کار آفرین - قسمت 108

 

سوار اتوبوس شد و در فاصله ی بین دو قسمت زنانه و مردانه ایستاد. در فکر حرف زدن با شیفته و در میان گذاشتن وضعیت مالی اش با او بود که صدای گفتگوی دو پیرزنی که در ردیف جلو نشسته بودند، توجه اش را جلب کرد. عاقله زن ها! به دلیل، بالا رفتن سن و کاهش شنوائی، با صدای بلند حرف می زدند:

-         میگن پسره، تو هواپیمایی کار میکنه و حقوق خوبی ام می گیره! یه انگشتر برا دختره خریده، سه هزار تومن! گوش می کنی، خواهر؟ ... سه هزار تومن!

-         خوش به حال زنش! واللا، اینقد پولی که میگی، کم نیس! یه خرواره!   

-         شایدم، همینجوری، یه چیزی گفتن! الله و اعلم! ... 

-         من که دختر حاجب و زن حاجی ام، تو عمرم، بیشتر از ده تومن پول، یِجا، ندیدم ولی خب، از اونورشم، پسری که پا میشه میاد خواسگاریِ یه دختر، غیر از ریخت و قیافه، باید پولم داشته باشه! به قول معروف: بی مایه، فطیره!

 حرص اش، گرفت! با فشار، از لا به لای جمعیت گذشت وخودش را به جلوی اتوبوس رسانید اما هنوز صدای آنها را می شنید:

-         ... خدا بیامرز! منو برد مشهد ... نه خواهر! دو سه ماه ...

یک ایستگاه پائین تر، پیاده شد. به ساعتش نگاه کرد،  هنوز خیلی وقت داشت. سلانه، سلانه، به راه افتاد. دیگر به تماشای ویترین مغازه ها رغبتی نداشت زیرا در این دو روز، متوجه شده بود که پس از شروع جنگ، دیگر خبری از تغییر چند روز یکبارِ اجناس پشت ویترین ها نیست! انگار بوتیک ها و فروشگاه های مبلمان و اجناس زینتی و تزئینی از رونق افتاده بودند! و گرد وخاکی که روی کالاها نشسته بود، نظرش را تائید می کرد!

 به محل قرار رسید. روی نیمکت ایستگاه نشست و به فکر حرف های خاله اش افتاد:

-         آبجی جون! دختر راحله خوبه ولی من، ازون بهترشم، سراغ دارم! نوه ی عزیزخان ... آره دیگه. همون! نمی دونی چه خانومی شده! چه چشم و ابرویی! ... مگه نمی گی که اون دختره! قد بلند و کشیده س. خب، اینم، قدا، به داییاش رفته! باریک و بلند! ... تو بیا، ببین و بپسند، بقیه ش با من! ... یه نقشه دارم، چی! می خوام پاشو گیر بندازم!       

  ناخودآگاه، خاله اش را به باد لعنت گرفت:« بر اون ذاتت، لعنت!... بر اون خمیره ت، لعنت!»

-         سلام ... کی رو داری لعنت می کنی؟

با دیدن شیفته، از روی نیمکت بلند شد:« تو فکر نوشته ی روی دیوارا بودم: لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد!»

-         به چه چیزایی فکر می کنی! (خندید) 

-         حالا کجا باید بریم؟ لاله زار؟

-         نه! میریم همینجا. نزدیکتره!

هراس رفتن به جواهری بزرگ، تن امیر را لرزاند. زیر لب: « یا خدا» یی گفت و همزمان حرف های محسن را به خاطر آورد:

-         غصه نداره پسر! ... من، همینجا، دم ماست بندی میشینم تا تو زنگ بزنی ... شمارشو از رو شیشه وردار! اگه دیدی کم آوردی و خیطه! فقط یه زنگ بزن و بگو، چقدر کمه! جورش می کنیم. ... تا عصر، مَممَدم میاد و دو تایی همین جلوی مغازه ی قلی می شینیم، به گل یا پوچ بازی کردن! کاری ام که نداریم!

کمی قوت قلب پیدا کرد!

-         امیر! به کسی ام گفتی که میریم خرید؟

-         نه! فقط دوستام می دونن. مممد و محسن و محمود و ... همینا!

-         امیرمحمد چی؟

-         نه! شاید خودش از بچه ها شنیده باشه ولی من، چیزی بهش نگفتم.

زیر چشمی به شیفته نگاه کرد. صورتش گل انداخته بود و به نظر می رسید که هیجان اش، کمتر از او نیست. از عرض خیابان، رد شدند. قبل از رسیدن به طلافروشی، شیفته، قدم سست کرد. کیف اش را به دوش انداخت و زیر بازوی امیر را گرفت: «بریم»

امیر، در دل «توکلت علی الله» ی گفت و پشت سر او وارد فروشگاه شد. فروشنده ی میانسالی جلو آمد:

-         بفرمائید. در خدمتم!

-        برای دیدن حلقه های نامزدی اومدیم. میشه لطفا ...  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...