کار آفرین - قسمت 12

چراغي نگاهي به همكارش انداخت و گفت:

-        كرم، فكر نمي كني براي اين پسر سرسره درست كردند؟

كرم گوشش را كشيد:

-         نع! كسي را ندارند كه بلد باشه! اينم كه( دست روي شانه ي امير مي گذارد) به قول مربي فوتباليا، بنزين سبزه!8 نفره مي خواد گل بزنه!

مرد جوان خنديد:

-         بايگاني راكده يا … شما كه از همه چيز خبر دارين.

پيرمردها قهقهه مي زنند:

-          بابا جون اينجا مركز (آموريشت فرس!) شده!

رضايتي، چاي دوم را ريخت:

-          خب حالا اومدي دنبال سوابق قبل از انقلاب، پيش ضد انقلاب ها!

-        ببخشيد، اما توي اين يك هفته خيلي كار دارم، پرسنل كمي هم دارم، بازم از شما كمك مي خوام، هيچ چيزي به عنوان نمونه يا مشابه تو دست ندارم . نمي دونم، بهتر نيست كه … .

-          غصه نخور، ما تموم سوابق را برات رديف كرديم! از صبح  تا حالا دو نفري داريم برات گوني گوني سابقه در مياريم!

اين را چراغي گفت و رضايتي ادامه داد:

-         فقط رئيس! كي مي خواد اين همه مدرك رو ببره بالا؟ اين روزا همه رئيس اند

امير از جا برخاست:

-         مجبورم خودم ببرم ولي براي جلوگيري از كار شكني فقط بايد همه را امروز ببرم 

رضايتي هم بلند شد:

-          پاشو پيرمرد، ياالله

آن دو بي توجه به مخالفت هاي امير، نفري يك كارتن حاوي مدارك را برداشته و تا دم آسانسور حمل كردندو با شوخي از او خداحافظي نمودند. آسانسور به راه افتاد اما در طبقه دوم ايستاد. دختر جواني سوار شد. امير با به راه افتادن دوباره ي آسانسور متوجه شد كه او زير لب دعا مي خواند:

-          … خدايا اين دفعه ديگه استخدام بشم، خداجون! نرگست را …

پرسيد:

-         خانم، ببخشيد طبقه چندم؟

دختر به قيافه ي امير نگاه گنگي انداخت و او دوباره سوال اش را تكرار كرد. اين بار پاسخ داد:

-          طبقه 6

آسانسور به طبقه 6 رسيد و ايستاد، دختر جوان بيرون رفت اما مردد ايستاد، امير كارتن ها را بيرون گذاشته بود كه دختر پرسيد:

-          آقا اينجا طبقه ي شيشه؟ …

-          بله، شما با كدوم قسمت كار دارين؟ (دختر كيف اش را جستجو مي كند) ببينيد، اين طرف دفتر قائم مقام وزير هست (سمت چپ را نشان داد).

-         نه، من بايد برم (از داخل كيف اش كاغذي را بيرون آورد) بايد برم ستاد…

امير با تعجب نگاهي به دختر انداخت، فكر كرد «خيلي جوونه» و با دست انتهاي راهرو ي سمت راست را نشان داد:

-         برين ته راهرو پيش خانم برهمن

دختر بدون تشكر كردن دور شد و امير با خنده اولين جعبه را بلند كرده و بي صدا تا پشت درب حمل كرد، به خود مي گفت:

-         به من ميگن رئيسِ حمال!

مي خنديد و دو بار ديگر رفت و برگشت تا همه ي كارتن ها را به آنجا آورد. صداي داد زدن خانم شهنوازي را كه تلفنگرام مي خواند، تشخيص داد، درب را باز كرده و وارد شد. پرسنل ستاد از ديدن رئيس و كارتن ها تعجب كردند. آقا يوسف و قرباني جلو دويدند، امير جلوي آقا يوسف را گرفت:

-         نه اين كار شما نيست

و به قرباني تذكر داد:

-         ببرين كنار ميز خودم

و با دست به كارمندان اشاره كرد كه به سر كار خود باز گردند. خانم برهمن به رئيس نزديك شد:

-          نيروي جديدي فرستادن، ديپلمه ي آمار، خانم (مژگان عباس نژاد)… 

او كه دختر را ديده بود، دوباره نگاهي گذرا به وي انداخت:

-          همكار آقاي همتي 

پشت ميزش نشست و با ته مداد، محكم به روي ميز كوبيد:

-           تا يه ساعت ديگه همه دور ميز كنفرانس، آماده باشين

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...