پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و پنجم

-  این حرفا چیه مرضیه خانوم؟

زن، با دست، به سینه ی سهراب کوبید و او را به عقب هل داد: «برو کنار وایستا، ببینم» یکراست، به طرف سهیلا رفت: «خانوم، کی باشن؟» صورتش را به او نزدیک کرد و با چشم های از حدقه بیرون زده اش به وی نگریست:« هان؟» با دیدن سکوت دختر، جری تر شد و با تمام قدرت، جیغ کشید:« تو خونه ی من چه غلطی می کنی لک ...»

-        به نامزد من، چیکار داری؟

فریاد سام، همهمه ی زن و بچه هایی را که در جلوی در جمع شده بودند، فرو نشانید و زن صاحبخانه را از جوش و خروش انداخت. سام، دست سهیلا را کشید و او را، در پناه خودش گرفت: «مرضیه خانوم، اگه کاری دارید، بفرمائید» از لا به لای زن ها، یکی گفت: «دروغ میگه!» در همین زمان بود که آقای گلکار، جمعیت را پس زد و جلو آمد:

-        نه! درست میگه (وارد خانه شد) این خانوم، نامزدشه!

با تشر سهراب، از تعداد تماشاچی ها، کاسته شد و جز چند نفر انگشت شمار، کسی جلوی در، باقی نماند. آقای گلکار برای مرضیه خانم، توضیح داد: «این دو تا، تا حالا چند بار اومدن خونه ی من. مهمونای عزیز منند! ...»

-        واللا، چی بگم؟ (با گوشه ی چادر، عرق صورتش را پاک کرد) شرمنده م! (دست سهیلا را که هاج و واج مانده بود، در بین دستهایش گرفت) دختر جون! تو بایس منو ببخشی! ... خبر مرگم! تو خونه نشسته بودم و داشتم واسه بابا اسدم، آشِ برنج درست می کردم که یکی از این همسایه ها، زنگ زد. زنیکه ی فضول! هر چی دهنش میومد، به من گفت! (دست سهیلا را نوازش کرد) این چه مستاجرایی یه که داری؟ خونه رو کردن محله ی برو بیا! دختر میارن، دختر میبرن! پاشو بیا، جمعشون کن وگرنه هر چه دیدی، از چشم خودت دیدی!... بی چشم رو! هر چی گفتم، مستاجرای من، از اوناش نیستند، بیشتر، لیچار بارم کرد! ... اینقد گفت و گفت که چادرمو سر کردم و اومدم ببینم چه خبره.

-        اینجا چه خبره؟ (این شمس بود که به همراه آمیتا، وارد خانه شد)

سهراب که چنین وضعیتی را پیش بینی کرده بود، جلو رفت:

-        چیزی نیست! مرضیه خانوم، شنیدند که سام، نامزد کرده، اومدن سهیلا خانوم رو، ببینند و بهشون تبریک بگند!

افتادن کیسه از دست شمس و جیغ خفه ی آمیتا، مرضیه خانم را به اشتباه انداخت. به تصور اگاهی آنان، از داد و بیداد و آبرو ریزیِ چند دقیقه ی قبل، که خودش باعث و بانی آن بود، هول هولکی، سهیلا را بوسید. «مبارکت باشه مادر!»ی گفت و با عجله از خانه بیرون رفت.      

با بسته شدن در، همه به هم، نگاه کردند. آقای گلکار، سکوت چند ثانیه ای را شکست:

-        بچه ها، بشینید.

آمیتا و سهراب به آقای گلکار تعارف کردند و در وسط اتاق، دو زانو، روبروی او نشستند. شمس، در حالی که از سام چشم بر نمی داشت، به پناهگاه همیشگی اش در گوشه ی اتاق پناه برد. سام، در همان جای قبلی اش نشست و به پاک کردن سبزی ها پرداخت. سهیلا، که تازه به خود آمده بود، از این کار او، آن چنان عصبانی شد که با پا، روزنامه و سبزی ها را، به یکسو پرت کرد و دست به کمر، بالای سر او ایستاد.

-        من، نامزد توام، آره؟! ... آخه تو، پیش خودت ...

صدای آمرانه ی آقای گلکار، حرف او را برید:

-        دخترم!

-        بس کن سهیلا! (لحن سرزنش آمیز آمیتا، سهیلا را، خشمگین تر کرد)  

-        برای چی باید بس کنم؟ برای لکاته ای که اون زن، بهم گفت؟ 

-        برای اینکه سام، چاره ی دیگه ای نداشته! به مرضیه خانم چی باید می گفت؟ می گفت: همخونمه؟ می گفت: دوست دخترمه؟ چی باید می گفت؟

-        به اونا چه مربوطه!

شمس، گوشه ی اتاق را رها کرد و جلو آمد. روبروی سام نشست و به او نگاه کرد:« می دونستم که خری! ولی نمی دونستم که کورم هستی! آخه میمون دلقک! این (با انگشت به سهیلا اشاره کرد) با این اخلاق گندش، نامزد کردن داره؟! ... ندیدی، نجاتشم که میدی، طلبکاره؟!»

با شوخی او، تنش فرو نشست و دخترها از بگو مگو، دست برداشتند. آقای گلکار، شروع به حرف زدن کرد:

-        دخترم! سهیلا خانوم! ... چرا زود عصبانی می شی و زود شمشیر می کشی؟ چرا سعی نمی کنی، فرهنگ جایی را که در اونجا زندگی می کنی، بشناسی؟ چرا به روابط اجتماعی اهمیت نمی دی؟ در محیط هایی مانند این محله که ما در اون زندگی می کنیم، مثل بالا شهر نیست که هر کس تو لاک خودش باشه ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...