خاطرات خاکستری

نگاهم به سقف خیره است که ناگهان با صدای مریم رشته افکارم از هم  می پاشد: «هومن ، هومن  پاشو دیگه من آماده ام»

-         بریم ؟ منتظر تو بودم .

-         بریم .

قراره شب بریم خونه مادر مریم. آخه، خاله مریم اونجاست. تازه از خارج برگشته، ساکن ایرانه ولی هرازگاهی سر می زنه به بچه هاش تو هلند .

-         کلیدها رو برداشتی

-         آره با منه

-         پس بریم .

درو بازمی کنم. راه می افتیم.

-         کلید ها کو ؟؟؟؟ 

با کنجکاوی تمام دارم دنبال کلید درب ماشین میگردم:

-         آها اینهاش پیداش کردم

یواش یواش بدون اینکه پدرم متوجه بشه در حیاط رو باز میکنم. می رم به سمت ماشین. بابام کارمند اداره بود همیشه یکی از ماشین های اداره با خودش می آورد منم بچه بودم و عاشق ماجراجویی! یواش درب ماشین رو باز کردم و نشستم پشت فرمون. سویچ انداختم، استارت که زدم دنیا رو سرم هوار شد! ماشین تو دنده بود! من بیچاره ام،  بی اطلاع ازاین که ماشین ها هم، رم می کنند ، ماشین که روشن شد، مثل یه اسب وحشی دل میزد. جلو می پرید. من با استرس فراوان بازم استارت می زدم که یکهو بابام درب ماشین رو باز کرد.  چیزی نمونده بود که قالب تهی کنم. سریع پریدم بیرون. مادرم که وحشت زده اومده بود بیرون گفت:

 -    خدا بگم چی کارت نکنه بچه! آخه این چه کارایی که تو میکنی؟!

منم، وحشت زده،  با سرعت تمام به خونه پناه بردم.

تو این افکار بودم که مادر مریم درب باز کرد:

-         سلام ، سلام . خدا بگم چیکارت نکنه بچه !!! پس کجایید؟

-         تقصیر هومن شد همه کارهاشو گذاشته واسه الان .

-   من معذرت می خوام. حالا که چیزی نشده، یه نیم ساعت تاخیر داشتیم. هواپیما با اون هواپیماییش، نیم ساعت تاخیر داره، ماکه دیگه آدمیم!

-   حالا چرا دم در وایستادین. بیاین تو. بیچاره خاله، از کی تا حالا منتظر شماها نشسته .

-         بیخیالش مامان مهری! خاله با من ، شما نگران نباش ...

خونه مامان مهری از اون خونه های قدیمی شهره. بنده خدا! زمانی که خریدش کلی خرجش کرد تا شد این که الان شده. یه راهروی نسبتا طولانی داره، انتهای این راهرو می خوره به یه حیاط دل باز که جون میده واسه شب های تابستون .راهرو را طی می کنیم، می رسیم به حیاط.

خاله، شاکی، دم درورودی خانه ایستاده:

-         سلام خاله

-         سلام، عزیزم! خوبی خاله؟ پس کجایید؟ دلم براتون یه ریزه شده بود.

بعد از روبوسی با مریم، رو به من میکنه و میگه:  

-         خوبی آقا هومن، بابا مامان، خوبن؟ داداشات خوبن؟

-         فدات خاله! همه سلام دارن. شما چطورین؟

-   اِی خاله! یه نفسی می ره و میاد شکر. دروغ چرا خاله! هیچ خوب نیستم این زانوها، خیلی درد میکنه که دیگه نمیتونم راه برم.

-   بابا، خاله! بی خیال! توکه تازه خارج بودی. دو سه تا کوسه شکار می کردی می خوردی واسه غضروف سازی عالیه! 

-         ای خاله، من اگه فیل ام  بخورم، دیگه پام درست نمیشه، اون که کوسه است.

شروع میکنه به خنده ...

-         خوب، مامان مهری خوبی چه خبر؟ مارو نمی بینی خوش می گذره؟

-         نه، عزیزم! شما رو که می بینم خوشم.

-         فدای تو

-   بفرما خانم، این خونه مامانت! خوب شد رسیدیم؟ راحت شدی؟ وای که کلافه کرده بود منو! هی تو خیابون: بریم بریم دیر شده! بفرما، هیچم دیر نشده، مگه نه خاله؟

خاله می خنده صدای خنده اش توی خونه طنین انداز میشه.

-         خب، دیگه بریم تو حیاط بشینیم. تو خونه، خیلی گرمه ، پاشید.

باکمک مریم، فرش رو تو حیاط پهن می کنم. پشتی ، یه کاسه تخمه و ولو میشیم کف حیاط! دیگه هوا داره تاریک میشه. ستارها به سوسو نشستن.

-         شب های اونجا خیلی پرستاره است.

-         حالا مگه اینجا از ستاره هاش کم شده؟

-   نه قشنگه . آخه، ما با بچه ها، هر شب تا 3 - 4 اونجا بیداریم، اکثر وقت ها به آسمون خیره میشم. تو خیال خودم، میام اینجا، دم خونه مون! مشغول دیدن ستارها میشم  .

-         بیخیالش! چه خبر از دانشگاه سهراب؟

-         گفتی دانشگاه، می خواستم اینو بهت بگم؟

-         بگو ببینم دوباره چی شده ؟

-   تو دانشگاه یه دختره هست، خیلی خشگله! قد بلند، موهای مشکی، چشم و ابرو درشت!

-         خوب ؟

-         اره دیگه، هرچی از خوشگلیش بگم، کم گفتم. اسمش عاطفه ست!

-         رفتی سراغش ؟

-         آره ولی خاکم کرد !!!!!!!!!!!!

-         اا چرا پس ؟

-   رفتم، بهش گفتم خانم مهرانگیز، میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم گفت:بفرمائید ؟؟ خلاصه ما هم هرچی تو دلمون بود، ریختیم پائین !!

-         اون چی گفت ؟

-   گفت: ترم چندی؟ گفتم: ترم یک! گفت: چند ؟ گفتم: یک ! برگشت و بهم گفت: هنوز بچه ای، برو هروقت بزرگتر شدی، بیا .  جون تو! پاک خاک پاشید رو تابوتم .

بیچاره سهراب پسر گلی بود، یکی از بهترین دوستام. باباش دکتر بود. دبیرستانُ  که تموم کرد، 2 سال پشت کنکور بود. بعدش، بیخیال دانشگاه ملی شد و رفت خدمت! تو سه منطقه از کشور خدمت کرد! بعدش که اومد، رفت دانشگاه آزاد جنوب کشور.

-         دارم میرم جنوب. میرم اهواز، خونه دخترم .

-         بی خیال! تو رسیدی که باز هوای رفتن به سرت زده ؟

-   چه کار کنم خاله؟ نمی زارنم. تا میام دو روز استراحت کنم، این بچه ها صداشون در میاد که:« اون عزیزتره میری اونجا پیش ما نمیای ؟»

-         والا چی بگم خاله ..

خاله میهن، از اون پیرزنهای باحال روزگار بود. ازش مشخص بود که جوونیشُ با آتیش سوزندن گذرونده! یه لهجه ی بامزه ی بروجردی داشت که وقتی داستانهاش رو تعریف می کرد، آدم غرق داستانش می شد. وقتی که می خواست جایی رو توصیف کنه: از هیچی دریغ نمی کرد، حتی صدای محیط !!!

-         هوا خیلی گرم شده.

-   آره خاله، ولی گرمای اینجا زیاد دوامی نداره، خیلی باشه تا اواسط مرداد. بعدش دوباره میریم به سمت سرما.

-         آخ خاله گفتی سرما ، یاد دربه دری های خودم افتادم .

-         دور از جونت خاله، چرا دربه دری ؟

-   ای خاله یادش که می افتم، دلم یه کاسه خون میشه ، سالهای جنگ بود همه جا رو بمب بارون می کردن. یه خونه داشتم خاله، با صفا! حض می کردی می دیدیش. بزرگ بزرگ! واسه خودمون، صلح وصفایی داشتیم. صبح که میشد، قشنگ، پا می شدم؛ رادیو روشن می کردم، سماور می ذاشتم دم، می رفتم سنگکی، یه نون سنگک می گرفتم.  توی این خیابون های با صفا، واسه خودم دوری می زدم. بعد می یامدم خونه، سفره رو ولو می کردم واسه صبحونه! خیلی صفا داشت خاله. از مریم بپرس، می دونه. جنگ که شروع شد ، شروع بمب باران بود. هر روز، یک جارو می زدن. خدا لعنتشون کنه! اون سالها، توی اون سرما، اونجوری ما رو ویلونُ سیلون کردن. دیگه از ترسمون خاله، نمی تونستیم تو اون خونه بمونیم. با 5 تا بچه قد و نیم قد، راه افتادیم به سمت دهات های اطراف شهر. رفتیم تا رسیدیم به خونه یکی از این آشناها، تو دهات های نزدیکتر! یه خونه کوچیک بود، با 2 اتاق که اتاق اولی، خود خانواده ی آشنای شوهر خدا بیامرزم بودن، که 7 نفر بودن. اون یکی اتاق رو دادن به ما که 5 نفر بودیم. نه نفتی بود. نه چراغی! سرما، بیداد می کرد. ما بودیم و دو تا پتو! صبح که شد دیگه نتونستیم دوام بیاریم، پا شدم ...

-         پاشو تنبل! مگه با تو نیستم هومن! با توام.

با صدای مادرم، از خواب پامیشم:

-          اه، باز چی شده؟... ول کن مامان. بزار بخوابم!

-         پاشو پسر ساعت 11 ست ، لنگ ظهره، پاشو دیگه، نون نداریم !

-         چی ؟

-         میگم نون نداریم !

-         خب، من چکار کنم؟ مگه من نون وام؟!

-         اگه راست می گی ظهر که بابات اومد اینو بهش بگو

-         چی فکر کردی، می ترسم ازش؟!

-   پاشو پاشو، خودتو لوس نکن تا نونوایی نبسته، برو، چند تا نون تازه بگیر... نری، این نون که سرهم جمع شدن بیاری نون تازه!

-         خب بابا! البته اگه بود .

لباسموتن می کنم و راه می افتم.  

-         سلام مش مهدی، چطوری خوبی ؟

-         به به! داش احمد. ببین کی اومد... آقا هومن، خوبی ؟

مهدی، شاطر نونوایی سرکوچمون بود. یه پسر لاغر و استخونی، با قد بلند که همیشه خدا مشغول یه پا دو پا بود! (اشاره به چونه گرفتن شاطری در نوانوایی) دندون نمونده بود براش ،اون چند تایی که مونده بود براش، سیگار داغونشون کرده بود. تا میدیدت، لبخند رو لباش مینشست و اون دندون های زردِ درشت، بهت خوش آمد میگفتن!

-         هومن، چند تا نون میخوای؟ جمع کن.

-         نون می خوام.

-         پس اینا چین؟ جمع کن دیگه .

-         دکی ، اینا که همشون مال صبحه. نون تازه، می خوام .

-         ده دقیقه دیگه، تنور روشن می کنم. وایسا، تا نون تازه بت بدم .

نون ها رو که گرفتم، رفتم سراغ بچه ها.

-    بچه ها، پاشین! احمد ، مرتضی ، نگین ... پاشین پاشین، دیگه باید صبحانه بخوریم بریم ...

پاشدم، به بچه یه لقمه نون دادم و آماده ی رفتن شدم، خاله .

-   اون شب، باهر بدبختی بود، رد کردیم. من که از سرما اصلا خوابم نبرد. اون پتویی که داشتم، انداختم رو بچه ها که سرما نخورن. خلاصه از اونجا زدیم بیرون. مثل آواره ها، با این چند تا بچه، داشتیم می گشتیم که یهو علی، شاگرد سابق شوهرم رو دیدم:

-         سلام علی آقا ؟

-         سلام مهین خانم حال شما خوبه ؟ اینجا چه کار می کنین ؟

-   والا چی بگم، از ترس این از خدا بی خبرا که با بمب بارونشون،  همه جا رو ویرونه کردن، از خونه زدیم بیرون. ویلون و سیلون، دنبال جا هستیم.

-         بیاین بریم خونه ما

-         نه، به خدا! مزاحم نمیشیم

-         یعنی چی، مزاحم نمی شیم ؟

-   خونه ی ما، بزرگه! خودم و خواهرو پدرو مادرم،  تو یه اتاقیم و باقی خونه خالیه! هیچکس اونجا نیست. بیاین، بیاین بریم.

-         هوا سرده، بچه ها، سرما می خورن.

خلاصه خاله! راه افتادیم به سمت خونه ی علی آقا. وارد خونه که شدیم، یه خونه بود، به چه بزرگی! یه پذیرایی بزرگ داشت، یه خواب و اشپرخانه. خودشون، به خاطر سرما، رفته بودن داخل یه اتاق، کرسی گذاشته بودن! همگی اونجا بودن ، یه کرسی تو پذیرایی بود که من با بچه هام، نشستیم زیر اون کرسی. سرمای سختی بود صدای زوزه باد می پیچید تو درو پیکر اون خونه. بچه ها، زیر کرسی خوابشون برده بود. غروب اون روز،دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد، من داشتم به وضع خودم، خونه خوشگلم و آوارگیم با بچه ها، فکر می کردم. زوزه ی باد ادامه داشت. کرسی به گرمی نشسته بود. پلکهام دیگه توان یاری نداشتن. هوا تاریک بود و خواب نزدیک. کنار بچه هام خوابیدم .

 با روشنی یه نور تو چشم هام، از خواب پاشدم.

-         هومن ، هومن پاکزاد

-         بله

-         پاشو، نوبت شیفت توئه. با ید بری سر پست... کجا؟ منبع آب پادگان. 

-   اووه! تویی  جواد. بی خیال! تو که گفتی امشب منو از پاس شب حذف می کنی، پس چی شد ؟

چراغی که تو دستش بود، پایین اورد. صورتشُ اورد جلو و با صدای آهسته گفت:

-  جون هومن، هرکاری کردم، نشد امشبتو، بپیچونم. پاشو دیره.

-  ساعت چنده ؟

-  5/2 !

-   خدا بکشتت! هم پاسی یم کیه ؟

-  امین!... قبل از تو بیدارش کردم .

از درآسایشگاه که بیرون میرم، باد گرمی به صورتم می خوره. بند پوتینم رو سفت می کنم. راه می افتم. بعضی وقتا، فکر می کنم که اینجا، شب هاش آفتاب داره ولی چراغ آفتابُ، خاموش می کنن که خوابمون ببره! و گرنه، گرمای شب هاش، با روز، زیاد توفیری نداره!

-         چطوری امین ؟

-         قربون تو داش هومن، خوبی؟

-         نه بابا

-         چرا پس ؟

-   هیچی، این جواد نامرد! سرکارمون گذاشت. قرار بود، امشب، من بپیچونم ولی بازم اومدم سرپست .

با امین راه افتادیم به سمت منبع آب. قدیمی ترین و مخروبه ترین قسمت پادگان بود. تا خوابگاه، یک ساعت فاصله داشت. بعد از کلی قدم زدن، بالاخره رسیدیم.

-         امین؟

-         جونم ؟

-         تا حالا به ستاره ها نگاه کردی ؟

-   اره داداش، تا دلت بخواد! فکر کردی، شب هایی که پاس می دم، چیکار می کنم؟ ستاره ها رو میشمارم!

-         اوه، پسر. ریاضیاتت قوی بوده! نگفته بودی!

-         هومن، دست گرفتی برام ؟

-         نه به جون تو! (زدیم زیر خنده) .

صدای زوزه گرگها، همراه صدای کامیونهای توی جاده، با نجواهای باد، به گوش می رسیدن. تو همین حال و احوال بودیم که از دل تاریکی 3 نفر، به سمت ما اومدن. ایست اول رو امین داد، ولی اونا، بی توجه به ایست امین، بازم به راهشون ادامه دادن. تفنگ ام رو مسلح کردم. چند قدم، جلو رفتم: ایست !

 با وحشت، به دورو برم نگاه کردم.  «کیه ؟ کی اونجاست ؟»  که صدایی از دل تاریکی گفت: نترس مهین خانم، منم علی ؟

-         ااا علی آقا، شمائید ؟

-   آره مهین خانم. ببخشید که بیدارتون کردم. داشتم می رفتم ذغال بیارم واسه منقل کرسی. ذغالش داشت تموم میشد. شما بخوابید راحت باشید . شرمنده به خدا .

-         دشمنت شرمنده پسرم به کارت برس.

 خیرو خوشی نبینن که اینجوری او سالها آوارمون کرده بودن از خدا بی خبرا.

-         بچه ها، شام حاضره. مریم جون، بیا سفره رو بنداز دخترم

-         چشم اومدم.

با صدای مامان مهری دعوت به شام شدیم.

از دل داستان خاله از سرمای زمستون برگشتیم به خونه مامان گرمای تابستون.

-         خاله، پاشو بریم، شام بخوریم

-         بفرما!

-         بفرما، من پشت سرشما میام

-   به به جانمی جان! خورشت قیمه درست کردی مامان؟ دستت درد نکنه! تمام غذاهات یه طرف، قیمه هاتم یه طرف!

-   زنگ زدم به مریم. گفتم: هومن شام چی می خوره ؟ گفت: قیمه دوست داره. منم گذاشتم برات.

-         دستت طلا

-         قربونت! بکش ...

-         هومن بکش ، ایست… بکش!

دو قدم رفتم جلو. سلاحم رو مسلح کردم: ایست!

صدایم توی فضای مخروبه پیچید. یکی از اون سه نفر که چهره شو پوشونده بود و جلوتر از باقی داشت می اومد، ایستاد.  گفتم: سیاهی کیستی؟ جواب داد: آشنا! گفتم : رمز شب ؟ جواب نداد. دوباره گفتم: رمز شب؟ گفت: یاور، شب، ساعت! گفتم : چند قدم به پیش بابت آشنایی بیشتر .

نزدیک که اومد، دستمال رو از روی صورتش برداشت. افسر شب بود، با دوتا از بچه های یه خوابگاه دیگه. اومده بود واسه ارزیابی سربازهای شیفت شب. احترام گذاشتیم . « آزاد!»

-         اسلحه تو، بده به من.

-         اجازه ندارم.

-         من، دارم بهت میگم! این یه دستور از طرف مافوقتته!!

-    می دونم قربان! ولی اجازه ندارم.  اسلحه ی سرباز، تنها زمانی از دستش می افته که خون توی رگهاش نباشه .

-         برو سر پستت.

ظرف ها رو که جمع کردیم، رفتم نشستیم توی حیاط پیش خاله.

-         خب خاله، می گفتی، ادامه بده، چی شد اون شب؟

-        ای خاله! جونم برات بگه! تازه، آفتاب طلوع کرده بود که با هول و هراس از خواب پریدم. نگاهی به بچه ها انداختم. طفلک ها از سرما رفته بودن زیر کرسی. بلند شدم. بچه ها رو بیدار کردم. صبحانه شون رو که دادم، خودم راه افتادم سمت خونه. باید می اومدم از خونه وسیله می بردم. پای پیاده، راه افتادم. سر ظهر بود که رسیدم خونه. هیچکس تو کوچه نبود. شهر شده بود، عین شهر مرده ها! کوچه ای که می رسید به خونه مون، یه دالان بلند و تاریک داشت، باید از اون می گذشتی تا به خونه برسی. قدم هام رو، تند تر کردم تا رسیدم به دم در. تو کنجی کنار خونه ی روبرویی، یه مرد معتاد نشسته بود. صورت سیاهی داشت، با قد بلند ولی خمیده! تا منو دید، بلند شد. منم که حسابی ترسیده بودم، سریع در خونه رو باز کردم، رفتم تو خونه. یه اتاق، انتهای ساختمونمون بود که من همه چی رو اونجا نگه میداشتم. رفتم، یه مقدار نخود، لوبیا، برنج و گوشت، برداشتم که لااقل اگر خونه مردم هستیم، سربارشون نباشیم. اونم توی اون وضعیت جنگ و کمبود آذوقه. به گلدان ها آب دادم. درها رو دوباره بستم و برگشتم.  درو که باز کردم، دیدم اون مرد معتاد، هنوز همینجوری اونجا نشسته. تا منو دید زل زد تو چشمای من . منم گفتم : چیه، چیه؟ به چی نگاه می کنی؟ اگه دستت به من بخوره ها، جفت دستاتو قلم می کنم، می ذارم رو دلت ( به زبان بروجردی) که یهو معتاد برگشت رو به من و با همون حالت «ش، ش» کردن معتادا، گفت:«من که کاری ندارم» گفتم: نمی تونی کاریم داشته باشی، فهمیدی؟ اینو گفتم و درو بستم و راه افتادم به سمت ده. یه دستم، کیسه برنج بود و یه دست دیگم، نخود و لوبیا و پیاز و ... . هوا تاریک شده بود اما من، هنوز نرسیده بودم. هیچی تو جاده مشخص نبود، جز نور چراغهای شهر که پشت سرمن سوسو می کردن. با خستگی تمام داشتم می رفتم که یهو یه نیسان جلوم ترمز کرد. یه نگاهی به راننده انداختم که با لبخند گفت: سلام خانم بنیادی. بفرمائید. کجا دارید میرید؟ برسونمتون. به خودم که اومدم، دیدم امید آقا ست. لبنیاتی سرکوچه مون. گفتم: سلام امید آقا، خوبی؟ خدا، شمارو رسوند.  منو می رسونی به دهات پائین؟  بچه ها الان دیگه خودشونو کشتن از دوری من.         گفت : خواهش می کنم بیا بالا . خدا خیرش بده. تو اون سرما، اگه نرسیده بود حتما گرگا می خوردنم و بچه هام، یتیم می شدن! وقتی رسیدم خونه، دیدم که نرگس، دخترکوچیکم، از بس که گریه کرده بود، نفسش در نمی اومد. تا منو دید، پرید تو بغلم که مامان، کجا بودی؟ دلمون، هزار راه رفت ...

آره، خاله جون! نمی دونی که با چه سختی زندگی کردیم؟ چطوری این بچه ها رو بزرگ کردم، تا رفتن دنبال زندگیشون. حسرت خونه م، هیچوقت از دلم پاک نمیشه! بعد از اون سالهای جنگ، با اومدن زلزله، مجبور شدم که خونه رو بفروشم و از شهرمون برم خاله.

اندوهی که در صدای خاله بود، من رو برده بود، به سالهایی که گذشته بود. یاد و یادگاری های که از آدم های دور برم برام به یادگار مونده، از دندون های مهدی، نانوایی با صفا و لبخند بر لب محلمون، عصبانیت پدرم، عشق دوستم سهراب به همکلاسیش وهزار هزار فکر دیگه ای که هر لحظه از خاطرم می گذرند. افکاری که مثل ذغال همیشه سرخ و داغند! ودر چشم به هم زدنی، خاکستری بیش ازشون به جا نمی مونه! مثل خاطرات خاکستری من ...

دوست عزیزم سهراب، هنوزم دختره رو میبینی؟ هنوزم بچه ای، یا مردی شدی واسه خودت؟

 

هومن پاسارگاد

 

نظرات   

 
0 # خدا قوتنازنين زهرا در تاریخ: چهارشنب 05 خرداد 1395 ، ساعت 10:03 ق ظ
ابتكارتان احسنت.
خلاقيت تان احسنت.
نوآوري تان احسنت.
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...