کار آفرین - قسمت 111

نگاه خیره ی گیوی و حرکت سر و گردن سید، بخشداری را دچار هراس کرد. بی اختیار، چند قدم، به عقب برداشت و پشت پاترول موضع گرفت ولی با شنیدن خنده ی آنان، دلگرم شد و دوباره جلو آمد:

-         پس اینایی که تو محلات، جناسا رو میگیرن و می دن به فک و فامیلاشون چی؟

-         کجا؟ ها، کجا؟ ... تو، اسم و آدرس بده، ما، عین عقاب میریم بالا سرشون!

-         یکیش، دایی ناصر خودم! هر چی که ...

-         بده، این آدرس ناصرتو.

-         نه بابا!... من که خودم ندیدم، فک و فامیلا میگن!

چهره ی آل آقا، ناگهان جدی شد: «باور کن دوست من! که لااقل ما دو تا (به گیوی و سینه ی خودش اشاره کرد) تا حالا یه تخم مرغم غیر از اون چیزی که مردم، کوپنی میگیرن، واسه خونه ی خودمونم، نبردیم. (ناراحتی از لحنش می بارید) ما هم مثل آقای زندی شما! پنج صبح می یام سر کار و دوازده شب، به زور میریم خونه! تازه، چه خونه رفتنی! همش تو فکر اینیم که کاش تو وزارتخونه مونده بودیم. ولله جبهه رفتن، راحتتر از این کارائییه که ما داریم. لااقل اونجا هزار تا حرف پشت سرمون نیست! ... البته، شمام حق داری! بعضیا، تو بعضی جاها، پارتی بازی می کنن. میبرن، میخورن ولی به خود خدا قسم، ما از اوناش نیستیم. ما داریم جوری کار می کنیم که یه دونه برگ کاغذم حروم نشه! (با تاسف سر تکان داد) چون با آقای زندی، اینور و اونور میری، آدمایی مثل ماها رو که کارای کلیدی وزارتخونه ها، دستشونه، می شناسی و می دونی، مثل ما، تو هر وزارتخونه ای شاید چند نفر بیشتر نباشند. اسمای ما رو یه جا یاداشت کن و ده بیست ساله دیگه بیا سراغمون. ببین چی داریم!»

بخشداری که از لحن صادقانه ی او متاثر شده بود، دستش را جلو برد: «سر جدت، ببخش سید! ... منکه منظورم شما نبودی آقا!» آل آقا، دستش را فشرد: «مطمئنم» در این میان، اشخاص دیگری که ناظر سخنرانی او بودند، جلو آمدند:

-         تا حالا ندیده بودم به این خوبی حرف بزنی، آفرین!        

این شخص معاون جدید نخست وزیر بود. مردی که شایعات می گفتند، به آقای موسوی، تحمیل شده است! پشت سر او، آقای راستیان، خانم آذری و آقای مجاز، دیده می شدند. با سید دست داد:

-        تو و گیوی، هنوز نمی خواین بیاین اینجا؟ (هر دوی آنها، به لبخند زدن اکتفا کردند) خوش به حال آقای جعفری، با این کارمندای وفادارش!

به طرف امیر چرخید و دست او را هم، فشرد:

-         و جناب امیررضا زندی! آچار فرانسه ی وزارت راه! (هنوز دست اش را رها نکرده بود) از دست من که دیگه ناراحت نیستی، امیرخان؟

-         نه حاج آقا این چه حرفیه!

-         چرا! هنوز از چهره ت، معلومه!... بفرمائید. 

با تعارف معاون، پشت سر او، وارد ساختمان شدند.

-         آقای راستی! این آقای زندی، سر جر و بحثی که در مورد بودجه ی یکی از استانها، با هم داشتیم، هنوز، از دست من ناراحته! ولی خب، خدائیش، حق با ایشون بود و من، اشتباه می کردم! ... شما میرین دفتر مخصوص؟ ... پس خداحافظ.

 معاون و همراهش، به طرف پله ها رفتند و آنها وارد آسانسور شدند. به محض بسته شدن در، امیر، از طرف خانم آذری مورد سوال قرار گرفت:

-         سر استانهاست آره؟ ... اصلا نمی دونم چرا این آقایون، اینقدر دوست دارند همه ی کارها رو، طبق نظر خودشون پیش ببرند! انگار نه انگار که وزارتخونه ای هست! کارشناسی هست! حالا خوبه که خود آقای موسوی اینجوری نیست!

-         وزارتخونه چیه؟ کارشناس کدومه، خانوم آذری؟ استغفرالله! زبونتو گاز بگیر! (این را گیوی گفت)

-         موضوع این چیزها نبود ... آقایون میرن مثلا استان ایکس. با استاندار و مسئولین استان جلسه می ذارند و اونا یه تقاضاهایی رو، مطرح می کنند. حضرات هم، قول مساعد میدن و میان می افتن به جون وزارتخونه! و نامه پشت نامه که اینو بده به این استان. اونو بده به اون استان! غافل از اینکه بابا! توی مملکت یه اولویتی هست، یه قوانینی هست!

-         آخ، آخ، آخ! من، این دردسرا رو، کشیدم. از دست اینا، پیر شدم! تو بیست و پنج سالگی، نود سالمه! ... طرف میره تو فلان استان و بهش میگن، مثلا: اینجا، شکر کم داریم. برنمیگرده بهشون بگه، همه جا کمبود هست! ... میشینه صورتجلسه می کنه که وزارت بازرگانی باید هزار تن شکر بده به این استان! به قول امیرخان، بابا! من همش، هزار تن شکر، تو انبارام دارم که اونارم، باید دونه دونه! بین 24 تا استان و ده تا جای دیگه، مثل بیمارستان و زندان و ارتش و سپاه و غیره، تقسیم کنم! اونوقت شما، همشو یکجا صورتجلسه کردی که بدی به یه استان! (می خندند) اصلا بگو: یک کیلو. آقا! خارج از برنامه، نمیشه که نمیشه!    

می دونین چرا اینها، اینجوری با قضایا برخورد می کنند؟ ... به خاطر اینکه، راه پله ها رو بلد نیستن! آخه، طفلیا، همش از آسانسور استفاده می کنند!  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...