پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و چهارم

-          چه دستخطی؟! انگار جن نا! نوشتن: «از دوستان خود، کمک بگیرید»

سهراب، نیم نگاهی به نوشته ی روی تخته ی سفید انداخت: «کار آمیتاس! خیلی بد خطه! (دست روی دیوار گذاشت و به تقویم دیواری زل زد) آه، آه، آه! ... تنها دو روز مونده! (به سهیلا نگاه کرد) رضا، پس فردا، باید از پایان نامه ش، دفاع کنه.

-         خوش به حالش!

 -       خوش به حال اون کسی که، شامش حاضره! یاللا، ولو نشو. پاشو که شمس، امروز با آمیتا رفته پرستاری و تعویض پوشک. وقتی هم که برگرده، دست به سیاه و سفید نمی زنه! خودمون باید شام درست کنیم (کیسه و سطل های گوشه ی اتاق را وارسی کرد) بابک و رضام، از بعد ظهر، رفتن ترمینال آزادی، واسه فروش عینک.

سام، سر تکان داد و به طرف اشکاف رفت. پرده ی اشکاف را به دور خودش پیچید و از آن به عنوان رختکن استفاده کرد. زیرپوش آستین بلند و شلوار ورزشی اش را پوشید و بیرون آمد:

-        چیزی داریم یا نه؟

-        نه! هیچی نیست. پاکه، پاکه!

-        پس تا تو، لباس عوض کنی، من میرم سر کوچه، خرید می کنم و بر می گردم.

کاپشنی را از پشت در برداشت و پوشید. سهیلا، از جا پرید: «منم، باهات میام»

از خانه که خارج شدند، همایون، سر راهشان سبز شد: «عمو سام! برم نون بگیرم؟»     

-        آره، تپل من! (دست پسرک را در دست گرفت) 7 تا ... نه! نه تا بگیر. دوتاش، واسه خودت. سه تا واسه آمیتا اینا و چارتام واسه ما (پسرک، می خواست بدود که سام او را نگه داشت) یادت نره، اول که رسیدی به شاطر سلام کن و بلند، بلند، خسته نباشید، بگو، خب؟! 

پسرک، «اوهوم»ی کرد و دوان دوان، رفت و آنها وارد مغازه ی خواربار فروشی شدند.

-        عمو علی، سلام. خسته نباشید!

-        درمونده نباشی پِ سر! (مغازه دار پیر، نگاهی زودگذر به سهیلا انداخت) به موقع اومدی. بیا سر این کیسه ها رو بگیر که از سر راه، ورداریمشون.

پس از جابجا کردن کیسه ها، علی آقا، به پشت پیشخوان رفت و دفتر نسیه اش را باز کرد:

-        حالا بگو چی می خوای؟ (دفترش را ورق زد) خوش ش ش ش ش نشینای خونه ی تک اتاقی! ها، اینجاست. 22 هزار تومن (تکه کاغذی لای دفتر گذاشت و به سام نگاه کرد) خب، وردار بینم، چی می خوای؟        

سام، به سراغ قفسه ها رفت: « عمو علی، ما برا پس فردا، یک کارتن از این «سن ایچ»ات می خوایم» اجناسی را که برمی داشت به دست سهیلا می داد.

-        می خواین خیرات کنید؟

-        نه عمو! برا دانشگاه رضاست. داره مدرکشو میگیره.

-        باریکللا پسر!... بذار بالا بینم، چی ورداشتی؟ 

پیرمرد، قیمت اجناس را، به سرعت و ذهنی حساب کرد: «شد 48 تومن» رقم را نوشت و دفتر را بست: «همون پس فردا بیا، هر چی خواستی ببر»

از آنجا بیرون آمدند و به سراغ سبزی فروشی «عیسی دیوونه» رفتند: «یک کیلو شیوید و جعفری و نعناع و گشنیز، درهم!» سام، پول سبزی را پرداخت کرد و سهیلا کیسه را برداشت. 

به خانه برگشتند. سهراب، آماده بود. پاک کردن سبزی را به عهده ی آنها گذاشت و خودش مشغول آشپزی شد. سام، روزنامه پهن کرد و دسته ی سبزی را، روی آن گذاشت: «من پاک می کنم، تو برو استراحت کن» ولی سهیلا قبول نکرد. روبروی او نشست و دسته ی شوید را، به طرف خودش کشید. نحوه ی  سبزی پاک کردن او، سام را به خنده انداخت.

-        اینجوری که تو پاک می کنی تا فردا صبح، طول میکشه! ببین!

صدای کوبش شدید در و فریاد: «آهای، آهای» هر سه را از جا پراند. سهراب، در را باز کرد و ناگهان، با هجوم زنی که از عصبانیت، کف به لب آورده بود، روبرو شد!        

-        اینجا رو کردین، عشرتکده؟!     

ادامه دارد ...

 

  

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...