسته جمعی وارد شدند. لبخند و چشمک «مممد» او را آسوده خاطر کرد. جایش را تغییر داد و پهلوی آنان نشست. پسرخاله اش، مسعود، سفره ی کوچکی برای آنان انداخت و امیرمحمد، سینی های غذا را به داخل آورد. بهرام و بقیه، جلوی پای او بلند شدند. از این کار آنها حیرت کرد:« اینا که از امیرمحمد بزرگترن، پس چرا براش، بلند شدن؟» محمد (مممد) زانویش را به زانوی او کوبید و آهسته گفت:

-         حواست کجاست؟ پول زیر پاته!

سر به زیر انداخت و با دیدن گوشه ی پاکتی که از زیر زانویش بیرون زده بود، دستپاچه شد. برداشتن پاکت، در چنان وضعیتی غیرممکن بود! غر زد:« خب می داشتیش، موقع رفتن» ولی او که روی سفره خم شده و مشغول کشیدن غذا بود، حرف او را نشنید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...