پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و هشتم

دست نوشته ی بد خط: «حراج اسفناج، سه کیلو، 5 تومن!» شمس را، وادار به توقف، در پشت وانت سبزی کرد. در حالی که او و آمیتا، برای خرید از فولکس، پیاده می شدند. چشم سام به پیرزن لاغر اندامی افتاد که در فضای نیمه تاریک پیاده رو، پشت درب مغازه ای نشسته بود. ناخودآگاه، به آن سمت رفت. پیرزن سپیدمو، بد حال و بیقرار به نظر می رسید. «خدایا، خدایا» می کرد و ناله دردمندش، تن هر شنونده ای را می لرزاند. اشک از چشم های سام جاری شد. جلو رفت و در مقابل او نشست:

-        مادر! ... مادر جان! ... چته مادر؟ چرا اینجا نشستی؟ چرا تنهایی؟

دست استخوانی پیرزن، بالا آمد و با انگشتان بی رمقش، صورت سام را نوازش کرد:

-        پسرم! عزیزم! ... دارم میمیرم!

-        چی شده سام؟

سام، سر برگرداند و با چشم های اشک آلود، به سهیلا، نگریست:

-        در یک قدمی بیمارستانیم و این پیرزن داره میمیره! چیکارش کنم؟ (به سمت بیمارستان نگاه کرد و دندان هایش را به هم فشرد) حالا که خوب پول در آوردیم، خوب هم، خرجش می کنیم ... خودم می برمش! (مدارک پزشکی زن را، از روی پاهایش برداشت و به دست سهیلا داد) تو، اینا رو بگیر.

 قبل از آن که بابک و رضا، حرکتی کنند. با عجله، پیرزن را به کول گرفت و فریاد کشید:

-        رضاااا، به وانتیه بگو، اگه کسی سراغ این خانومو گرفت، بهش بگه بیاد بیمارستان.    

سهیلا، از پشت سر و بابک از پهلو، مواظب زن بیمار بودند و پا به پای سام، می دویدند. آمیتا و شمس که تازه از موضوع آگاه شده بودند، در حالی که دسته های اسفناج را به سختی حمل می کردند، خودشان را به آنها رساندند.

 

آمبولانس ها، راه عبور را بسته بودند. چون خط زنجیری به هم پیوسته، آژیرکشان از راه می رسیدند و مجروحان تصادفات مختلف را، بوسیله ی تخت روان و صندلی چرخدار، به داخل قسمت فوریت های بیمارستان حمل می کردند. زنی، ضجه می زد: «امیرم! پسرم! عزیزم!» و مردی، سر به دیوار گذاشته بود و به شدت می گریست. مریضی که با چوب زیر بغل راه می رفت، ناله کنان، «دکتر، دکتر» می گفت و زنی دیگر، یک بند، جیغ می کشید: پرستاررر!

سام، از وسط آمبولانس ها گذشت و با هدایت سهیلا و بابک، خودش را به پذیرش رساند.

-        آقا، جا نداریم! خب، می بردینش اون بیمارستان!! (خسته بود و تلخ، حرف می زد) گفتیم، امشب وسط هفته ست و مریض کمتره ولی برعکس شد! همینجوری موتور سوارای زخمیه که دارند، میارند. بگو آقا، اسمش؟ ... خانوم، وایسین فشار مریض رو بگیرم، بعد برین تو (خطاب به سام) آقا، خواهش می کنم!

مسئول پذیرش، به طرف دستگاهی که همزمان به چند بیمار، وصل شده بودند، رفت. سام، با سماجت تعقیب اش کرد: «خانوم! خانوم!» ولی او، حتی نگاهش هم نکرد. به سرعت فشار چند نفر را گرفت و به پشت پیشخوان برگشت. در حال تکمیل برگه ی مشخصات یکی از بیماران بود که از داخل اتاق پزشک صدایش زدند. خودکار را روی میز پرت کرد و به داخل اتاق رفت. سام، پشت سرش، به راه افتاد. خانم پزشک، از دست زن عصبانی بود:

-        خانوم قدیمی! مگه پرونده ی اون خانوم که آسم داره رو، تکمیل نکردی؟

-        چرا خانوم دکتر!

-        پس برو ببین، دکتر موقر چی میگه؟

پرستار، از در دیگری بیرون رفت. سام، دست بردار نبود و رهایش نمی کرد. آن قدر به این کارش ادامه داد تا سرانجام، در سالن بعدی، پزشک متخصص صدایش زد: «آقا! بیا اینجا ببینم چیه؟ ... بخوابونش اینجا» سام، پیرزن را روی تخت خواباند و به سختی کمر راست کرد: «آآآآخ!» سهیلا، از یک لحظه غفلت نگهبان استفاده کرد و خودش را به داخل انداخت.

-        نمی دونم چشه خانوم دکتر!

پزشک، حیرت زده به او چشم دوخت: «شما، نمی دونی مادرت چشه؟ پس کی می دونه؟»

سهیلا، مداخله کرد: «دکتر جون! این مدارکاشه ( پاکت هایی را که در دست داشت، روی میز گذاشت) این خانوم، کنار خیابون افتاده بود و نامزد من! دلش سوخت و آوردش بیمارستان!» 

بررسی مدارک پیرزن، چند ثانیه بیشتر وقت نبرد. پس از آن بود که خانم پزشک، با ملایمت معاینه اش کرد:

-        مادر جان! کمرت رو عمل کردی، آره؟ حالا بگو کجات درد می کنه... نمی خواد بچرخی. آروم باش و فقط حرف بزن! (زن به شکم اش اشاره کرد) اینجا؟ ... زیر سینه؟ ... باشه. متوجه شدم! (دست اش را به طرف سام دراز کرد) پرونده ی پذیرشش رو بده.

-        پرونده نداره خانوم دکتر!

جیغ خانم پزشک، دوباره بلند شد: «خانوم قدیمی!»

مسئول پذیرش، به خاطر کمک دوستان سام، در تکمیل پرونده ی بیماران، از سر تقصیرات او گذشت. فشار خون پیرزن را اندازه گرفت و پرونده اش را، از روی مدارک داخل پاکت ها، تکمیل کرد.

-        فشارش چاردس. یادتون باشه، ها. حالا ببرینش برای نوار قلبی، سی تی اسکن، آزمایشگاه و رادیولوژی! قبلشم برید صندوق.

دو ساعت بعد و پس از گرفتن: جواب آزمایش ها و عکس ها و چهار بار نوار قلب و پنج بار فشار خون، سرانجام، خانم دکتر «موقر» دستور بستری کردن پیرزن را صادر کرد.     

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...