سقوط

به نام خدا

پلک هایش به آهستگی هرچه تمام تر، حرکت می کنند، همانند روز نامه ای به دست باد! روزنامه های پدر به یادش می آید، قایق های کاغذی اما مستحکم درون استخرباغ. موشک های روزنامه ای، اسیر شاخه های درختان که با توپ هایش در میان برگ ها، همسایه می شدند، اما هیچ چیز، نشاط سالهای کودکی را از وی نگرفته بود، می ایستد. سرتاسر وجودش، سبکبال و رقصان، درمیان سرسبزی دشت می دوید، تا چشم کار می کرد، رنگ سبز بود. تا آن انتها که با نیلی آسمانی، خط افق میساخت. چرخید. هر طرف لاله های سرخ، خیلی بزرگتر از لاله های باغشان! شاید مادرش به این لاله ها هم رسیده است! ... مادر، همین حوالی ست .این را عطر آغوش اش خبر می داد. شاید این گرمای مطبوع آغوش اوست. لبان مادر تکان می خورند.

دقیق ترمی شود، سکوت می کند. اما صدا هر لحظه دورتر و دورتر می شود. گنگ ونامفهوم. خواست، از آغوش مادر به دنبال صدا که به سمت انتهای دشت می رفت، بدود اما نه، این مادر است میان لاله ها. کنار او، مادر اینجاست ...

چشمانش را گشود و بعد از چندبار پلک زدن، تشخیص داد که در تختخواب خودش است: «خواب بود یا توهم؟» مدتها بود که تمایز بیبن این دو برای «کسری» مشکل شده بود. هرچه بود، لبخند مادرش، بعد از سالها، حس زیبایی را به او هدیه داده بود. اوضاع بد جسمانی اش، خیلی زود آن حس دوست داشتنی را از بین برد. ازتخت پایین آمد وسریع به سمت تلفن رفت و دکمه ی پیغامگیر را فشرد. صورتش را شست و یخچال را به هدف چیزی برای خوردن جست وجو کرد.

-         سلام کسری. شیدام. چرا جواب پیامامو نمیدی؟ اوضام اصلا روبراه نیست. داری، بیام پیشت؟ کسری بدجور داغونم! جواب بده، الو، الو ... میدونم الان میگی اینم آویزون ما شده، ولی باور کن آخرین دفعه اس. قراره فردا پول بیاد دستم. اونوقت، منم که تورو مهمون میکنم!

کسری، همانطورکه لقمه ی نون وپنیرش را فرو می داد، خیره به تلفن نگاه کرد و گفت:

-          آره ارواح عمت! توام به کاهدون زدی! باید به فکر یه آخور دیگه باشی!

-        الو، خونه نیستی؟ پسره ی مفت خور! چون ماشینو ازت گرفتم ودیگه پول عملت رو نمیدم، باید میومدی جلوی شریک های بین المللی شرکت، آبرو ریزی راه می نداختی؟ میدونی چقدر به من، ضرر زدی؟ میدونی کارمندا، چی میگن؟ میگن: پسر آقای مقیمی، به خاطر اینکه پدرش خرج شیشه و گراس و کوفت و زهرمارشو نمی ده، با اون سر و وضعش، اومده بود شرکت و داد و بیداد راه انداخته بود! ... آخه تو الان باید این شرکتو دستت می گرفتی و من، تو خونه استراحت می کردم. گفتی: خونه، گفتی: ماشین، گفتی: پول، هرچقدر که بخوام! ... همه رو بهت دادم که آخرش بشی چی؟ یه معتاد که از شرم نتونم بگم: این پسرمه! نه، دیگه همچین پسری ندارم. وقتی که از ارث محرومت کردم، میفهمی ... گفتم، اوتادی بیاد، کلیدای خونه رم ازت بگیره. عملی، جاش تو جوبه! نه اون آپارتمان. دیگه نمیخوام هیچوقت ببینمت. بی لیاقت!

دو دستش را بین موهایش فرو برد و به کف آشپزخانه خیره شد. بعد از گرفتن ماشین و قطع پول ماهیانه اش، باید از خانه هم می رفت. بلند شد و به اتاق برگشت، تا پاکت سیگارش را پیدا کند.

-        الو، سلام کسری. من محسن م، شمارتو از پسر عمت گرفتم. دلم واست تنگ شده، پسر! پیغاممو شنیدی یه زنگ بهم بزن. قرار بذاریم همو ببینیم، فعلا!

سیگارش را آتش زد و سرش را به سمت کمد دیواری چرخاند. هنوز عکس دو نفره شان دست در گردن هم، روی کمد بود. مگر میشد محسن را از یاد ببرد. شاید فقط او، مگس گرد شیرینی نبود. درد تنش، اجازه نداد بیش ازین به محسن و دوران خوبشان فکر کند. پک عمیقی به سیگارش زد و دوباره به سمت تلفن برگشت. شماره گرفت:

-        الو، سلام! ... چطوری پسر؟ ...  مازیار! خرابم. بیار واسم!

-        مایه داری یا نه؟

کسری، هوای سینه اش را، بیرون فرستاد و گفت:

-        گفتم: که سر برج، یه جا باهات حساب میکنم

مازیار قهقه ای سرداد و گفت:

-        سر برج؟ مثل کارمندای حقوق بگیر حرف میزنی، دو دفعه س، پول ما رو حواله میکنی به بعد! دیگه دارم کم کم شرمندت میشم. پول آوردی، مازیار در خدمتته!

فک کسری، منقبض شد. ابروهایش را در هم کشید:

-       اون موقع که جنساتو، تو مهمونی های من، آب می کردی، ازین حرفا نمی زدی. یادت رفته، کی بهت بال و پر داد؟ نصف بیشتر مشتریاتو، از صدقه  سر من داری. حالا واسه من ....

-        خودت داری میگی اون موقع!  چی، مثل اون موقع هاس؟ تو همون کسری استیلِ سابقی؟ اولین باری که گفتی بده بزنم، یادته؟ گفتم: نکن. بهرامو، نشون دادی، گفتی: نترس! من مثل این نمیشم. واللا، الان وضعت از بهرام بدتره! عملت، بدجور زده بالا! چیکار کردی با خودت؟ تو که جیبتو می تکوندی، میتونستی صدتای منو بخری! حالا از من، جنس مفتی می خوای؟

این روزها پرخاشگری با خون کسری عجین شده بود. ابتدا چند لحظه تلفن را در دستش فشرد وبعد با قدرت تمام آن را به دیوار کوبید و قطعه قطعه شدنش را به نظاره نشست. سیگارش را روی میز تلفن خاموش کرد و از سوختن رومیزی توری لذت برد! بلند شد و چشم گرداند. سخت ترین کار بود که در آن آشفته بازار، کیف پولش را بیابد. یادش افتاد، دیشب بعد از حساب کردن پول پیتزا، آن را، همراه با جعبه، روی اپن گذاشته بود. کیف را برداشت و به داخلش نگاهی انداخت. دیدن فقط پنج اسکناس، اعصابش را متشنج ساخت .چند بار، عرض خانه را قدم زد. رفته رفته حالش بدتر و تحملش، کمتر می شد.  چشمانش را بست و فقط یک کلمه در ذهنش آمد: «پول!»

به تلفن خرد شده نگاهی انداخت و به اتاق خواب رفت، تا تلفن همراهش را پیدا کند. آن را روی تخت یافت وشماره خانه پدری اش را گرفت:

-        الو، سلام سودابه، چطوری؟

-        به به آقای خبرساز! شنیدم، دیروز تو شرکت گردوخاک کردی!

-        اشتباه به عرضتون رسوندن. بیشتر شبیه طوفان بود. شایدم گردباد!

-        چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که هرچی بوده باشه، دودش تو چشم خودت میره!

کسری سیگاری آتش زد و گفت: صد تومن میتونی بهم بدی؟

-        من، چی میگم، توچی میگی؟ بابات، دیشب اومد خونه، کم مونده بود سکته کنه. چون دیگه عابرتو پر نمیکنه همه رو دود کنی، بره هوا. باید می رفتی شرکت آبروریزی؟ آخه، مگه ...

کسری وسط حرف سودابه پرید و فریاد کشید:

-        مزخرف تحویل من نده! پول لازم دارم، بیام بگیرم؟

-        فکر میکنی من کیم که اینطوری باهام صحبت میکنی؟

پوزخندی زد و پاسخ داد:« آخ، یادم نبود که شدی خانم مقیمی! یه لحظه فکرکردم همون حسابدار مطلقه ی شرکتی که ....

-        تو فکرم میکنی؟ حالا که مواد تمام مغزتو زایل نکرده، خوب، گوش کن! روی من وپدرت، به اندازه یک ریالم حساب نکن! دیشب گفت که میخواد، از ارث محرومت کنه.

کسری پکی به سیگارش زد و گفت:

-        من که می دونم اینا، دیکته های توئه! ولی کور خوندی، سودی! محاله بذارم نقشه هات، عملی بشه. کاری میکنم ....

-        تو بهتره، جای این حرف،ا به فکر عملت باشی، عملی!

صدای قهقهه و بعد بوق اشغال در گوش کسری پیچید. شاید سودابه راست می گفت و عقلش زایل شده بود، وگرنه برای پول به زن پدرش زنگ نمی زد. روی تخت افتاد و به سقف خیره شد. حرفهای تحقیر آمیز سودابه یا مازیار را، به خاطر نمی سپرد. گوش هایش پر بود از این حرفها: «تحقیر، توهین، ملامت!» آن نیاز لعنتی، عزت نفس و غرورش را نابود ساخته بود. مدتها بود که به روحش پشت کرده بود و آلام آن را نادیده می گرفت. او، فقط درد تنش را می فهمید و تیرکشیدن استخوان ها و دو دو زدن چشم هایش را. گلویش خشک شده بود ونفسش تنگ. آتشی در جانش شعله می کشید که فقط فراهم کردن آن ماده، آبی بود برای فروکش کردنش. ذهنش را چرخاند از هرطرف بن بست بود! ناگهان چهره ی هستی در ذهنش شکل گرفت . سریع گوشی را برداشت و شماره گیری کرد:

-        الو، سلام عسل، چطوری؟

-        سلام دایی، خوبم. تو چطوری؟

-        بدک نیستم کجایی؟

-        دارم میرم کلاس زبان

-        آفرین! آفرین! به کجا رسیدی حالا؟

-        اوه، هنوز مونده تا مثل داییمون اینگیلیش رو بلبل حرف بزنیم

کسری، برای چند لحظه لبهایش را به نشانه خنده کشید و سپس گفت:

-        هستی، من تا الان چقدر ازت گرفتم؟

-        چهارصد تومن، دایی!

کسری همانطور که انگشت اشاره اش را روی ملحفه ی تخت میکشید گفت:

-        خب، اگه امروزم، صد تومن برام کارت به کارت کنی، آخر هفته، پونصد تومن واست میریزم

چند لحظه سکوت برقرار شد:

-        الو الو هستی؟

-        نمی تونم!

کسری کلافه دستی در موهایش فرو برد و گفت:

-        بازم با مشاور دبیرستانتون صحبت کردی؟ گفته پول دادن به داییت کار غلطیه و تو نباید از اعتیاد اون حمایت کنی؟

-        نه، دایی! میدونی که من چقدر دوستت دارم وبا اینکه میدونم این پولارو واسه چی میخوای اما بهت میدم!

-        خب، پس نذار به پایه بودنت شک کنم! آخر هفته، حسابم پرمیشه، بهت برمیگردونم!

-         دایی، نمی خواد دروغ بگی! میدونم که پدرجون، طردت کرده و دیگه بهت پول نمی ده! میدونم دیگه اون چهارصد تومنم، بهم برنمی گردونی! اما به خاطر اینا نیست. فدای سرت! ... آخه، دیروز خودپرداز، کارت مامانمو خورد. گفت: عابرتو بده، ازون پول بردارم. خلاصه فهمید که پول از حسابم کم شده. پرینت گرفت. مجبورشدم بگم به تو قرض دادم! عابرمو ازم گرفت و گفت: حق ندارم حتی دیگه، باهات تلفنی حرف بزنم.

کسری سرش را تکان داد وگفت:

-        اینم از خواهرم!

-        دایی، می دونم ازین حرفا خوشت نمیاد اما ببین به کجا رسیدی؟

کسری که از او هم نا امید شده بود گوشی را از گوشش فاصله داد و در دستش گرفت. دلش نمی آمد تماس را

قطع کند، به همین خاطر گذاشت تا هستی، هرچه می خواهد، بگوید:

-        ... من این کسری رو، نمی خوام! کو اون دایی ای که وقتی می یومد جلوی مدرسه دنبالم، دخترا براش پرپرمی زدن؟ کو اون دایی که همیشه، جشن تولدم، بهترین و گرونترین کادو رو ازون، هدیه می گرفتم! هیچ میدونی سه شنبه تولدم بود؟ دایی، تو رو خاک مادرجون، به خودت بیا ...

کسری به آشپزخانه رفت و بطری آب را از یخچال برداشت و  یک نفس، آن را سرکشید.

-        ... الو، گوش میدی دایی؟ الو ...

روی صندلی میز نهارخوری ولو شد و دوباره سیگاری آتش زد:

-        چیه، تموم شد حرفات؟

-        میدونستم، اصلا گوش نمیکنی فقط گفتم که ...

-        گفتی که گفته باشی! راستی، عسل! پدرجونیت خونه رم ازم گرفت. کاری داشتی به گوشیم زنگ بزن.

-        ای وای! حالا میخوای چیکارکنی؟

کسری پوزخندی زد وگفت:

-        هیچی! پسر برج ساز و هتلساز بزرگ تهران، میشه کارتون خواب! وقتشه بابای تو وسودابه، با دمشون گردو بشکونن! کسری، واسه همیشه اوت شد!

-        اگه خون مادر جون، تو رگات باشه، بلند میشی و بهشون ثابت میکنی لیاقتشو داری وارث مقیمی ها باشی من دیگه رسیدم آموزشگاه. غروب بهت زنگ میزنم. راستی! کلید ویلاهارو که داری. برو لواسون یا اصلا برو ویلای شمال. باشه؟

-        باشه، مواظب خودت باش عسل. خداحافظ.

دستانش را روی میز گذاشت و سرش را روی آنها. هیولای درد، تمام وجودش را به کام خود کشیده بود. به رومیزی چنگ زد و به یکباره میز را برگرداند. به همراه فحش و ناسزا همه چیز را، با قدرت روی زمین می انداخت  تقاص درد بی امانش را از لوازم آشپزخانه گرفت. «آشغالا ، کثافتا! فقط وقت خوشی پیشم بودین. التماسمو میکردین، بیام مهمونی هاتون. افتخارتون این بود که رفیق کسری مقیمی هستین! حالا، یه کدومتون زنگمو جواب نمی ده. یکیتون نمیگه مُردم یا زنده م؟ تف به هرچی رفاقته! ، لعنت به هرچی رفیقه که فقط جیب آدمو می خواد!» همانجا کنار لوازم شکسته شده و شیشه خورده ها نشست و به اپن تکیه زد. هیچکس برایش نمانده بود. تنهایی، حقارت و ناتوانی هدیه انتخاب سیاهش بود. آن همه فشار نه تنها ظرف و ظروف، بلکه قلبش راهم شکست، به اضافه ی بغض بزرگ و کهنه ای که مدتها در گلویش جاخشک کرده بود. چشمانش بارانی شد. همانطور که از درد به خود می پیچید، اجازه داد تا اشک همراهش باشد. چند دقیقه بعد صدای زنگ موبایلش، او را، از آن حالت خارج کرد. سریع اشکهایش را با دست پاک کرد وبا خود گفت:

-        کیه که من هنوز از یادش نرفتم؟

به این طرف وآن طرف چشم گرداند. نورگوشی از زیر کابینت مشخص بود. دستش را برای یافتن گوشی، دراز کرده بود که لبه ی تیز شکسته شده ی بشقابی بین نگشت کوچک و مچش را چاک داد. چهره اش را در هم فشرد و سرش را عقب کشید.  به هر ترتیبی بود، گوشی راپیدا کرد. یک نگاه به دست خون آلودش و نگاهی دیگر، به شماره ی نا آشنای روی صفحه انداخت:« بله!»

-        الو، سلام کسری.

بلند شد و همانطورکه به سمت دستشویی می رفت، گفت:

-        سلام شما؟

-        من، محسنم .واست پیغام گذاشتم. دیدم، جواب ندادی به همراهت زنگ زدم. چطوری تو، پسر؟

دستش را زیر شیر آب گرفت و پاسخ داد:

-        بدک نیستم! توچطوری؟ چطور یاد ما کردی؟

-        چند وقت پیش، داشتم عکس هامونو می دیدم، یادت افتادم. آدرس خونتو بده، بیام ببینمت.

به سمت اتاق خواب رفت تا باندی برای بستن دستش پیدا کند. بی توجه به قطره های خونی که روی فرش می ریخت گفت:

-        الان، یه کم اوضام روبراه نیست. باشه یه روز دیگه

-        نه دیگه. من، امروز سرکار نرفتم. حتما باید ببینمت. می خوای، تو بیا خونه ی ما.  ما، مثل شما خونه ی مستقل نداریم ولی کسی نیست، همه رفتن مسافرت.

همانطورکه باند کشی را دور دستش می پیچید فکری در ذهنش جرقه زد.  حتما می توانست از دوست قدیمی و مشتاقش پول بگیرد:

-        باشه، باشه! آدرسو بگو تا یه ساعت دیگه می یام

کوله پشتی اش را برداشت. عکس کوچک قاب شده ی مادر، لوازم مصرف مواد، کیف پول و پاکت سیگار و فندکش را درون آن جای داد و ازخانه خارج شد.

کمتر از نیم ساعت دیگر، درحال بالا رفتن از پله های آپارتمان خانه ی دوستش و گرفتن شماره بود.

-        دفتر وکالت اوتادی. بفرمایید.

-        خانم، به آقای اوتادی بگو، کسری گفت: کلیدای خونه رو گذاشتم زیر جاکفشی...

-        بله؟ متوجه نشدم.

-        شما، فقط همینو به آقای اوتادی بگو.

چند ثانیه بعد زنگ را فشرد. در، به وسیله ی محسن به رویش گشوده شد. یکدیگر را در آغوش کشیدند. این اولین دیدارشان بعد از 6 سال بود. «چطوری بی معرفت؟» کسری از آغوش دوستش بیرون آمد و همانطور که به سمت مبل می رفت، گفت:« تو، یه دفعه غیبت زد!»

-        کی به اون یکی گفت: اگه با من و دوستام و مدل زندگیم، حال نمیکنی، به سلامت! دیگه نبینمت!

کسری هوای سینه اش را بیرون فرستاد وسرش را به مبل تکیه داد. محسن، سینی حاوی لیوان های شربت آلبالو را روی میز گذاشت و روی مبل روبرویی او نشست:«ببخشید دیگه! نوشیدنی وطنیه... از دوستات چه خبر؟»

-        این دغل دوستان که می بینی، مگسانند گرد شیرینی! خبر ندارم. به امید خدا،  دسته جمعی مردند! تو، چیکارمیکنی؟

محسن شربتش را برداشت و پاسخ داد:

-        دانشگاه که تموم شد، با زور و زحمت، تو یه شرکت کار پیدا کردم و در شرف ازدواجم

کسری سرش را تکان داد و گفت:

-        خوبه، خوبه، پس عاقبت به خیر شدی!»

-        توچی؟

پوزخندی زد وگفت:

-        من، از یونی اخراج شدم!»

محسن که از همه چیز با خبر بود، سعی نکرد خود را متعجب نشان دهد. با حالتی محزون، به جلو خم شد و گفت:

-        چرا این شکلی شدی کسری؟ چقدر لاغر شدی؟!

کسری کمی از شربتش نوشید و آن را به میز برگرداند.  همانطور که سیگاری آتش می زد پاسخ داد:

-        بی حالم، یه کم مریضم!

-        این همون فندک نیست که من خیلی ازش خوش می یومد؟

کسری سرش را به حالت تایید تکان داد.

-        پدر من، نمی ذاشت سمت سیگار برم. پدر تو، اینو واست هدیه خرید!

-        هنوزم ازین خوشت میاد؟ میفروشمش صد تومن می خوای؟

محسن با چشمانی گشاد شده پرسید:

-        صد تومن؟

-        زیاده؟ ... پنجاه تومن. اصلا هر چقدر که داری!

-       کسری مقیمی، می خواد فندک طلای هدیه ی پدرشو که به جونش بسته بود، بفروشه؟! اونم، صد تومن؟ از کجا به کجا رسیدی پسر؟

کسری، پک عمیقی به سیگارش زد و لبهایش را درهم فشرد تا درد بی امان وجودش را تاب آورد:« با بابام دعوام شده. خونه وماشینو ازم گرفته. موجودی عابرمم صفره! یه کم، بهم پول قرض میدی، محسن؟ اوضام ردیف شد، پست میدم!» محسن، از جا بلند شد و گفت :

-        بهت پول بدم که بیشتر ازین خودتو خراب کنی؟ که زهر بیشتری وارد بدنت کنی؟ کمکت کنم زودتر بمیری، آره؟

کسری، سیگارش را داخل پیش دستی خاموش کرد وگفت:« خب، پس بیا ببینمت و دلم واست تنگ شده، الکی بود؟! منو کشوندی اینجا، از کار و بار وخوشبختیت، بگی و منه انگل جامعه رو نصیحت کنی؟»

-        دیروز، پیامو دیدم. می گفت، به طرز وحشتناکی مواد مصرف میکنی. با اینکه خیلی ازت دلخور بودم اما نتونستم از فکرت بیام بیرون. میخوام، کمکت کنم ...

کسری که حالا چیزی برای پنهان کردن نداشت درخود پیچید و گفت:« میخوای کمکم کنی؟ پول بده بهم! ... ببین، حال و روزمو. دارم میمیرم. محسن، تورو به رفاقتمون، پول بده بهم!

محسن که تاسف تمام وجودش را فرا گرفته بود، گفت:

-         پول بدم که چی؟ الان ازمن گرفتی، فرداچی؟ پس فردا، چی؟ تاکی؟ میخوام کمکت کنم، ترک کنی!

کسری بلند شد وبا صدای بلندی گفت:

-        ترک کنم که چی بشه؟ … بیست سالم نشده بود که مادرم، تنهام گذاشت. سالش نشده بود، بابام یکی دیگه رو آورد جاش و یه خونه بهم داد و گفت: برو واسه خودت زندگی کن! خواهرم، سرش به زندگیش گرم بود و یه بارم نپرسید، داداشم، جز پول، چیز دیگه ای میخوای؟ دوستام، جای اینکه پای درد و دلم بشینن، الکل و مواد دادن دستم. دخترا تا وقتی با ماشین دودر می رفتم دنبالشون و پول خرجشون میکردم، دورم میگشتن. حالا چی؟ بابام گفته، دیگه اسممو نمیاره! خواهرم، به دخترش گفته: جواب تلفنمو نده! دوستای بی شرفم! یه خبر نمیگیرن ببینن، مردم یا زنده؟ ... واسه چی ترک کنم؟ واسه کی؟ به چه انگیزه ای؟ میخوام اینقدربکشم تا بمیرم!

محسن به سمتش رفت و دستش را روی شانه اش گذاشت:

-        به خدا، اگه ترک کنی، همه چی درست میشه. یه دوست دارم تو کلینیک ترک، کار میکنه.  زنگ زدم بیاد. دوباره میشی همون کسری. همون موقع هم، نباید می ذاشتم با اون عوضی ها قاطی شی! نه اینکه رهات کنم. من، بهترین روزامو تو خونه ی شما گذروندم. یه عمر، با هم پشت یه نیمکت نشستیم. رفاقتمو الان ثابت نکنم، کی کنم. تا آخرش کنارتم، پسر!

کسری به فکر فرو رفت. مدتها بود جمله ی آخر محسن و نگاه نگرانش را لمس نکرده بود. اینکه کسی به فکرش باشد روحش را شاد میساخت اما حیف که تن و نیاز کدرش، افسار او را به دست گرفته بودند.  محسن را کنار زد و همانطور که به سمت در می رفت گفت:« نمی خواد واسه من دل بسوزونی! خیلی ادعای با مرامی میکنی، پول رد کن بیاد! چون تا نیم ساعت دیگه، واسه بیست تومن، دست به هرکاری میزنم!» در آپارتمان را گشود. نفس هایش به شماره افتاده بود. چشمانش تار می دید.  پاهای سستش، تاب وزنش را نداشتند.  روی اولین پله که قدم گذاشت بالاخره واژگون شد.  همانطور که از پله ها به پایین سقوط می کرد، خواب زیبایش را به خاطر آورد و خندید:

-         چه خوبه، ترک کنم. نه، نه، باید بمیرم

ذهنش در کشمکش بین این دو جمله بود که چشمانش محسن را تشخیص دادند. به سمتش می دوید و صدا می زد:

-         کسری!

  مهر 91

 گندم

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...