پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت چهلم

 

پیرمرد کلاه به سری که در جلوی پیشخوان دکه ایستاده بود و با دقت به حرف های پسر خانم اعتصام گوش می کرد، پس از آن که شماتت های مردم به دلسوزی و همدردی تبدیل شد و دور و بر آنها خلوت شد، زیرگوش دکه دار جوان، چیزی گفت و در حالی که او به وسط جمعیت می فرستاد، با عجله به طرف بیمارستان رفت و در همان حال بخشی از صحبت های وی را شنید:  

-        ببخشید! ... خانوم قدیمی تماس گرفتن و گفتن همراهای خانوم اعتصام، برن پذیرش!    

سهراب، دست پسر پیرزن را گرفت و او را به دنبال خودش کشید: «نکنه چیزی شده؟ بیا بریم» دسته جمعی وارد بیمارستان شدند. شلوغی پذیرش، بیشتر شده بود. پیرمرد کلاهی که داشت با خانم قدیمی حرف می زد، با دیدن آنها، سری  تکان داد و از او جدا شد. 

-        خانوم قدیمی. ایشون پسر خانوم اعتصام هستن!

-        بله! من ایوب پرویزی هستم. خانوم! حال مادرم خوبه؟

-        آره آقا! نگران نباشید. گفتم بیاین که بهتون خبر بدم، تموم هزینه های مادرتون، از امروز تا روزی که سلامتی شون رو کاملا بدست بیارن، پرداخت شده و دیگه نگران نباشید.

ایوب، با حیرت به بچه ها نگاه کرد ولی با دیدن قیافه های بهت زده ی آنها، دوباره به خانم قدیمی چشم دوخت:

-        از کجا؟ کی؟

-        به تو چه! از طرف خدا! زودتر برو پیش مادرت و بذار به کارام برسم.

رضا، پرسید: «شوخی که نمی کنید؟»

-        شوخی؟! (دست به کمر گذاشت) راستی! شماها، مگه قرار نبود به من کمک کنید، کدوم گوری گذاشته بودید، رفته بودید؟ یاللا ببینم! تو برو اینو ببر رادیولوژی (بیماری را که روی ویلچر نشسته بود، به بابک نشان داد) تو هم، می بینی که اون دختر نمی تونه برانکاردو حرکت بده، با رفیقت برو کمکش و مریضش رو ببرین آزمایشگاه (اشاره اش به رضا و شمس بود) تو هم که، کار بلدی (با سر به سام اشاره کرد)، فشار اینا رو بگیر و رو چسب دستشون بنویس! ... هی دختر! تو و تو.. شماهام، بیاین کمک کنین، تا برگه های پذیرش رو تکمیل کنیم.

ایوب، به دیدار مادرش رفت و بچه ها سرگرم انجام دستورات خانم قدیمی شدند. آنها، خنده کنان و مانند دستفروشان دوره گرد، با هیاهو و پر سر و صدا، ویلچرها و برانکاردها را به این بخش و آن بخش می بردند. با گشاده رویی، به بیماران کمک می کردند و به راهنمایی مراجعین می پرداختند.

دو ساعت، بی وقفه کار کردند و زمانی از کار باز ایستادند که جز دو سه نفر، کسی در پذیرش باقی نماند. نگهبان بیمارستان، برای آنها چای آورد و روی صندلی در کنارشان نشست.             

-       خسته نباشید! بیاین چای بخورید ... ای کاش هر شب، دو سه نفر مثل شماها، میومدن کمکمون! ... نمی دونید! به خدا! بعضی از شبا، پرسنل اورژانس، از خستگی بی حال میشن و بیهوش می افتن!

ساعت سه صبح بود که پس از خداحافظی از ایوب، خسته و کوفته اما خوشحال، آنجا را ترک کردند. کار نیک آن شب، خواب خوشی را به دنبال داشت. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...