پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و هفتم

 

استراتژی «بزن، در رو»ی آنها، در جلوی ایستگاه های مترو، پارک ها و سر چهارراه ها، نتیجه داد و فروش بالای عینک های آفتابی، تلخی کلاه های باد کرده را، از یادشان برد. در طی پنج ساعت گذشته، آنقدر داد زده بودند که صدای هیچ کدامشان در نمی آمد! ولی استاد روانشناسی گروه! یعنی رضا، با همان صدای گرفته، مدام شعر می خواند و بچه ها را دلگرم می کرذ:

-        بعدِ سختی، بعدِ رنج        بعدِ ماندن، در حصار فقر و تنگ!    نوبت بهروزیِ ما و شماست ...

   زمانی که به نزدیکی برج رسیدند، سام و سهراب، هنوز، دست از کار نکشیده بودند. آمیتا، برای پیدا کردن دستشویی، جلوتر از بقیه، داشت از پله ها بالا می دوید که با مشاهده ی زنی که در مقابل در ورودی ساختمان قدم می زد، ناگهان به عقب برگشت.  

-        نرین بالا. نرین بالا!

-        مگه چی شده؟

-        یه خانومه اینجاست! ... گمونم، همونی باشه که می گفتی: پیمانکارِ اصلی یَست!

آمیتا، جلوی پسرها را گرفت و سهیلا، از پشت شمشادها سرک کشید. دیدن خانم تاج که داشت با آقای الیاسی گفتگو می کرد، او را به فکر فرو برد: «چرا، این خانوم، راه براه، میاد اینجا؟ نکنه چشم اش دنبال سامه!... مگه من مرده باشم که تو بتونی! ... دارم واست!»

تا بقیه، به خودشان بیایند، او، از پله ها بالا رفت و خودش را، در معرض دید مینا قرار داد. کلاهش را از سر برداشت و رو به برج، فریاد کشید: «هی، سام! من، اومدم عزیزم. بیا پائین!» و پس از آن، نگاهی به عقب انداخت و آمیتا را صدا زد:

-        ... بیا بالا و به بقیه هم، بگو، بیان بالا!

به آقای الیاسی، سلام کرد و برای خانم تاج، سر و دست تکان داد:« ببخشید جناب مدیر! این چند روزه، بچه ها، خیلی اذییتتون کردند! (سر و کله ی آمیتا و پسرها، پیدا شد) ببخشید! ... بچه ها! بیاین اینجا. آمیتا، دستشوئی پشت ساختمونه. از بغل باغچه برو! ... بعله! ایشاللا، فردا، پس فردا، کارمون تموم میشه و شما، از دست ما خلاص میشید»

-        راستش، من، از کار اکیپ شما خوشم اومده و اگه خانوم تاج اجازه بدن، می خوام کار نظافت داخلی ساختمون رو هم، بسپرم دست شما! 

-        عالیه! البته، اگه مینا خانوم، موافقت کنند!

-        من هم، موافقم. البته به شرطی که برای این کار هم، قرارداد ببندیم.

شمس و بابک و رضا که از کارها و حرف های سهیلا، سر در نمی آوردند، علیرغم اشاره های او، کمی عقب تر ایستادند و از نزدیک شدن به وی خودداری کردند. آمیتا نیز، خیلی زود، برگشت و به آنها پیوست.  

سام و سهراب که از آمدن دوستانشان و آنچه در پائین برج می گذشت، بی خبر بودند، دستگاه بالابر را، در لبه ی پشت بام، قرار دادند و پس از بستن و محکم کردن آن، با استفاده از آسانسور داخلی، پائین آمدند. سپس، از در پشت ساختمان، خارج شدند و برای تعویض لباس، به زیرزمین رفتند.

اولین نفری که آنها را دید، خانم تاج بود:

-        بالاخره اومدین؟ (رو به آقای الیاسی) ببخشید قربان! یکی دو تا،کار دیگه هست که باید آقای حدادی ببینند و قیمت بدن. به خاطر همینم، اگه اجازه بدین، بقیه ی صحبت ها بمونه برای فردا!... پس با اجازه تون! (به سمت سام برگشت) می تونیم بریم؟

«بله، بریم» سام، در « وای، نه»ی سهیلا گم شد.

-        مینا جون! میشه امشبو بی خیال بشی؟ ... آخه، من به خاله م، قول دادم که امشب، با نامزدم، برم پیشش! (رو به سام) مگه نه، عزیزم؟  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...