کار آفرین - قسمت 110

برای رسیدن به نخست وزیری، فرصت کمی داشت. خودش را با عجله به طبقه ی ششم رسانید. سه نسخه از گزارش ها را برداشت و با سرعت، از پله ها پائین آمد. نرسیده به اتاق «موتوری» داد زد:

-         احمد حسن، راه بیفت!

در یک آن، همه ی راننده ها، از اتاق، بیرون ریختند. «آقا! احمد حسن، با آقای سراجی رفته مجلس»، «یتی یم نیست، آقا!»، «آقا! من بیام؟!»

-         پس کی با من میاد؟ (خطابش به بخشداری، رئیس موتوری بود)

-         نوبت افخمی یه، آقا!

-         نه! دارم میرم نخست وزیری! ... خودت بیا!

بخشداری، از خدا خواسته، جانشین اش را تعیین کرد: «افخمی! بشین پشت میز!» و پشت سر او، به راه افتاد.

-         چه خبر، بخشداری؟ بچه های تو که جابجا نشدن؟

-         نه آقا! ولی .... چی بگم از دست این مردم آزارا؟! بعضیا! میان ماشینو، صحیح و سالم از ما میگیرن و بعده چند روز، لگن تحویل می دن! ... واسه ما، کار درست می کنن. ببر تعمیرگاه، ببر صافکاری، ببر نقاشی! ... میگن: بیت الماله ولی دست خودشون که می افته، میشه بیت الحال! با خانوم بچه ها، میرن اینور اونور! مهمونی، زردبند، جاده چالوس، آبعلی، اسباب کشی!

-         جدی؟

-         به جون شما، آقا! آخه، چون شما خودت اینجوری نیستی، فکر می کنی همه مثه خودتن! ... آقا! بعضیا، خودشون، ماشین دارن ولی ماشین مفت اداره، یه چیز دیگه س! الان، نصف ماشینا، تو تعمیرگاهن! ... راننده هامم، بد ذاتن!  ...

رئیس موتوری! دست بردار نبود! مانند سخنرانی که بعد از مدتها، شنونده ی خوبی پیدا کرده باشد، یکبند، حرف می زد. یک خط در میان «آقا، آقا» می گفت. از همه ی مدیران وزارتخانه، حتی معاونین و شخص وزیر، گلایه داشت. خودش را، هم پایه ی قائم مقام وزیر می دانست و از او با نام «حاج سراج» یاد می کرد.  

امیر که عادت او را می دانست و از خبرکشی هایش، اطلاع داشت، در تمام طول راه، سکوت کرده بود. لبخند بر لب، به صحبت هایش گوش می کرد و فقط گه گاه، به نشانه ی تائید یا تاسف، سری تکان می داد. کمترین خاصیت وراجی بخشداری برای او این بود که دیگر فرصت فکر کردن به جلسه و کم و کاستی های گزارش را نداشت.

به میدان پاستور رسیدند.

-         آقای بخشداری، منتظر من نباشید. برگردید وزارتخونه.

-         نه آقا! میام تو و منتظرتون می مونم! ... شنیدم که یه نقل و انتقالایی، تو بالا بالااییا، تو راهه! تا شما برین جلسه و برگردین، من، ته تیارشو در میارم!

پشت سر خودرو وزارت بازرگانی، از دروازه و راه بند، عبور کردند.

-         جلسه ی امروز، به درازا میکشه! نمی خواد وایسی.

-         چشم آقا! یه سری به بچه های موتوری اینجا می زنم و بر می گردم.

گزارش ها را، از روی صندلی عقب برداشت و پیاده شد. بخشداری، صدایش زد: «آقا! به این رفیق رفقاتون تو وزارت بازرگانی بگین، یه یخچالی، گازی، چیزی، برای جاهاز این دختره، به ما بدن!»

«آل آقا» به طرف آنها آمد: «برو ستاد جهیزیه ثبت نام کن، سفارشتو میکنم!» خندید و با امیر دست داد.

-         آقا! اینو که خودمون بلد بودیم! گفتیم شما ...

گیوی، از پشت پیکان، رد شد و به سمت او رفت:« پارتی بازی؟! (با عصبانیت نگاهش کرد) پارتی بازی؟» آل آقا، دست پشت دست کوبید:

-        وَیل لَک!  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...