کار آفرین - قسمت 109

 

-         خواهش می کنم، خانوم. بفرمائید.   

آنها را به طرف پیشخوان هدایت کرد و دو عدد سینی، حاوی حلقه ها را، در مقابل آنها گذاشت

-         جدیدترین و شیک ترین حلقه های نامزدیه که در کشور وجود داره! ... سنگ ها، تماما برلیانِ شناسنامه داره! و عیار حلقه ها، طلای هجده س! ...

شیفته، نگاهی سرسری به آنها انداخت و گفت:

-         نه آقا! اینا نیستن! من، یکی دو هفته ی پیش، یه حلقه توی ویترین دیده بودم که خوشم اومد! ... اونو می خوام!

-         فرمودید، یکی دو هفته ی پیش؟ (لب هایش را به هم فشرد و چشم هایش را تنگ کرد)

-         ببینید! یه حلقه ی بافتی بود! چه جوری بگم، مثه زنجیر! مثه، دونه های گندم!

امیر، لب اش را گاز گرفت: «وای! بدبخت شدم! ... این حلقه های به این گرونی رو نپسندیده و یه چیزی می خواد که مثه زنجیر باشه! ... ببین، چه قیمتی داره؟» چهره ی فروشنده باز شد:

-         آه، بله! اونو داریم ولی ...

-         آقا! من، همونو می خوام!

-         چشم خانوم! همین الان. (به انتهای فروشگاه رفت)

مشغول تماشای حلقه و انگشترهای زیر شیشه ی پیشخوان بودند که فروشنده برگشت: «بفرمائید خانوم!»

-         آه، آره. خودشه! ... امیرجان، خوشگله، نه؟!

زبان امیر بند آمده بود و چشم از روی پارچه ی مخمل سیاه بر نمی داشت. حلقه ای را که می دید، بدون سنگ و نگین و باریک باریک بود! به باریکی نخی چند لایه و تابیده شده! فروشنده، چند حلقه ی دیگر را پیشنهاد کرد ولی شیفته، هیچ کدام از آنها را نپسندید: «آقا! نامزد من سربازه و پول همینم، به زحمت جور کرده! ... اون دفه گفتین، سیصد تومن. گرون که نشده؟ » به امیر نگاه کرد و خندید:

-         نمی خوای حلقه رو، دستم کنی؟

-         ممنونم! ... کاری رو که امروز کردی، هرگز فراموش نمی کنم!

شیفته، دستش را به طرف او دراز کرد: «مگه یادت رفته که من، عاشق چیزهای ساده و زیبام! ... زودباش!»

امیر، در حالی که حق شناسی در چشم هایش موج می زد، حلقه را برداشت و با احتیاط به انگشت او نزدیک کرد: «دلم می خواست...»

-         نه امیر! لطفا، خرابش نکن!...  (انگشت اش را بالا گرفت) مرسی عزیزم! خیلی قشنگه، دوستش دارم!  

  کسی او را صدا زد:

-         امیر! باز بی خوابی زده به سرت؟! می دونی ساعت چنده؟

از تماس دست شیفته با موهایش، به خود آمد. خاطرات گذشته را، رها کرد و به زمان حال برگشت.

-         بدتر از نیام، همش باید مواظب تو باشم! ... پاشو عزیزم!

دست اش را گرفت و او را به رختخواب بازگرداند. این بار، به راحتی خوابش برد!

***

از ضربه های پی در پی، دست های کوچک نیام، از خواب بیدار شد. از لای پلک های نیمه بازش، مادر و پسر را دید که  به روی او خم شده بودند.

-         پاشو بابائییه  تنبل! پاشو، منو بگیر که مامانی، صبونه درس کنه!

حرف زدن شیفته، با زبان کودکانه را دوست داشت. از روی عمد، برخاستن اش را طولانی کرد. در حال خمیازه کشیدن و از این شانه به آن شانه شدن، بود که شیفته گفت:

-         بابائی! دیشب، من جامو خیس کردم. نری اون طرف!

و او با ترس، از جا پرید. نیام را که حوله پوشیده بود و پاهای لخت ش را با شدت تکان می داد، از شیفته گرفت و به طرف حمام رفت.

-         اگه می خوای دوش بگیری، صبر کن تا من رو تَشکی و ملافه های نیام رو باز کنم، بدم لگد کنی!

-         باشه، عزیزم! (به داخل هال برگشت) ... جیگر بابا، لُخ شده! عسل بابا، لُخ شده! ناناز بابا، لخ شده!

به خاطر شستن لباس ها و ملحفه های نیام، دیرتر از همیشه، به وزارتخانه رسید. 

 ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...