من و شاهزاده - قسمت 15

ساحل زيبا و جنگل سرسبز رامسر، ميادين تازه ساز و محله قديمي سادات محله و آبشار و پارك جنگلي، مورد بازديد قرار گرفت. در طول مسير، بچه ها با باز كردن شيشه هاي اتوبوس و خواندن دسته جمعي ترانه هاي شاد و كف و سوت زدن و دست تكان دادن براي مردم و پاسخ متقابل آنها، فضاي شادي را خلق كردند.

با درخواست آقاي آرامي، اتوبوس در مركز خريدي كه متشكل از چندين كلبه بود و در كنار جاده اصلي قرار داشت، متوقف شد. راهنماي محلي خريد مواد غذائي را به علت اقامت چند روزه ي آنها صلاح ندانسته و آن را موكول به روز آخر كرد. بچه ها در ميان كلبه هاي فروشگاهي، پخش شده و به خريد و زير و رو كردن كالاها و چانه زني با فروشندگان مشغول شدند. جم بدنبال وسایلي براي خواهرش مي گشت و با دقت و حسابگري، اجناس مورد نظرش را تهيه مي كرد.

جعبه ي خياطي حصيري، شانه ي چوبي، دم كني از جنس شاخه ي درختان، قاب دستمال، زير قابلمه اي، جارو و وردنه، از چيزهايي بود كه براي كبرا خريداري كرد و سهم عباس آقا، فقط دو عدد چوب سيگار كوتاه و بلند بود. او براي دوستش امير هوشنگ، مجسمه اي چوبي ، از پسركي كه سطلي بر دوش داشت، انتخاب كرد و سپس براي مرتب كردن خريدها، به محوطه ي كنار كلبه ها رفت. قاب دستمال ها دور مجسمه پيچيده شده و با وسايل ريز درون جعبه ي حصيري قرار گرفت و بقيه ي خريدها را با نخ محكم به يكديگر بست. بچه ها هنوز مشغول خريد بودند . دختر و پسرك خردسالي كه بر روي پارچه ي كهنه اي، صدف هاي تزئيني را  چيده بودند، نظر او را جلب كردند.

جلوتر رفته و با كودكان مشغول صحبت و ديدن صدف ها شد. بوق اتوبوس شنيده شد اما جم همچنان صدف هاي زيبا را تماشا مي كرد. پسرك چاق فروشنده  نگاهي به پسر جوان انداخته و با تيز هوشي گردنبند زيبايي از صدف را از كيسه ي همراه خواهرش بيرون آورد و در مقابل ديدگان او گرفت. جم با اشتياق آن را نگاه كرد. در ميان صدف هاي ريز و رنگين، صدفي زيبا به شكل سر اسب با بدنه ي ماهي قرار داشت. پسر جوان بدون چانه زدن بهاي درخواستي فروشندگان خردسال را پرداخت كرده و قبل از بوق دوم به اتوبوس باز گشت.

در مسير بازگشت، بچه ها در حال نشان دادن خريدهايشان به يكديگر و مقايسه اجناس بودند. با رسيدن به اردوگاه و براي جبران تاخير، همگي به چادر پسرها رفته و با قرار دادن سوغاتي ها در ساك يكديگر، به سمت سلف سرويس دويدند.

سالن خلوت شده بود و علي، سعيده را كه در حال گفتگو با چند دختر ديگر بود به او نشان داد و خود بي معطلي با سيني غذايش، به طرف آنها رفت. دو گروه ديگر وارد سلف سرويس شدند. يلدا در ميان تازه واردين قرار داشت. او با ديدن جم، از اعضاي گروه خود جدا شده و بي توجه به متلك پراني دختران تهراني، در كنار جم در يك صف ايستاد. در اين هنگام، آرمان نيز وارد سالن شده و به سعيده و علي پيوست و هنوز ننشسته سراغ جم را گرفت. علي با اشاره دست آنها را در صف غذا نشان داد. پسر جوان، عذرخواهي كرده و مي خواست به سوي دوستانش برود كه آن دو به همراه فريبرز و با سيني هاي غذا به آنها ملحق شدند.

يلدا با خنده رو به سعيده كرد:

-              به دوستانت بگو جا باز كنند كه جم زحمت كشيده رفتن خريد! البته براي خواهر يكي يه دونشون نه براي ما!… اوه اوه سعيده، تو هم كه همه ي خوشگلاي اهواز را آوردي اينجا.

دخترهاي جنوبي با خنده، دور سعيده را خالي كردند. جم و فريبرز در يك طرف و يلدا و آرمان و علي در طرف ديگر ميز نشستند و بقيه ي بچه ها كه غذا خورده بودند از سالن خارج شدند. جم از حال سعيده پرسيد و يلدا باز هم مداخله كرد:

-             بگو براش چي خريدي تا حالش خوب بشه.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...