پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و ششم

 

شمس و سهیلا، به اتفاق، از دانشکده بیرون آمدند. آمیتا، داخل فولکس نشسته و منتظرشان بود.

-        بچه ها،کوشن؟

-        رضا رفت تو این مغازه، ببینه می تونه، چند تا از کلاهارو بفروشه. بابکم، سر چارراست!

در کشویی فولکس را باز کردند و سوار شدند.

-        تا حالا، چیزی هم فروختید؟

-        یه ده پونزده تا!

-        ده پونزده جین؟

-        دلت خوشه، ها! پونزده تا دونه!

-        یا امام زمان! پس تا بخوایم اینارو بفروشیم، فصل تموم شده... بدبخت شدیم، رفت!

بابک، دست خالی برگشت: « یه دونه هم، نفروختم!» و لب و لوچه ی همه را، آویزان کرد. چشم انتظاری آنان برای آمدن رضا به درازا کشید. شمس، حوصله اش سر رفت. قصد داشت به دنبال او برود که آمیتا جلویش را گرفت:« بیخود که اون تو وانیستاده! حتما داره معامله رو جوش می ده!» و سرانجام پس از گذشت نیم ساعت، سر و کله ی رضا پیدا شد. از دور که نگاهش کردند، خوشحال به نظر می رسید.

-        زدی تو گوشش؟

-        نه! ولی راه فروختن همه ی کلاه ها رو پیدا کردم. امروز کار تعطیله! می ریم فروشگاه گردی! تا ببینیم واسه جذاب کردن این کلاهها، چیکار می تونیم بکنیم! بریم سمت آریا شهر.

و تا رسیدن به فلکه ی اول صادقیه، برنامه اش را، شرح داد:

-        ببینید! توی این فروشگاه که بودم، دیدم هر سه تا فروشنده، خودشون از این کلاه ها، گذاشته بودند سرشون! کلاهشون عین مال ما بود، فقط، دو تا کار روش کرده بودن. یکی اینکه دور تا دورش، یه نوار براق دوخته بودند و جلوشم، یه آرم و یه اسم خارجی چسبونده بودند. چیزی مثل s «سوپر من»! همین! همونجا بود که چیزی به سرم زد ولی باید برسیم خونه تا نشونتون بدم. به قول آقای گلکار، از مغزم، استفاده کردم! ... راستی! یادم رفت که قیمت فروش کلاها رو بگم ( به چهره ی تک تک آنها نگاه کرد و با لبخند گفت:) دونه ای ... سی و هشت تومن!

از شنیدن این عدد، «آخ، آخ» بچه ها درآمد.

-        فقط ... کاش یه طراح داشتیم ولی خب، چون نداریم، یه سر می ریم توی اینترنت ببینیم چی پیدا می کنیم.

-        فکر خوبیه. یعنی، کمک گرفتن از دیگران، همیشه هم بد نیست!

گردش به چپ ناگهانی شمس، همه را، به درب فولکس کوبید و باعث واژگون شدن کیسه ی کلاه ها و کارتن عینک ها شد.  

-        من، یه آشنا تو ستارخان دارم. میریم در مغازه ش.

بابک، رضا را به گوشه ای پرت کرد و خودش را از زیر دست و پای او، بیرون کشید:« البته اگه سالم برسیم!»

فروشگاه دوست شمس، یک مهر سازی زیر پله بود که مساحت اش به زحمت به دومتر مربع می رسید. به همین دلیل، او را به داخل فولکس دعوت کردند. رضا، داستان کلاه ها را برای « آقا احد» بازگو کرد و در پایان، موضوع دستمزد او را پیش کشید: « ... البته ما الان پولی نداریم که بهت بدیم ولی اگه کارت خوب باشه. هر دونه ای رو که فروختیم، پونصد، برات میزاریم کنار و اگه کارت عالی باشه، تا هزار تومن ام، جا داره!»  مهرسازِ سیاه چرده که سیگار، پشت سیگار روشن می کرد. با ولع، دود را از دهان و بینی اش بیرون داد:   

-        موافقم! ... راستش، دلم، برای مداد دست گرفتن، تنگ شده! به خاطر همینم، قبول می کنم! ... شماها فقط، یکی دو تا از این کلاه ها رو، بذارین اینجا و برین سراغ کارتون. بقیه ش با من!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...