پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت سی و نهم

شمس، وارد بخش شد و با دیدن رفقایش که روی صندلی های وسط راهرو، ولو شده بودند، صدایشان زد:

-        بیاین بیرون، یه چیزی بخورید.

دسته جمعی از بیمارستان خارج شدند و روی جدول کنار خیابان نشستند.

-        فک و فامیل پیرزنه پیدا نشدن؟

-        پیرزنه چیه؟ خانوم اعتصام! نه، کسی نیومد!

-        هر چی منتظر شدم نیومدید. منم، ده دوازده تا، ساندویچ کوکو اسفناج درست کردم و اومدم.

-        دستت درد نکنه. حالا یه زحمت دیگه هم بکش و سهیلا رو، برسون خونه شون.

-        خب، اگه من برم و خانوم اعتصام کاری داشته باشه، تو می خوای براش انجام بدی؟ ... مرد که نیست، زنه!

باز هم شمس، میانجی گری کرد:« به خونه، خبر دادی؟»

-        آره! گفتم دیر میام ولی باید دوباره زنگ بزنم و خبر بدم.

-        پس اینکار رو بکن.          

در حالی که پسرها به ساندویچ هایشان گاز می زدند، سهیلا، تلفن همراه را، از جیب مانتوش بیرون کشید و چند قدم از آنان دور شد: «الو، سلام... » نیم نگاهی به دوستانش انداخت و آهسته آهسته، به طرف دکه ی کنار خیابان رفت:

-       شمائین زن دایی؟ (به آنسوی دکه رفت) ... آره بابا، با شمس هستم! ... اوهوم! ... نه، گفتم که دیر میام. خودتون به دایی بگین ... باشه، وقتی اومدم، براتون تعریف می کنم ... فقط، تُرو خدا، زنگ نزنید. خودم میام ... خداحافظ» در این هنگام بود که صدایی بغض آلود از فضای تاریک بین دکه و دیوار بیمارستان به گوشش خورد:

-        چه خاکی تو سرم کنم؟ (گریه اش شدیدتر شد) مامان بیچاره ام، مامان بیچاره ام!

با تردید از بالای کارتن های آبمیوه و کمپوت سرک کشید.  

-        حالا چیکار کنم؟ چیکار کنم؟ ... مسلم بدبخت! کی مادرشو ول می کنه؟ کی؟    

فکری مانند برق، از ذهن سهیلا گذشت. جلو رفت و با نوک کفش اش، ضربه ای نه چندان آرام، به پای مردی که درخود مچاله شده بود، زد:

-        تو پسر خانوم اعتصام هستی؟ ... پاشو ببینم!

-        خانوم اعتصام؟ (دست اش لرزانش را به دیوار گرفت و با وحشت برخاست) مامانم؟ مامانم، چیزی شده خانوم؟

-        پس خودتی، ها؟کثافت اشغال! (با مشت و لگد، به مرد حمله ور شد) مادرت رو می ذاری کنار خیابون و در میری؟ آش غا ل! 

جیغ و داد او، انبوهی از مراجعین بیمارستان و رهگذرها را، به آن سمت کشانید. پسرها هم، در بین جمعیت بودند. «چی شده سهیلا؟»، «ولش کن بدبختو!»، «بسسه دیگه. زدی تو چشش!» مرد را، از زیر دست و پای دختر نجات دادند ولی آن گاه که از ماجرا با خبر شدند، به همراه سایر مردم، او را، مستحق بدترین مجازات ها دانستند. «هیچ حیوونی این کارو نمی کنه که تو کردی!»، «سگ، بهتر از این بچه هاست!»، «معلوم نیست چه شیری خورده!»، «حتما زنش گفته، این کارو بکن!»، «خاک بر سرِ بی عاطفت!» زخم زبان ها، مرد کتک خورده و خاموش را، بی طاقت کرد.

-        کدومتون، بدبختی منو داره، هاااا؟ (دست بابک را پس زد و نگاه سرشار از نفرت اش را به جمعیت انداخت) فکر می کنید، خودم دلم می خواد که مادرمو بذارم سر راه؟ خودم دلم می خواد که بی پول باشم و نتونم خرج بیمارستان مادرمو بدم؟ ... هاه! آره، شماها همتون فرشته اید و من، شیطون حرومزاده؟! (صدایش لرزید) تو این یه سال و شیش ماهه، زندگیم دود شد و رفت! خونه مو فروختم. ماشینمو فروختم. ساعتمو فروختم. کتمو فروختم. دار و ندارمو فروختم. زنم رفت! بچه هام رفتن! زندگیم رفت! (کمر راست کرد) غصه ی هیچکدومشم، ندارم. همش به جهنم! فدایِ یه تار مامانم! ... شیش ماهه که کولش می گیرم و بیمارستان به بیمارستان میرم. شبا، کنار نرده های بیمارستان می خوابم ولی به خود خدا قسم! عین خیالم نیست! الانم، حاضرم کلیه مو بدم. قلبمو بدم. چشمو بدم! فقط مادرم خوب شه. خوب شه و درد نکشه.

سهراب، زیر گوش سهیلا زمزمه کرد: «زود قضاوت کردی!»     

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...