من و شاهزاده - قسمت 17

ربع ساعتي بعد، اتوبوس حامل گروه وارد شده و آرمان با دست هاي پر از سوغاتي به سمت دوستش دويد. آن دو بدون حرف، با تقسيم بسته ها بين خودشان، به سمت چادرها دويده و پس از قرار دادن هديه ها در ساك بيرون آمده و به سمت خوابگاه دختران رفتند. در راه، جم پرسيد:

-          حالا چطوري اونا رو پيدا كنيم؟

آرمان با خنده جواب داد:

-          بچه ي تهرون! نترس بيا، ترتيبش با من!

عبور آنان از درب ورودي خوابگاه دختران ممکن نبود. نگهبانان با خشونت از ورود آنان جلوگيري كردند. اصرار جم بی فایده بود. آرمان از سر نگهبان درخواست کرد، تلفني با خانم (بيد مشكي) مسئول گروه سبزوار صحبت كند. اين تقاضا مورد قبول قرار گرفته و پس از برقراري ارتباط، آرمان خودش و جم را معرفي و از ايشان خواست تا موافقت كنند، يلدا براي گرفتن امانتي به درب نگهباني بيايد.

در ميان دلهره ي جم، خانم بيدمشكي، درخواست آرمان را پذيرفت. لحظاتي بعد دختر جوان، دوان دوان به نزد آنان آمد. آرمان با تشكر از نگهبانان و به سرعت بسته ي كادوئي كوچكي را به يلدا كه از آمدن بي موقع او نگران به نظر ميرسيد تحويل داد:

-          يلدا جان، اينم هديه ي شما

جم كه عقب تر ايستاده بود، جلو آمده و سلام كرد اما براي اولين بار، دختر را ساكت و آرام ديد. يلدا سر به زير ايستاده و به هديه اي كه در ميان دستانش گرفته بود نگاه مي كرد. آرمان با لبخند گفت:

-          ببخشيد، چي شده كه ديگه متلك نميگي؟

 دختر سر بلند كرده و پس از نگاهي عميق به او مي خواست بسوي اردوگاه باز گردد كه جم او را صدا زد:

-          يلدا ، ميشه خواهش كنم سعيده را هم بياري اينجا

با شنيدن اين حرف، يلدا سري به نشانه ي موافقت تكان داده و به سرعت دور شد. آرمان با خوشحالي گفت:

-          مي ترسيدم متلك بارونم كنه!

جم در حالي كه دست او را مي گرفت خنديد:

-          هي پسر! يعني اصفهاني حاضر جواب ما، جلوي اين دختر كم آورده؟

آرمان ضربه اي به سينه ي او زد:

-         ببينيم حالا تو كم نمياري؟

و با لحن متعجبي ادامه داد:

-          واقعا كه! يعني … يعني كار ما درست بود؟ 

هر دو به فكر فرو رفته بودند كه صداي چرخ هاي ويلچر آنها را به خود آورد. سعيده به همراه يلدا و حميده، نزديك شدند.

حالا نوبت جم بود كه دستپاچه شود. با رسيدن آنها، اين بار جم هديه ي خود را به سعيده تقديم كرد. دختر جوان مي خواست از پذيرش آن خودداري كند اما جم گفت:

-         يادگاري اين اردو و اين سفره ، براي … براي …

آرمان به كمكش آمد:

-         اي بابا ، براي يادگاريه ديگه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...