پنج شیر؟ یا پنجه ی شیر! - قسمت چهل و یکم

 

ساعت 8 صبح ، دسته جمعی به بیمارستان رفتند اما موفق به دیدن ایوب و خانم اعتصام، نشدند زیرا پیرزن را، برای اسکن مغزی به بیمارستان دیگری برده بودند. ناامید از ندیدن آنها، در حال ترک آنجا بودند که ناگهان فکری به ذهن بابک رسید:

-        من، می خوام بدونم، کی پول مخارج خانوم رو داده؟ یه لحظه بیاین.

با قدم های بلند به طرف دکه رفت و به شیشه پنجره کوبید:

-        آقا! یه چایی به ما بده!

شمس، غر زد:

-       تو خونه چایی نمی خوره و اینجا، هوس چایی خوردن می کنه!

بابک، پشت سرهم، چند تقه ی دیگر به شیشه زد تا سرانجام، پنجره باز شد و سری با موهای ژولیده آشکار گردید:

-        چیه بابا؟ تازه، داشت خوابم می برد... چی می خوای؟ چایی که جلو پاته! خودت بریز و پولشم بنداز تو کاسه!

-        ببین داداش! (به موهای دکه دار چنگ زد و جلوی ناپدید شدن سر را گرفت) وایسا! (سر را رها کرد) ببخشید!

-        موی منو می کشی، آره؟ اول صبح تنت می خواره؟ وایسا، الان میخوارونمت!

سهراب، جلو رفت: «مگسی نشو، داداش! این رفیقمون می خواد یه چیزی ازت بپرسه و وس سلام!» مرد جوان که خواب از سرش پریده بود. متوجه جمع پنج نفره آنها گردید و از بیرون پریدن منصرف شد: «بنال!»   

-        ببین داداش! دیشب، یادته که اینجا دعوا شد و شما اومدی وسط و گفتی همراه خانوم اعتصام بره پذیرش. یادته؟

-        مثلا آره. خب؟ 

-        شما می دونی که کی پول بیمارستان اون خانومو داده؟

-        نع! به من چه!

-        داداش، ترو خدا!

-        ای بابا! ... یِ چایی، واسه خودت بریز و یه دشت، بنداز تو کاسه، تا بیام، بگم.

تا بابک، لیوان های چای را پر کند، چند لحظه زمان برد و در این فاصله، دکه دار، صورتش را شست و با موهای شانه زده، از در بیرون آمد.

-        خب! (اسکناس پنج هزار تومنی را، از داخل کاسه برداشت و در جیب اش پنهان کرد) چیکار کنم؟ صبا، کاسبی خرابه! (چهار پایه ای را از زیر میز سماور بیرون کشید و نشست) راستش! یه پیرمردیه که بعضی وقتا می یاد بیمارستان و از عصر تا نصفه شب، تو اورجانس و بخشا پرسه میزنه و اگه ببینه، مریضی، نیازی به کمک داره، مخارجشو به گردن میگیره! (لیوانی را، از آبجوش پر کرد) هیشکی اسمشو نمیدونه و نمیدونه از کجا میاد. ولی هر دفه که میاد، خرج عمل هف هش تا مریضو میده و میره! (لیوان را برداشت و فوت کرد) واللا دمش گرمه! من که تا حالا، عینشو ندیدم. درود به شرفش! ... (خطاب به رضا) اینقد، قند نخور! انسولینی میشی، بدبخت! (آبجوش را، بدون قند، نوشید) ... مثه من، اینجا که باشی، قند خوردنو ترک می کنی!..

صحبت در مورد پیرمرد ناشناس ادامه یافت:

-        اینو میگن کمک! بی منت و یواشکی!

-        خوش به حالش که داره و در راه خیر، خرج می کنه.

-        مام که نداریم، می تونیم بعضی وقتا بیام بیمارستان و به مریض ها و پرسنل اینجا کمک کنیم. همش که پول نیست!

همانجا بود که قرار هفتگی بین پسرها گذاشته شد.

ادامه دارد ...

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...