من و شاهزاده - قسمت 18

يلدا كه خلق و خوي شادش را باز يافته بود، گفت:

-          قبول كن، شايد بعد از اين سفر ديگه هرگز همديگر را نبينيم … 

حميده هم اصرار بر قبول آن داشت. همه با نگراني به سعيده نگاه مي كردند كه  او هديه را گرفت و در ميان شادي دوستانش از جم تشكر كرد. با توجه به نزديك شدن زمان شامگاه و تذكر نگهبانان، از هم خداحافظي كردند. آرمان كه خيلي خسته به نظر مي رسيد براي استراحت به چادراش بازگشت و جم گردشي تنها را آغاز كرد.

به زودي مراسم شامگاه آغاز شد و پسر جوان در جستحويي بيهوده و در ميان هياهوي جمعيت و صداي بسيار بلند موزيك، هيچ يك از دوستانش را در زمين چمن نيافته و آنجا را ترك كرد. نياز به تنهایي او را به سوي نقاط دورتر اردوگاه برد و در اين ميان ناگهان خود را در نزديكي درمانگاه ديد.

حكيم كه بر روي پله ها نشسته بود، در حالي كه به سختي بلند مي شد، كلاهش را برداشته و سرش را خاراند:

-          سلام بچه ي با معرفت تهران

با كف دست ضربه اي بر سر خود زد:

-         بيا بريم تو

اما جم بيرون را ترجيح مي داد و بر روي پله ها نشست. حكيم به داخل رفته و با دو استكان چاي برگشت:

-         اينم چاي حكيم نشان مازندران!

جم سراغ دكتر راگو را گرفت و حكيم جویای حال سعيده و آرمان و يلدا گردید. خوردن چاي، زبان مرد مازنی را باز کرد. او از 4دختر و تنها پسر و همسر بيمار و برادر مصروعش گفت و در اين ميان دوبار ديگر چاي آورد.

-        … ما اينجا فقط صبح ها مريض داريم، مريض هاي سرپائي. دكتر هم تا وقت كنه ميره منزل پيش عيالات. من از دكتر راگو خيلي چيزها ياد گرفتم، آدم خوبي هست. براي مداواي مردم عادي هم ميره. مردم هم دوسش دارن. … خدا خيرش بده

بلندگوي اردوگاه، شروع كار سلف سرويس را اعلام مي كند. حكيم استكان ها را برداشته و به جم مي گويد:

-          پاشو برو سلف سرويس، برو با جوانا غذا بخور، برو … بگو و بخند و از جوانيت لذت ببر، دنيا محل گذره … اي جواني!

جم خداحافظي كرد و به راه افتاد. حكيم در حال خاراندن سر، از آمدن او تشكر مي كند و پسر جوان برايش دست تكان مي دهد.

هنوز براي صرف غذا وقت باقي است و بچه ها به سلف سرويس نرفته اند. تصميم مي گيرد دور ديگري در اردوگاه بزند. مسير ساختمان مركزي اردوگاه را انتخاب مي كند. در حال عبور از عرض خيابان اصلي، صداي بوق ماشين، او را به دويدن وادار مي كند. ماشين بنز مشكي با دو پرچم كوچك، به سرعت مي گذرد. از كناره ي خيابان خارج و به پياده رو مي رود.

جيپ ارتشي و به دنبال آن اتومبيل فورد سفيد رنگي عبور مي كنند. جم با خود مي گويد:

-          انگار امشب اينجا خبريه؟

و با ديدن چراغ هاي روشن ساختمان، مسير خود را عوض مي كند و از ميدان كوچك به سمت خوابگاه مي رود. اشتهاي خود را به غذا از دست داده و به ياد خانواده اش مي افتد:

-       كبي الان مشغول حمع و جور كردن ظرفاست. عباس آقام رفته رو چهار پايه كنار درخونه نشسته داره سيگار مي كشه. اگه سيگارش تموم شده باشه بايد بره تا سر كوچه و يه بسته هماي 40 تائي بخره، (ياد سكيز مي افتد) امير هم الان خسته و دراز كش داره كتاب مي خونه و ننه گوهر مدام براش صلوات ميفرسته.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...