پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و سوم

داشت از پله ها بالا می دوید که نگاهش به بالابر افتاد و در جا خشک اش زد: «آه! بابک که گفت نمیاد، پس اون کیه که پیششه؟!» عینک ضد آفتاب اش را برداشت و سعی کرد، شخصی را که در کنار سام، بر روی بالابر ایستاده بود، تشخیص بدهد، اما نتوانست. عصبانی شد:

-        این کدوم احمقیه؟

-        زیبنده نیست که آدم به کارگرهای زیر دستش، فحش بده!

-        آه، شما؟!

-        بنده! مرتضی الیاسی هستم، مدیر برج! (جلو آمد و در لب پله ایستاد) شما هم باید، سرپرست این کارگرها باشید، درسته، خانوم؟

سهیلا، برای پاسخ دادن، مردد بود اما الیاسی منتظر نماند:

-        بفرمائید بالا ... می تونید از نزدیک کار اونها رو ببینید (او را به طرف برج، هدایت کرد) اون کارگرتون که هم دیروز اومده بود و هم امروز. کارش خوبه! ولی این یکی رو که تازه اومده، نمی دونم! ... اجازه بفرمائید، من، باهاشون تماس بگیرم.

-        نه، نه! (تلفن همراهش را بیرون آورد) خودم، تلفنشون رو دارم (می خواست شماره بگیرد که تلفن اش زنگ زد) ببخشید! (چند قدم دور شد) سلام آمیتا ... چی؟ کجا؟ ... نه! مگه قرار نبود، من بیام سر برج؟! ... نگو! ... حالا، تو باش برو عزیزم! ... مرسی!      

به خودش لعنت فرستاد که اخطار شب گذشته ی شمس را، پاک از یاد برده بود: «اینجا هزار تا کار داریم، راه نیفتی سرِ خود، بری دنبال پسر نریمان!» از کودنی خودش لجش گرفت: «خرم دیگه!» ولی خودش را دلداری داد: «بابا! رشته ی من، مهندسی صنایعه، از کجا باید بدونم، سام، پسر نریمانه! ادبیات که نخوندم! ... باید امشب برم تو گوگل، اسم بچه ها رو بزنم، ببینم پدر مادرشون کی بودن! (خندید) سام پسر نریمان! ... حالا این نریمان، کی بوده، که نوه، نتیجه اش، اینقدر نچسبه! ... ولی خب، با اون ابروهای کمونیش، بهش می خوره که باباش، آدم حسابی باشه؟ ...»

-        خانوم! گفتم کارگرهاتون، بیان پائین.

زیر لب نالید: «وای، نه!» ابروهای گره خورده ی سام را به خاطر آورد و با دستپاچگی گفت: «چشم! ... یه تلفن بزنم، الان میام» پشت به برج ایستاد و بدون شماره گرفتن، گوشی را به گوش اش چسباند. دنبال راهی برای فرار می گشت که حرف الیاسی را شنید:  

-         رئیستون، برای نظارت اومدن!

 صدای چندش آور سایش آهن ها، و افتادن میله ی زنجیر سبد را شنید و همزمان بالا آمدن خانم مینا تاج را دید. ناباورانه رو برگرداند.

-        سلام، خانوم!... سلام خانوم تاج!

سام و سهراب، روبرویش ایستاده بودند. هر دو، لبخند بر لب داشتند و مانند کارگرانی که صاحب کار را دیده باشند، با احترام، کلاه هایشان را در دست گرفته بودند. سهیلا، با تصور اینکه احترام پسرها، متوجه زن می باشد، رو ترش کرد اما  مینا، با قدم های تند جلو آمد:« مینا تاج هستم!» الیاسی، او را می شناخت:

-        بله. ارادت دارم خانوم تاج ... چه به موقع تشریف آوردید. خانوم هم، برای نظارت بر کار کارگرها اومدن!     

سام، پیشدستی کرد و نگذاشت سهیلا حرفی بزند:

-        ایشون خانوم اعتمادی هستند. مسئول و رئیس گروه ما! (خانم ها، لبخند زدند و یکدیگر را ورانداز کردند) سهراب، تو می تونی خانوم اعتمادی رو ببری بالا که کارو، از نزدیک ببینند ولی قبلش، یه لباس کار به ایشون بده! منم، در خدمت خانوم تاج هستم.

-        حالا که رئیس گروهتون اینجا هستن، پس شما می تونید با من، بیاین و کار بعدی رو ببینید (به سهیلا نگاه کرد) کار که عقب نمیفته؟

سهیلا، لب هایش را کج کرد:« نه! اشکالی نداره، خودم هستم! (رو به سام) نمی خواد لباساتو عوض کنی، با همینا برو!»   

سام، «چشم» ی گفت و به همراه مینا، به سوی پله ها رفت.

چند دقیقه ی بعد، آنگاه که سوار بر بالابر، سرگرم تمیز کردن شیشه های طبقه ی 24 بودند، سهیلا، جریان را برای سهراب تعریف کرد و او را به قهقهه انداخت.

-        جدی، یعنی تو نمی دونی که سام، پسر نریمانه؟! آفرین! ... شاهنامه، یعنی ایران! یعنی فرهنگ و افسانه های اساطیری ایران و وظیفه ی هر ایرانی ست که تاریخ و فرهنگ خودش را بشناسد!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...