کار آفرین - قسمت 107

فرار از دست مادر، صبح ها، راحت تر بود! از خانه بیرون زد و خودش را به محل ملاقات رسانید. درست به موقع رسیده بود. شیفته، داشت از کوچه بیرون می آمد. با توجه به دوست شدنش با احسان، دیگر ترسی از دیده شدن نداشت. قدم، تند کرد و به او رسید:« سلام!»

-         سلام. فکر می کردم که بیای!

-         بچه ی مردم رو، عاشق خودت کردی، تازه، فکر می کردی که بیاد؟!

-         بچه ی مردم! دوستت دارم! ... دیشب، چند دفعه بهت زنگ زدم ولی هر دفعه، یکی ورداش! مامان، برات، مهمونی داده بود؟ ... بیا همینجا سوار شیم.

سوار اتوبوس شدند. امیر، تمام جریان های دیشب، به جز پول گرفتن از محمد را، تعریف کرد. شیفته، ناراحت شد:

-         این مامانت! تا تو رو از من نگیره، دست وردار نیست!

-         مطمئن باش که نمی تونه! بالاخره، یه جوری راضیش می کنم!

بقیه ی راه، به دلجوئی امیر، از او گذشت. یک چهارراه مانده به محل کار شیفته، پیاده شدند: «عصر ساعت 4:30 همینجا!» در حال جدا شدن بودند که در آخرین لحظه، ورق برگشت!

-          وایسا امیرجان! ... می خوام بدونی که، مامانت هر کاری هم بکنه، باز دوستش دارم، چون مامان توئه! ... خواستم ناراحت نری! حالا برو!

به راستی که با همین چند جمله، خوشحالی را، به او بازگرداند. دلش، هوای فریاد کشیدن کرد! «دلم می خواد، داد بزنم: دوستت دارم» ایستاد تا شیفته دور شد و آن گاه به راه افتاد. وقت زیادی داشت. به سمت خیابان مصدق (ولیعصر) رفت. در فکر خرید حلقه ی نامزدی بود که چشم اش به تابلوی بزرگ طلا فروشی، افتاد. بی اراده به آن سمت رفت. فروشنده ها، در حال چیدن ویترین بودند. صبر کرد تا ردیف النگوها و سرویس ها چیده شد و نوبت، به حلقه ها رسید. برای بهتر دیدن، روی نوک پا بلند شد. یکی دو تا از آنها را پسندید. با پشت انگشت، به شیشه زد و با اشاره، از فروشنده، بهای آن ها را پرسید. صدای او را نمی شنید ولی انگشتانش را که بالا گرفته بود، می دید:

-         چی؟ ... چی میگی بابا؟ ... یعنی چی؟ دویست؟ (به لب های مرد زل زد) هزار؟! دو هزار؟ ... آه! آه! ... اون، اون، اون یکی (مرد،  انگشت اشاره ی یک دست اش را بالا برد و چهار انگشت دست دیگرش را هم کمی عقب تر نگه داشت) ... ها! هزار و چهارصد!

با بی حالی، به نرده ها چنگ زد و نالید: «یا خدا! چیکار کنم؟» پس از مدتی فکر کردن، با قدم های سریع به راه افتاد:« باید زودتر پول جور کنم!» به سمت ایستگاه اتوبوس می رفت که فکرش عوض شد: «اول برم جاهای دیگه رو قیمت کنم، بعد!» دور خودش چرخید:« کجا باید برم؟ سلسبیل؟ ... بازار؟ ... یا لاله زار؟»

لاله زار، نزدیک تر بود. با دوبار سوار و پیاده شدن، خودش را به آنجا رسانید. چرخی در پاساژ و فروشگاه های آنجا زد و نگران تر از قبل، بیرون آمد. دهانش خشک شده بود و احساس ضعف می کرد. به طرف خیابان حافظ رفت. «چه کنم؟ چه کنم؟» ورد زبانش شده بود. اسامی دوستان و بچه محل ها، پیش چشم اش رژه می رفت:

-         رفقام که همه آس و پاسن! ... چاره ای نیست. باید به همه، رو بزنم!

با همین فکر، به سمت خانه برگشت.         

نزدیک ظهر بود که محسن را پیدا کرد: «من، تا یکی دو ساعت دیگه، هزار تومن پول می خوام!»

-         هزاااار تومن؟ چه خبره؟!

-         مگه مَممَد بهت نگفت؟ ... امروز عصر، باید برم واسه خرید حلقه ی نامزدی! از بدبختی! سیصد تومنم، بیشتر ندارم که اونم، مممد واسم جور کرده! 

-         منم 70 تومن دارم که پیش ننه مه! وایسا، برم بگیرم، بیارم.

محسن رفت و محمود آمد: «چته، باز تو لبی؟!» و او، مجبور شد، یکبار دیگر جریان نامزدی را تعریف کند.

-         من پولام، تو بانک صادراتِ سر خیابونه! بذار برم دفترچه مو بیارم!

امیر، خاله اش را دید که از انتهای خیابان، بالا می آمد. خودش را، به داخل مغازه ی ماست بندی رسانید و به بهانه ی احوالپرسی با «قلی ماست بند» به پشت پیشخوان رفت. حواسش به رد شدن خاله بود. او که رد شد، از مغازه بیرون آمد. محسن، خیلی زود برگشت: «بیا، این 70 تومن خودم. این 20 تارم، از ننه م گرفتم! ... راستی «احمد» و تو کوچه دیدم. ازش پول خواستم! البته بهش نگفتم، واسه تو می خوام. گفت: ببینم، چیکار می کنم!»

همزمان با بازگشت محمود، احمد و مجتبی و صادق هم، رسیدند.

-         من، همشو گرفتم! (محمود، دفترچه ی پاره شده اش را نشان داد) بیا اینم 380 تومن! (پول ها را به او داد) فکر کنم، تو ازم 400 تا طلب داشتی. پس یر به یر شدیم! ... یاللا دیگه احمد! اگه کسی ببینه که اینجوری داریم، خورد خورد، به امیر، پول می دیم، فکر می کنن، حتما یه خلافی کردیم!

با پول هائی که  احمد و دو نفر دیگر دادند، خیال امیر، کمی آسوده شد. از بچه ها تشکر کرد و به خانه رفت. مادر، منتظرش بود.     

-         امشب، عمه ت، دعوتت کرده!

-         وای مامان!  من، خسته م و ...

-         مامان و زهر مار! ... از صبح زدی بیرون ومعلوم نیست، سرت، کجا بنده! ... اگه جراتشُ داری، شب نیا!

می دانست که حریف مادر نخواهد شد. از جر و بحث کردن، دست بر داشت و به اتاق بالا پناه برد. در را از داخل، قفل کرد و به شمردن پول ها پرداخت: «شد 895 تومن!»

علیرغم خوش بینی ای که داشت، نتوانست هیچ پول دیگری به دست آورد! و در ساعت 15:30 با همین مبلغ، خانه را ترک کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...