پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و دوم

بچه ها دور سفره نشسته و منتظر آنها بودند. سهیلا، رضا را که برای باز کردن در آمده بود، پس زد. کیسه ی لباسش را از دست سام قاپید و به داخل دستشوئی رفت. با صابون جامد به جان سیاهی های دست و صورت اش افتاده بود، که صدای بچه ها را شنید: «مگه امروز، تمرین تئاتر داشتی؟»، «اگه تئاتر نرفتین، پس چرا اون صورتش سیاس؟»، «چرا اینقدر دیر اومدین؟»، «پس شما دو تا، با هم بودین؟» سام که در تمام طول راه، لب از لب باز نکرده بود، بدون حرف، سر سفره نشست و بشقاب اش را به دست آمیتا داد: «می ریزی برام؟»   

سهیلا، دست و رو شسته و لباس عوض کرده، از دستشوئی خارج شد. بابک، سر به سرش گذاشت: «مبارک، آی مبارک!» و او، با پوزخند، کیسه ی خوراکی های مردم را، در کنار سفره، خالی کرد. بچه ها، دست از خوردن کشیدند: «اینا چیه؟»   

-        مردم، بهم دادند!

-        یعنی چی، مردم بهم دادن؟ (سهراب این را پرسید و به سام نگاه کرد) جریان چیه؟

-        از خودم بپرس! (کنار آمیتا نشست) من، از گرسنگی، تو اتوبوس ضعف کردم و مسافرا، اینا رو ...

فریاد شمس: «گدایی کردین؟» و «وای، وای» بلند سهراب، سام را وادار به مداخله کرد: «تقصیر منه! ... ناهار، با خودم نبرده بودم و پولی ام، توی جیبم نداشتم!که ... » حرف بابک، دهان ها را بست.

-        نه! تقصیر تو نیست. قرار بود، من، برات ناهار بیارم (به طرف سام خزید) یعنی تو از صبح تا حالا، گرسنه موندی؟        

-        چیزی نیست رفیق. قبل از اینم، از این روزا داشتیم، مگه نه؟ (دست به گردن او انداخت)

 در حالی که بقیه به آن دو خیره شده بودند، شمس، به سراغ سهیلا رفت: «چرا این کارو کردی؟» آهسته و با گلایه حرف می زند: «نگو، ضعف کرده بودم که باورم نمیشه! تو، برای چی رفته بودی اونجا؟! چرا اینقدر، سام رو اذیت می کنی؟»

-        باور کن که قصد بدی نداشتم. موقع کار خیلی سرش غر زده بودم و می خواستم از دلش در بیارم! برای همینم، داشتم سر به سرش می ذاشتم! که یهو، مردم همه چی رو، جدی گرفتند!

-        آره! راست میگه. حرفاش هنوز تو گوشمه! ... نه! هنوز، رو دلمه! (ادای او را در می آورد) تقصیر تویِ بی وجدانه! ... شما مردا، همه تون، علی بی  غمید! ... پیچ و مهره هاتون، شُله! ... اگه یه زنِ واستون نخ میاد، خودتون کرم دارید! ... بدبختای ندید بدید! ... چشماتو از کاسه در میارم!

بچه ها، غش و ریسه می روند و موضوع درز گرفته می شود. سهیلا، زودتر از شب های قبل، آنجا را ترک می کند. سام، به بهانه ی رفتن به نانوائی، او را تا ایستگاه  خودروهای خطی، می رساند و در آخرین لحظه، زیر گوش اش زمزمه می کند:

-        گول زدن مردم، کار درستی نیست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...